گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

وز آن پس برآمد ز لشکر خروش

زمین و زمان شد پر از جنگ و جوش

ستاره پدید آمد از تیره گرد

رخ زرد خورشید شد لاژورد

سپهدار ترکان از آن انجمن

گزین کرد کار آزموده دو تن

پیامی فرستاد نزدیک شاه

که کردی فراوان پس پشت راه

همانا که فرسنگ ز ایران هزار

بود تا به گنگ اندر ای شهریار

ز ریگ و بیابان وز کوه و شخ

دو لشکر بر این سان چو مور و ملخ

زمین همچو دریا شد از خون کین

ز گنگ و ز چین تا به ایران زمین

اگر خون آن کشتگان را ز خاک

به ژرفی برد رای یزدان پاک

همانا چو دریای قلزم شود

دو لشکر به خون اندرون گم شود

اگر گنج خواهی ز من گر سپاه

وگر بوم ترکان و تخت و کلاه

سپارم ترا من شوم ناپدید

جز از تیغ جان را ندارم کلید

مکن گر ترا من پدر مادرم

ز تخم فریدون افسونگرم

ز کین پدر گر دلت خیره شد

چنین آب من پیش تو تیره شد

از آن بد سیاوش گنهکار بود

مرا دل پر از درد و تیمار بود

دگر گردش اختران بلند

که هم با پناهند و هم با گزند

مرا سالیان شست بر سر گذشت

که با نامداری نرفتم به دشت

تو فرزندی و شاه ایران توی

به رزم اندرون چنگ شیران توی

یکی رزمگاهی گزین دوردست

نه بر دامن مرد خسروپرست

بگردیم هر دو به آوردگاه

به جایی کز او دور ماند سپاه

اگر من شوم کشته بر دست تو

ز دریا نهنگ آورد شست تو

تو با خویش و پیوند مادر مکوش

به پرهیز وز کینه چندین مجوش

وگر تو شوی کشته بر دست من

به زنهار یزدان کز آن انجمن

نمانم که یک تن بپیچد ز درد

دگر بیند از باد خاک نبرد

ز گوینده بشنید خسرو پیام

چنین گفت با پور دستان سام

که این ترک بدساز مردم فریب

نبیند همی از بلندی نشیب

به چاره چنین از کف ما بجست

نماید که بر تخت ایران نشست

ز آورد چندین بگوید همی

مگر دخمهٔ شیده جوید همی

نبیره فریدن و پور پشنگ

به آورد با او مرا نیست ننگ

بدو گفت رستم که ای شهریار

بدین در مدار آتش اندر کنار

که ننگست بر شاه رفتن به جنگ

وگر همنبرد تو باشد پشنگ

دگر آن که گوید که با لشکرم

مکن جنگ با دوده و کشورم

ز دریا به دریا ترا لشکرست

کجا رایشان ز این سخن دیگرست

چو پیمان یزدان کنی با نیا

نشاید که در دل بود کیمیا

به انبوه لشکر به جنگ اندر آر

سخن چند آلودهٔ نابکار

ز رستم چو بشنید خسرو سخن

یکی دیگر اندیشه افگند بن

به گوینده گفت این بداندیش مرد

چنین با من آویخت اندر نبرد

فزون کرد از این با سیاوش وفا

زبان پر فسون بود دل پرجفا

سپهبد به کژی نگیرد فروغ

زبان خیره پر تاب و دل پر دروغ

گر ایدون که رایش نبردست و بس

جز از من نبرد ورا هست کس

تهمتن به جایست و گیو دلیر

که پیکار جویند با پیل و شیر

اگر شاه با شاه جوید نبرد

چرا باید این دشت پر مرد کرد

نباشد مرا با تو ز این بیش جنگ

ببینی کنون روز تاریک و تنگ

فرستاده برگشت و آمد چو باد

شنیده سراسر بر او کرد یاد

پر از درد شد جان افراسیاب

نکرد ایچ بر جنگ جستن شتاب

سپه را به جنگ اندر آورد شاه

بجنبید ناچار دیگر سپاه

یکی با درنگ و یکی با شتاب

زمین شد به کردار دریای آب

ز باریدن تیر گفتی ز ابر

همی ژاله بارید بر خود و ببر

ز شبگیر تا گشت خورشید لعل

زمین پر ز خون بود در زیر نعل

سپه بازگشتند چون تیره گشت

که چشم سواران همی خیره گشت

سپهدار با فر و نیرنگ و ساز

چو آمد به لشکرگه خویش باز

چنین گفت با طوس کامروز جنگ

نه بر آرزو کرد پور پشنگ

گمانم که امشب شبیخون کند

ز دل درد دیرینه بیرون کند

یکی کنده فرمود کردن به راه

بر آن سو که بد شاه توران سپاه

چنین گفت کآتش نسوزید کس

نباید که آید خروش جرس

ز لشکر سواران که بودند گرد

گزین کرد شاه و به رستم سپرد

دگر بهره بگزید ز ایرانیان

که بندند بر تاختن بر میان

به طوس سپهدار داد آن گروه

بفرمود تا رفت بر سوی کوه

تهمتن سپه را به هامون کشید

سپهبد سوی کوه بیرون کشید

بفرمود تا دور بیرون شوند

چپ و راست هر دو به هامون شوند

طلایه مدارند و شمع و چراغ

یکی سوی دشت و یکی سوی راغ

بدان تا اگر سازد افرسیاب

بر او بر شبیخون به هنگام خواب

گر آید سپاه اندر آید ز پس

بماند نباشدش فریادرس