گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷

 

به چه ماند جهان مگر به سرابسپس او تو چون دوی به شتاب؟
چون شدستند خلق غره بدوهمه خرد و بزرگ و کودک و شاب؟
زانکه مدهوش گشته‌اند همهاندر این خیمهٔ چهار طناب
گر ندیدی طناب هاش، ببینجملگی خاک و باد و آتش و آب
بر مثال یکی پلیته شدیچند گردی به سایه و مهتاب؟
از چه شد همچو ریسمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵

 

هر که گوید که چرخ بی‌کار استپیش جانش ز جهل دیوار است
کس ندید، ای پسر، نه نیز شنیدهیچ گردنده‌ای که بی‌کار است
چون نکو ننگری که چرخ به روزچون چو نیل است و شب چو گلزار است؟
بود و باشد چه چیز و هست چه چیز؟زین اگر بررسی سزاوار است
اصل بسیار اگر یکی است به عقلپس چرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵

 

هر چه دور از خرد همه بند استاین سخن مایهٔ خردمند است
کارها را بکشی کرد خردبر ره ناسزا نه خرسند است
دل مپیوند تا نشاید بودگرت پاداش ایچ پیوند است
وهم جانت مبر به جز توحیدکان دگر کیمیای دلبند است
سخت اندر نگر موحد باشکه سلب را بپا که افگنده است؟
گر خداوندی از نیاز مترسکه رهی مر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۲

 

هوشیاران ز خواب بیدارندگر چه مستان خفته بسیارند
با خران گر به آب‌خور نشوندبا دل پر خرد سزاوارند
هستشان آگهی که نه ز گزافزیر این خیمه در گرفتارند
یار مستان بی‌هش‌اند از بیمگرچه باعقل و فضل وهش یارند
کی پسندند هرگز این مستانکار این عاقلان که هشیارند؟
مردمان، ای برادر، از عامهنه به فعلند بل به دیدارند
دشمن عاقلان بی‌گنه‌اندزانکه خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۷

 

چون همی بوده‌ها بفرسایدبودنی از چه می‌پدید آید؟
زانکه او بوده نیست و سرمدی استکانچه بوده شود نمی‌پاید
وانچه نابوده نافزوده بودنافزوده چگونه فرساید؟
پس جهان تا ابد بفرسایدگر نفرساید ایچ نفزاید
گرهی را که دست یزدان بستکی تواند کسی که بگشاید؟
ننگری کاین چهار زن هموارهمی از هفت‌شوی چون زاید؟
هر کسی جز خدای در عالمگر به جای زنان بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۵

 

ای کهن گشته در سرای غرورخورده بسیار سالیان و شهور
چرخ پیموده بر تو عمر درازتو گهی مست خفته گه مخمور
شادمانی بدان که‌ت از سلطانخلعتی فاخر آمد و منشور
تا به پیشت یکی دگر فاسقبیش و بهتر رودت فسق و فجور
یات شاعر به مدح در گویدشاد بادی و قصر تو معمور
قصر تو زین سخن همی خنددبر تو، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۳

 

ای زده تکیه بر بلند سریربر سرت خز و زیر پای حریر
شاعر اندر مدیح گفته تو راکه «امیرا هزار سال ممیر»
ملک را استوار کرده‌ستیبه وزیری دبیر و با تدبیر
خلل از ملک چون شود زایلجز به رای وزیر و تیغ امیر؟
پادشا را دبیر چیست؟ زبانکه سخن‌هاش را کند تحریر
نیست بر عقل میر هیچ دلیلراهبرتر ز نامه‌های […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۶

 

ای تو را آروزی نعمت و نازآز کرده عنان اسپ نیاز
عمرت از تو گریزد از پس آزتو همی تاز در نشیب و فراز
بر در بخت بد فرود آیدهر که گیرد عنان مرکبش آز
چونکه سوی حصار خرسندینستانی ز شاه آز جواز؟
ز آرزوی طراز توزی و خززار بگداختی چو تار طراز
زانچه داری نصیب نیست تو راجز شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۸

 

ای خداوند این کبود خراسصد هزاران تو را ز بنده سپاس
که به آل رسول خویش مرابرهاندی از این رمهٔ نسناس
تا متابع بوم رسول تو رانروم بر مراد خویش و قیاس
هم مقصر بوم به روز و به شببه سپاست بر آورم انفاس
شکر و حمد تو را زبان قلم استبندگان را و روز و شب قرطاس
نامه‌ها پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۵

 

ای فگنده امل دراز آهنگپست منشین که نیست جای درنگ
تو چو نخچیر دل به سوی چرادهر پوشیده بر تو پوست پلنگ
دل نهادی در این سرای سپنجسنگ بسیار ساختی بر سنگ
چون گرفتی قرار و پست نشستبرکش اکنون بر اسپ رفتن تنگ
لشکری هر گهی که آخر کردنبود زان سپس بسیش درنگ
هر سوی شادمان به نقش و نگارکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۷

 

ای به سر برده خیره عمر طویلهمه بر قال قال و گفتن قیل
خبر آری که این روایت کردجعفر از سعد و سعد از اسمعیل
که پسر بود دو مر آدم رامه قابیل و کهترش هابیل
مر کهین را خدای ما بگزیدتا بکشتش بدین حسد قابیل
اندر این قصه نفع و فایده چیست؟بنمای آن و بفگن این تطویل
گر مراد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۷

 

حاجیان آمدند با تعظیمشاکر از رحمت خدای رحیم
جسته از محنت و بلای حجازرسته از دوزخ و عذاب الیم
آمده سوی مکه از عرفاتزده لبیک عمره از تنعیم
یافته حج و کرده عمره تمامباز گشته به سوی خانه سلیم
من شدم ساعتی به استقبالپای کردم برون ز حد گلیم
مر مرا در میان قافله بوددوستی مخلص و عزیز و کریم
گفتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۵

 

امهات و نبات با حیوانبیخ و شاخند و بارشان انسان
بار مانند تخم خویش بودسر بیابی چو یافتی پایان
چون سخن‌گوی بود آخر کارجز سخن چون روا بود ساران؟
تخم ما بی‌گمان سخن بوده‌استخوبتر زین کسی نداد نشان
نه سخن کمتر از یکی باشدنه بگوید کم از دو حرف زبان
یک سخن باد و حرف خویش چنانکخرد و جان ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۱

 

چیست آن لشکر فریشتگانکه بیایند از آسمان پران
سوی آن مرده‌ای که زنده شودچون بشویندش آن فریشتگان؟
چیست آن مردهٔ فریشته خواربه بهار و به تیره و تابستان؟


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸۱

 

تا کی از آرزوی جاه و خطربه در شاه و زی امیر شوی؟
دشمن من شدی بدانکه چو منحاضر آیم تو می حسیر شوی
جهد آموختن بباید کردگرت باید که بی‌نظیر شوی
که نمیرند جمله باخطرانتا تو، ای بی‌خطر، خطیر شوی


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو