گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴

 

پیر ما بار دگر روی به خمار نهادخط به دین برزد و سر بر خط کفار نهاد
خرقه آتش زد و در حلقهٔ دین بر سر جمعخرقهٔ سوخته در حلقهٔ زنار نهاد
در بن دیر مغان در بر مشتی اوباشسر فرو برد و سر اندر پی این کار نهاد
درد خمار بنوشید و دل از دست بدادمی‌خوران نعره‌زنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶

 

دم عیسی است که با باد سحر می‌گذردوآب خضر است که بر روی خضر می‌گذرد
عمر اگرچه گذران است عجب می‌دارمبا چنان باد و چنین آب اگر می‌گذرد
می‌ندانم که ز فردوس صبا بهر چه کارمی‌رسد حالی و چون مرغ به پر می‌گذرد
یاسمین را که اگر هست بقایی نفسی استهر نفس جلوه‌گر از دست دگر می‌گذرد
لاله بس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴

 

شکن زلف چو زنار بتم پیدا شدپیر ما خرقهٔ خود چاک زد و ترسا شد
عقل از طرهٔ او نعره‌زنان مجنون گشتروح از حلقهٔ او رقص‌کنان رسوا شد
تا که آن شمع جهان پرده برافکند از رویبس دل و جان که چو پروانهٔ نا پروا شد
هر که امروز معایینه رخ یار ندیدطفل راه است اگر منتظر فردا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶

 

هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شدهمچو من در طلبت بی سر و بی سامان شد
بی سر و پای از آنم که دلم گوی صفتدر خم زلف چو چوگان تو سرگردان شد
هر که از ساقی عشق تو چو من باده گرفتبی‌خود و بی‌خرد و بی‌خبر و حیران شد
سالک راه تو بی نام و نشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰

 

گر فلک دیده بر آن چهرهٔ زیبا فکندماه را موی کشان کرده به صحرا فکند
هر شبی زان بگشاید فلک این چندین چشمبو که یک چشم بر آن طلعت زیبا فکند
همچو پروانه به نظارهٔ او شمع سپهرپر زنان خویش برین گلشن خضرا فکند
خاک او زان شده‌ام تا چو میی نوش کندجرعه‌ای بوی لبش یافته بر ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴

 

هر که را دانهٔ نار تو به دندان آیدهر دم از چشمهٔ خضرش مدد جان آید
کو سکندر که لب چشمهٔ حیوان دیدمتا به عهد تو سوی چشمهٔ حیوان آید
عقل سرکش چو ببیند لب و دندان تو راپیش لعل لب تو از بن دندان آید
هر که در حال شد از زلف پریشانت دمیحال او چون سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸

 

گر نه از خاک درت باد صبا می‌آیدصبحدم مشک‌فشان پس ز کجا می‌آید
ای جگرسوختگان عهد کهن تازه کنیدکه گل تازه به دلداری ما می‌آید
گل تر را ز دم صبح به شام اندازداین چنین گرم که گلگون صبا می‌آید
به هواداری گل ذره صفت در رقص آیکم ز ذره نه‌ای او هم ز هوا می‌آید
تا گذر کرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷

 

از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یارشدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار
کار من شد چو سر زلف سیاهش درهمحال من گشت چو خال رخ او تیره و تار
گفتم ای جان شدم از نرگس مست تو خرابگفت در شهر کسی نیست ز دستم هشیار
گفتم این جان به لب آمد ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۷

 

خویش را چند ز اندیشه به سر گردانموز تحیر دل خود زیر و زبر گردانم
دل من سوختهٔ حیرت گوناگون استتا کی از فکرت خود سوخته‌تر گردانم
چون درین راه به یک موی خطر نیست مراپس چرا خاطر خود گرد خطر گردانم
می نیاید ز جهان هم نفسی در نظرمگرچه بسیار ز هر سوی نظر گردانم
چون ز دلتنگی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۵

 

چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منمبی خبر عمر به سر می‌برم و دم نزنم
نا پدیدار شود در بر من هر دو جهانگر پدیدار شود یک سر مو زانچه منم
مشکل این است که از خویشتنم نیست خبرمگر این مشکل از آن است که بی خویشتنم
قرب سی سال ز خود خاک همی دادم بادتا به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۷

 

محلم نیست که خورشید جمالت بینمبو که باری اثر عکس خیالت بینم
کاشکی خاک رهت سرمهٔ چشمم بودیکه ندانم که دمی گرد وصالت بینم
صد هزاران دل کامل شده در کوی امیدخاک بوس در و درگاه جلالت بینم
همچو پروانه پر و بال زنم در غم توگر شبی پرتو آن شمع جمالت بینم
جگرم خون شد از اندیشهٔ آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷

 

ساقیا خیز که تا رخت به خمار کشیمتائبان را به شرابی دو سه در کار کشیم
زاهد خانه‌نشین را به یکی کوزه درداوفتان خیزان از خانه به بازار کشیم
هوست هست که صافی دل و صوفی گردیخیز تا پیش مغان دردی خمار کشیم
هر که را در ره اسلام قدم ثابت نیستبه یکی جرعه میش در صف کفار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۲

 

خطی از غالیه بر غالیه‌دان آوردیدل این سوخته را کار به جان آوردی
نه که منشور نکویی تو بی طغرا بودرفتی از غالیه طغرا و نشان آوردی
تا به ماهت نرسد چشم بد هیچ کسیماه را در زره مشک‌فشان آوردی
نیست از جانب من تا به تو یک موی میانتو چرا بیهده از موی میان آوردی
هرکه او از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۹

 

خواجه تا چند حساب زر و دینار کنیسود و سرمایهٔ دین بر سر بازار کنی
شب عمرت بشد و صبح اجل نزدیک استخویشتن را گه آن نیست که بیدار کنی
چیست این عجب و تفاخر به جهان ساکن باشچند با صد من و من سیم و زر اظهار کنی
پنج روزی همه کامی ز جهان حاصل گیرعاقبت هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۵

 

در همه شهر خبر شد که تو معشوق منیاین همه دوری و پرهیز و تکبر چه کنی
حد و اندازهٔ هرچیز پدیدار بودمبر از حد صنما سرکشی و کبر و منی
از پی آنکه قضا عاشق تو کرد مرااین همه تیر جفا بر من مسکین چه زنی
از غم تو غنیم وز همه عالم درویشنیست چون من به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹

 

بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر استکه همه کار جهان رنج دل و دردسر است
تا تو در ششدرهٔ نفس فرومانده شدیمهره کردار دل تنگ تو زیر و زبر است
عمر بگذشت و به یک ساعته امید نماندهمچنان خواجه در اندیشهٔ بوک و مگر است
چند بر بوک و مگر مهره فروگردانیکه تو بس مفلسی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴

 

هرکه بر پستهٔ خندان تو دندان داردجان کشد پیش لب لعل تو گر جان دارد
شکر و پستهٔ خندان تو می‌دانی چیستچشم سوزن که درو چشمهٔ حیوان دارد
هرکه را پستهٔ خندان تو از دیده بشددیده از پستهٔ خندان تو گریان دارد
لب خندان تو از تنگ دلی پر نمک استکه بسی زیر نمک پستهٔ خندان دارد
پسته را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵

 

دم عیسی است که بوی گل تر می‌آردوز بهشت است نسیمی که سحر می‌آرد
یا نه زان است نسیم سحر از سوی تبتکاهویی آه دل سوخته‌بر می‌آرد
یا صبا رفت و صف مشک ختن بر هم زدنافهٔ مشک مدد از گل تر می‌آرد
یا نه بادی است که از طرهٔ مشکین بتیبه بر عاشق شوریده خبر می‌آرد
یا نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰

 

گر سخن بر وفق عقل هر سخنور گویمیشک نبودی کان سخن بر خلق کمتر گویمی
راز عالم در دلم، گنگم ز نااهلی خلقگر تو را اهلیتی بودی تو را بر گویمی
چند گویی راز دل ناگفته مگذار و بگوخود نگویی تا کرابرگویمی گر گویمی
زیرکان هستند کز پالان جوابم آورندفی‌المثل در پیش ایشان گر من از خر گویمی
کو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار