گنجور

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵

 

تا دل مسکین من در کار تستآرزوی جان من دیدار تست
جان و دل در کار تو کردم فداکار من این بود دیگر کار تست
با تو نتوان کرد دست اندر کمرهرچه خواهی کن که دولت یار تست
دل ترا دادم وگر جان بایدتهم فدای لعل شکربار تست
شایدم گر جان و دل از دست رفتایمنم اندی که در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰

 

گلبن عشق تو بی‌خار آمدستهر گلی را صد خریدار آمدست
عالمی را از جفای عشق توپای و پیشانی به دیوار آمدست
حسن را تا کرده‌ای بازار تیزفتنه از خانه به بازار آمدست
باز کاری درگرفتستی مگرنو گرفتی تازه در کار آمدست
تا ترا جان جهان خواند انوریدر جهان شوری پدیدار آمدست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱

 

پایم از عشق تو در سنگ آمدستعقل را با تو قبا تنگ آمدست
نام من هرگز نیاری بر زبانآری از نامم ترا ننگ آمدست
هرچه دانی از جفا با من بکنکت زبونی نیک در چنگ آمدست
هرکسی آمد به استقبال مناندهانت چند فرسنگ آمدست
انوری پایت ز راهی بازکشکاندران هر مرکبی لنگ آمدست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱

 

ای برادر عشق سودایی خوشستدوزخ اندر عاشقی جایی خوشست
در بیابان رهروان عشق رازاب چشم خویش دریایی خوشست
غمگنان را هر زمان در کنج عشقیاد نام دوست صحرایی خوشست
با خیال روی معشوق ای عجبجام زهرآلود حلوایی خوشست
عمرها در رنج چون امروز و دیبر امید بود فردایی خوشست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶

 

عشق تو بی‌روی تو درد دلیستمشکل عشق تو مشکل مشکلیست
بی‌تو در هر خانه دستی بر سریستوز تو در هر کوی پایی در گلیست
بر در بتخانهٔ حسنت کنوندست صبرم زیر سنگ باطلیست
شادی وصلت به هر دل کی رسدتا ترا شکرانه بر هر غم دلیست
حاصلم در عشق تو بی‌حاصلیستهیچ نتوان گفت نیکو حاصلیست
از تحیر هر زمانی در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰

 

یار با من چون سر یاری نداشتذره‌ای در دل وفاداری نداشت
عاشقان بسیار دیدم در جهانهیچ‌کس کس را بدین خواری نداشت
جان به ترک دل بگفت از بیم هجرطاقت چندین جگرخواری نداشت
تا پدید آمد شراب عشق توهیچ عاشق برگ هشیاری نداشت
دل ز بی‌صبری همی زد لاف عشقگفت دارم صبر پنداری نداشت
بار وصلش در جهان نگشاد کسکاندرو در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵

 

آرزوی روی تو جانم ببردکافریهای تو ایمانم ببرد
از جهان ایمان و جانی داشتمعشق تو هم این و هم آنم ببرد
غمزهات از بیخ وز بارم بکندعشوهات از خان و از مانم ببرد
شحنهٔ عشقت دلم را چون بخوانداز حساب جعل خود جانم ببرد
عقل را گفتم که پنهان شو بروکین همه پیدا و پنهانم ببرد
گفت اگر این بار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰

 

روی تو آرام دلها می‌بردزلف تو زنهار جانها می‌خورد
تا برآمد فتنهٔ زلف و رختعافیت را کس به کس می‌نشمرد
منهی عشق به دست رنگ و بویراز دلها را به درها می‌برد
وقت باشد بر سر بازار عشقکز تو یک غم دل به صد جان می‌خرد
بر سر کوی غمت چون دور چرخپای کس جز بر سر خود نسپرد
هست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴

 

حسن تو بر ماه لشکر می‌کشدعشق تو بر عقل خنجر می‌کشد
خدمتش بر دست می‌گیرد فلکهر کرا دست غمت برمی‌کشد
دست عشقت هرکرا دامن گرفتدامن از هر دو جهان درمی‌کشد
از بر تو گر غمیم آرد رسولجان به صد شادیش در بر می‌کشد
از همه بیش و کمی در مهر و حسندل به هر معیار کت برمی‌کشد
آنکه می‌گوید که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶

 

طاقت عشق تو زین بیشم نماندبیش از این بی‌تو سر خویشم نماند
راست می‌خواهی نخواهم بی‌تو عمربرگ گفتار کمابیشم نماند
شد توانگر جانم از تیمار و غمزان دل بی‌صبر درویشم نماند
تا گرفتم آشنایی با غمتدر جهان بیگانه و خویشم نماند
چون کنم تدبیر کارت چون کنمچون دل تدبیراندیشم نماند
انوری تا کی از این کافربچهکاعتقاد مذهب و کیشم نماند


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸

 

در همه آفاق دلداری نمانددر همه روی زمین یاری نماند
گل نماند اندر همه گلزار عشقراستی باید نه گل خاری نماند
عقل با دل گفت کاندر باغ عشقگرچه بر شاخ وفا باری نماند
یادگاری هم نماند آخر از آندل به بادی سرد گفت آری نماند
در جهان یک آشنا نگذاشت چرخچرخ را گویی جز این کاری نماند
گویی آخر این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲

 

هرکرا عشقت به هم برمی‌زندعاقبت چون حلقه بر در می‌زند
طالعی داری که از دست غمتهرکرا دستیست بر سر می‌زند
در هوای تو ملک پر بفکنداین‌چنین کت حسن بر در می‌زند
من کیم کز عشق تو بر سر زنمبر سر از عشق تو سنجر می‌زند
عشق را در سر مکن جور و جفاعشق با ما خود برابر می‌زند
رای وصلت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷

 

جان وصال تو تقاضا می‌کندکز جهانش بی‌تو سودا می‌کند
بالله ار در کافری باشد رواآنچه هجران تو با ما می‌کند
در بهای بوسه‌ای از من لبتدل ببرد و دین تقاضا می‌کند
بارها گفتم که جان هم می‌دهمهمچنان امروز و فردا می‌کند
غارت جان می‌کند چشم خوشتهیچ تاوان نیست زیبا می‌کند
زلف را گو یاری چشمت مکنکانچه بتوان کرد تنها می‌کند
چند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸

 

دل به عشقش رخ به خون تر می‌کندجان ز جورش خاک بر سر می‌کند
می‌خورد خون دل و دل عشوهاشمی‌خورد چون نوش و باور می‌کند
گرچه پیش از وعده سوگندان خوردآنهم از پیشم فرا تر می‌کند
گفتمش بس می‌کند چشمت جفاگفت نیکو می‌کند گر می‌کند
عقل را چشم خوشش در نرد عشقمی‌دهد شش ضرب و ششدر می‌کند
زانکه تا دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹

 

حسن تو عشق من افزون می‌کندعشق او حالم دگرگون می‌کند
غمزه‌ای از چشم خونخوارش مرازهره کرد آب و جگر خون می‌کند
خندهٔ آن لعل عیسی دم مراهر دمی از گریه قارون می‌کند
بر تنم یک موی ازو آزاد نیستمن ندانم تا چه افسون می‌کند
حسن او در نرد خوبی داو خواستخطش اکنون داو افزون می‌کند


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰

 

یار در خوبی قیامت می‌کندحسن بر خوبان غرامت می‌کند
در قمار حسن با ماه تمامدعوی داو تمامت می‌کند
از کمان ابروان کرد آنچه کردوای آن کز تیر قامت می‌کند
فتنه بر فتنه است زو و همچنانغارت صبر و سلامت می‌کند
بی‌شک از حسنش ندارد آگهیهرکه در عشقم ملامت می‌کند
وز نکورویی چو شعر انوریراستی باید قیامت می‌کند


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱

 

زلفش اندر جور تلقین می‌کندرخ پیاده حسن فرزین می‌کند
در رکابش حسن خواهد رفت اگراسب حسن این است کو زین می‌کند
بر کمالش خط نقصان می‌کشدهرکه اندر حسن تحسین می‌کند
با رخ و دندانش روز و شب فلکپوستین ماه و پروین می‌کند
بر سر بازار عشقش در طوافدل کنون دلالی دین می‌کند
با چنین تمکین نباشد کار خردگر فلک را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵

 

هرکه دل بر چون تو دلداری نهدسنگ بر دل بی‌تو بسیاری نهد
وانکه را محنت گلی خواهد شکفتروزگارش این چنین خاری نهد
وانکه جانش همچو دل نبود به کارخویشتن را با تو در کاری نهد
تحفه سازد گه گهم آن دل ظریفآرد و در دست خونخواری نهد
نیک می‌کوشد خدایش یار بادبو که روزی دست بر یاری نهد
عشق گفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳

 

ای غم تو جسم را جانی دگرجان نیابد چون تو جانانی دگر
ای به زلف کافر تو عقل راهر زمانی تازه ایمانی دگر
وی ز تیره غمزهٔ تو روح راهر دم اندر دیده پیکانی دگر
نیست بر اثبات یزدان نزد عقلاز تو بهتر هیچ برهانی دگر
گر ببیند روی خوبت اهرمنبی‌گمان گوید که یزدانی دگر
ای فرو برده به وصلت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹

 

ساقی اندر خواب شد خیز ای غلامباده را در جام جان ریز ای غلام
با حریف جنس درساز ای پسردر شراب لعل آویز ای غلام
چند گویی مست گشتم می بنهوقت مستی نیست مستیز ای غلام
چند پرهیزی از این پرهیز چنداز چنین پرهیز پرهیز ای غلام
بیش از این بدخوبی و تندی مکنساعتی با ما بیاویز ای غلام
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱

 

تا به مهر تو تولا کرده‌اماز همه خوبان تبرا کرده‌ام
هر غمی کاید به روی من ز توجای آن در سینه پیدا کرده‌ام
کی فرود آید غمت جای دگرچون من اسبابی مهیا کرده‌ام
در بهای هر غمی خواهی دلیوانگهی گویی محابا کرده‌ام
بس که در امید فردا در غمتبا دل مسکین مدارا کرده‌ام


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲

 

ای مسلمانان ز جان سیر آمدمبی‌نگارم از جهان سیر آمدم
گر نبودی جان که دیدی هجر اواز وجود خود از آن سیر آمدم
شادیی باید ز غم آخر مرااز غم آن دلستان سیر آمدم
از دلم هرگز نپرسد آن نگاراز مراعات زمان سیر آمدم
گفتم از صفرا ز من سیر آمدیگفت آن کافر که هان سیر آمدم


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵

 

نو به نو هر روز باری می‌کشمبار نبود چون ز یاری می‌کشم
ناشکفته زو گلی هرگز مراهر زمان زو رنج خاری می‌کشم
گر بلایش می‌کشم عیبم مکنکین بلا آخر به کاری می‌کشم
زحمت سرمای سرد از ماه دیبر امید نوبهاری می‌کشم
عشق هر دم در میانم می‌کشدگرچه خود را بر کناری می‌کشم
کار من روزی شود همچون نگارکاین غم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵

 

باز چون در خورد همت می‌کنمسر فدای تیغ نهمت می‌کنم
قیمت یک بوس او صد بدره زرگر کنم با او خصومت می‌کنم
من دهان خوش می‌کنم لیکن کجاستوه که یک جو زانچ قیمت می‌کنم
دوشم آن دلبر گرفت اندر کناریک زمان یعنی که رحمت می‌کنم
بر سر آن نکته‌ای دریافتمگرچه دانستم که زحمت می‌کنم
چشم کردم شوخ و گفتم ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶

 

تا نپنداری که دستان می‌کنماینکه از دست تو افغان می‌کنم
کارم از هجران به جان آورده‌ایجان خوشست این ناخوشی زان می‌کنم
دوستی گویی نه از دل می‌کنیراست می‌گویی که از جان می‌کنم
نفی تهمت را اگر دشوار عشقپیش هرکس بر دل آسان می‌کنم
بی‌لب و دندان شیرین تو صبراز بن سی و دو دندان می‌کنم
بر من از خورشید هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری