گنجور

 
واعظ قزوینی

سرکرد وصف خوبی رویت، زبان ما

بگرفت خوبی تو، سخن از دهان ما

گر پادشاهی همه عالم بما دهند

غیر از غم تو هیچ نباشد از آن ما

چون ایمن از حمایت گردون شود کسی؟

تیغ سپرنماست فلک بهر جان ما

زینسان که ما زدیم بلب مهر خامشی

دشمن چگونه ساخت سخن از زبان ما؟

ایمن بود ز تفرقه، گنج از نهفتگی

گردیده بی نشانی ما، پاسبان ما

یکسو غم لباس و، دگر سوی فکر نان

سرداده زندگی چه بلاها بجان ما؟

واعظ مصاف ما چو به تیغ شکستگی است

هرگز نکرده پشت به دشمن کمان ما

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ادیب صابر

جاه تو از نوایب گیتی امان ما

جان تو در امان و فدای تو جان ما

خواجوی کرمانی

آن ماه مهر پیکر نامهربان ما

گفت ای بنطق طوطی شکّرستان ما

وقت سحر شدی به تماشای گل به باغ

شرمت نیامد از رخ چون گلستان ما

در باغ سرو را ز حیا پای در گلست

[...]

قاسم انوار

از حد گذشت قصه درد نهان ما

ترسم که ناله فاش کند راز جان ما

جایی رسید ناله که از آسمان گذشت

با او بهیچ جا نرسید این فغان ما

ما گم شدیم در طلب حی لایموت

[...]

صوفی محمد هروی

از حد گذشت حالت جوع نهان ما

ترسم که ضعف فاش کند راز جان ما

می گفت قلیه با دل بریان برنج را

غافل مشو ز گریه و آه و فغان ما

سرگشته ایم در طلب گرده و عسل

[...]

اهلی شیرازی

ای حیرت صفات تو بند زبان ما

انگشت حیرت است زبان در دهان ما

جان می‌دهد نشان که تو در دل نشسته‌ای

زان دلنشین بود سخن دل نشان ما

ما ذره‌ایم و ذات تو خورشید قدر و شأن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه