گنجور

 
ادیب صابر

باحسن باغ و فر بهار و جمال گل

نیکوست حال ما که نکو باد حال گل

پر نقش آزری شد و پر صورت پری

باغ از بهار خرم و چشم از جمال گل

گل بوی و باده نوش به دیدار گل که هست

امروز روز باده و امسال سال گل

با گل نشین و نغمه بلبل سماع کن

پیش از رحیل بلبل و پیش از زوال گل

با وصل گل نبید چو گل خور که ناگهان

ما را ز گل فراق نماید ملال گل

چون بزم پادشا شد و چون روضه بهشت

شاخ از نوای بلبل و باغ از وصال گل

گویی همی به باغ خداوند مجددین

رضوان به دست خویش نشاند نهال گل

اکنون همه ولایت گل عندلیب راست

گر در جهان غمی است غراب غریب راست

گر فاش کرد راز من آواز عندلیب

گل نیز فاش کرد همه راز عندلیب

چون عندلیب ناله کنم بر فراق یار

وقت سحر که بشنوم آواز عندلیب

پرواز جان من همه تا نزد دلبر است

تا نزد گل بود همه پرواز عندلیب

جان را رواست گر بکشد بار عشق دوست

گل را سزاست گر بکشد ناز عندلیب

با دل خوش است نعمت دیدار دلربای

با گل نکوست نغمه دمساز عندلیب

ملک چمن که زاغ خزانی گرفته بود

بستد بهار و داد همه باز عندلیب

گر مدح صدر موسویان عندلیب خواند

اینک بدین سخن منم انباز عندلیب

فرخنده گشت طالع باغ از بهار نو

وقت بهار ناز فزاید نگار تو

مرغان همی زنند همه شب نوای باغ

آن به که قصد باده کنی در هوای باغ

از خرمی که روضه باغ است ننگرد

رضوان همی به روضه خویش از رضای باغ

با باغ و سبزه قصد قدح کن که در بهار

جان راست میل سبزه و دل راست رای باغ

چون روی دوست شد چمن باغ دلگشای

بگشای دل بر این چمن دلگشای باغ

هر گوشه ای ز باغ بهشتی است آشکار

اکنون کسی بهشت نخواهد به جای باغ

گاهی اسیر گوشم و گاهی اسیر چشم

این از برای بلبل و آن از برای باغ

بلبل چو میل سید مشرق به باغ دید

دادن گرفت داد سخن در ثنای باغ

قیمت به باغ، قامت گوژ بنفشه راست

هرگز مباد قامت گوژ بنفشه راست

از رعد گوشها همه پر بانگ و مشعله است

وز برق چشم ها همه پر شمع و مشعله است

وز بادها که بر سر گلها همی زند

لرزنده شاخها چو زمین وقت زلزله است

وان ژاله ها به هم شده بر روی لاله ها

گویی که روی لاله ز ژاله پر آبله است

و اندر هوا زقطره باران قطارها

گویی زدر طویله و از سیم سلسله است

وز دیدن طرایف اطراف بوستان

وقت نظاره مردم یکدل چو ده دله است

بلبل همی به جام گل و لاله می خورد

جام آر و بلبله که گه جام و بلبله است

تا روی صدر شرق نبینم به کام دل

از دل مرا شکایت و از گل مرا گله است

قمری و فاخته که نوا برکشیده اند

گویی ز دوست شربت هجران چشیده اند

روی زمین ز سبزه و گل پر نگارهاست

وز چشم ابر بر سر هر دو نثارهاست

ناخورده هیچ باده و نابوده هیچ مست

در چشم های نرگس مسکین خمارهاست

گویی که صد هزار چراغ است و مشعله

از بس فروغ لاله که در لاله زارهاست

در رنگ و بوی همچو بنفشه ست آب جوی

از زحمت بنفشه که بر جویبارهاست

چون زلف یار باد صبا را نسیم هاست

چون روی دوست طرف چمن را نگارهاست

گر فخر روزگار به نوروز خرم است

این روزگار فخر همه روزگارهاست

زان دل به روزگار ندادم که با دلم

از بهر مدح عمده اسلام کارهاست

آن دلبری که دیده نرگس همی کند

از عشق و دل توانگر و مفلس همی کند

باد صبا چو قصد گل افشان کند همی

از خاک تیره در درفشان کند همی

خورشیدوار قطره باران ز خاک و سنگ

زر عیار و لعل بدخشان کند همی

جمشیدوار ابر بهاری بر اسب باد

گرد هوا برآید و جولان کند همی

نقاش قندهار ز نوک قلم نکرد

این نقش ها که قطره باران کند همی

در تن ز باده جان دگر کن که هر شبی

باد بهار در تن گل جان کند همی

گر قصد دل نسیم سر زلف دوست کرد

از دلبری نسیم صبا آن کند همی

ابر سخی حدیث و حکایت به بذل وبر

از مجلس رئیس خراسان کند همی

اکنون سزد که مل همه بر روی گل خوری

بر شاخ گل شکفته به آید که مل خوری

این ناله ها که بلبل عاشق همی کند

بر حال عاشقان همه لایق همی کند

آن کس که دل نداد به یار بنفشه زلف

زلف بنفشه فتنه و عاشق همی کند

برگ گل دو رویه همه روزه بی نفاق

وصف دل و زبان منافق همی کند

ساقی کز آب جام و زآتش نبید ساخت

اضداد را چگونه موافق همی کند

جانی است می که خاصیت او جماد را

چون جان به جنبش آرد و ناطق همی کند

عشق است نوبهار نوآیین که عشق وار

اهل صلاح را همه فاسق همی کند

چون همت قوام امامت به جای من

دفع نیاز و نفع خلایق همی کند

تا ممکن است باده خور اکنون و عشق باز

واجب کند که هیچ نیابی ز عشق باز

پیوسته گشت سوی دل من پیام عشق

پیوسته باد خطبه دلها به نام عشق

گل بشکفد چو سوی گل آید پیام ابر

دل بشکفد چو سوی دل آید پیام عشق

ما را سلام عشق رسانید نوبهار

بر لفظ نوبهار به آید سلام عشق

دل بود و بس که در بر ما فام عشق داشت

دیدیم روی دلبر و دادیم فام عشق

بر هیچ طبع نام لطافت درست نیست

بی نام عشق و عاشقی ای من غلام عشق

چون مر مرا به عشق ملامت رسد مقیم

تنها نه ایستاده منم در مقام عشق

از دام عشق هیچ دلی بی نصیب نیست

گویی عطایی تاج معالی است دام عشق

جان را خوش است در غم جانان گداختن

در عشق سوختن به و با عشق ساختن

باغ از بهار حرمت بیت الحرم گرفت

سبزه ز لاله رتبت باغ ارم گرفت

پشت بنفشه از غم پیری به خم بماند

گویی که عشق و مفلسی او را به هم گرفت

چون نقش باغ دید قلم کرد دست خویش

آنکو به نقش کردن دیبا قلم گرفت

نقاش باد و خاک چنین نقش کم نگاشت

صیاد حس و عقل چنین صید کم گرفت

از خانه رخت سوی چمن بر که روح را

خانه چو دام گشت زکاشانه دم گرفت

روی زمین ز دیده ابر و هوای دل

چون چشم عاشقان جفا دیده نم گرفت

شاخ شجر ز گوهر و یاقوت و سیم و زر

چون پشت سایلان خداوند خم گرفت

صدر زمانه سید سادات روزگار

ما را حمایت از همه آفات روزگار

این عالی اختران که بر این چرخ اخضرند

اندر علو عیال علی بن جعفرند

چندین هزار سال به چندین هزار چشم

مثلش ندیده اند ز چندین که بنگرند

اخلاق او چو عقل همی منفعت دهند

الفاظ او چو علم همی روح پرورند

حرص و طمع که سیری ایشان عجایب است

سیری همی ز مایده جود او برند

دهر و فلک که سخره نگردند خلق را

چون بندگان اشارت او را مسخرند

با نام و کنیتش دل امت بیارمید

زیراکه یادگار وصی و پیمبرند

تا ملت پیامبر و تا نام حیدرست

با حرمت پیامبر و با قدر حیدرند

آن منتخب زنسبت پیغمبر خدای

آن محترم به سان پیامبر بر خدای

صدری که بی خلاف نظام خلافت است

ارزاق خلق را به کف او اضافت است

آنجا که صدر عالی و قدر رفیع اوست

خود بی خلاف خدمت او چون خلافت است

خلق زمین موافقت او گزیده اند

از بس که در مخالفتش رنج و آفت است

چون بحر بی کران هنرش را کناره نیست

چون باد صبحدم سخنش را لطافت است

کیوان که پیش خدمت رایش نمی رسد

از کبر نیست بلکه ز بعد مسافت است

گر در سکون به وزن زمین است حلم او

او را زمین مخوان که زمین را کثافت است

ور چند جود دمان کم ز جود اوست

بحرش مخوان که بحر دمان را مخالفت است

هم مصطفا نسب شد و هم مرتضا حسب

جز مرتضا حسب نبود مصطفی نسب

گر نه به گوهر از نسب مصطفاستی

چون مصطفا حلم و حیاش از کجاستی

او را به روز خشم و رضا چون نگه کنی

گویی درست و راست علی مرتضاستی

گر پادشاه ملک خرد نیستی دلش

کی اختیار ملک چنین پادشاستی

ور بخت نیک نیک نبودی به نام او

سلطان سلاح و ساز مرصع نخواستی

در حرمت و مثابت و مقدار و منزلت

گویی یکی زطایفه انبیاستی

کس نیست مثل او به درستی و راستی

گر راست گفتنی است بگوییم راستی

مخلوق را بقای ابد گر بشایدی

تا نفخ صور دولت او را بقاستی

کوتاه باد دست فنا از بقای او

خالی مباد مسند و صدر از لقای او

اول سیاست است که شرط ریاست است

او را ریاستی است که یکسر سیاست است

این حل و عقد و منع و عطا و قبول و رد

نی از سیاست است که شرط ریاست است

صدر ریاست ار به کیاست توان گرفت

اینک ریاستی که سراسر کیاست است

آمد نگاه بان ریاست فراستش

آری نگاه بان ریاست فراست است

از شهریار حشمت او را معونت است

وز کردگار حرمت او را حراست است

ای ابر بدره بخش که در ابر قطره بخش

آنجا که بر و بذل توباشد خساست است

دشمنت را نماز روا نیست زانکه هست

در نعمت تو کافر و کافران نجاست است

تا من ثنای تو به عبارت همی دهم

گویی که در و مشک به غارت همی دهم

چون آب و آتش است گه صلح و جنگ را

چون باد و خاک روز شتاب و درنگ را

کلک تو در مصاف کفایت اسیر کرد

شمشیر آب داده و تیر خدنگ را

کس چون تو پرورش ندهد دین و داد را

کس چون تو تربیت نکند نام و ننگ را

شیری است حشمت تو که پیش حضور او

در سر مجال کبر نماند پلنگ را

خورشید روشنی که به تاثیر رای تو

یاقوت آبدار توان کرد سنگ را

صعوده به قوت تو بگیرد عقاب را

ماهی به حشمت تو بمالد نهنگ را

اندر زمانه جود تو تنگی رها نکرد

بیم است از این سخن دهن و چشم تنگ را

آرایش زمین و زمان روی و رای توست

اندر جهان هر آنچه به است آن برای توست

تا باد و خاک و آتش و آب است در جهان

تا آفتاب و ماه بتابند بر جهان

تا هست پر روایت علم علی زمین

تا هست پر حکایت عدل عمر جهان

تا گردد از تجارب گیتی فزون خرد

تا یابد از کواکب گردون اثر جهان

آثار بی کرانه تو را باد در زمین

اقبال جاودانه تورا باد در جهان

بردار حظ لذت و عیش و طرب ز عمر

بگذار در بزرگی و جاه و خطر جهان

کرده تو را بر آنچه تو خواهی قرین قضا

داده تو را بر آنچه تو خواهی ظفر جهان

عز تو را ز تیر تبدل زره فلک

حال تو را ز تیغ تغیر سپر جهان

جاه تو از نوایب گیتی امان ما

جان تو در امان و فدای تو جان ما

 
sunny dark_mode