گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴

 

تا نقش خیال دوست با ماستما را همه عمر خود تماشاست
آن جا که وصال دوستانستوالله که میان خانه صحراست
وان جا که مراد دل برآیدیک خار به از هزار خرماست
چون بر سر کوی یار خسبیمبالین و لحاف ما ثریاست
چون در سر زلف یار پیچیماندر شب قدر قدر ما راست
چون عکس جمال او بتابدکهسار و زمین حریر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵

 

می‌دان که زمانه نقش سوداستبیرون ز زمانه صورت ماست
زیرا قفسی‌ست این زمانهبیرون همه کوه قاف و عنقاست
جویی‌ست جهان و ما برونیمبر جوی فتاده سایه ماست
این جا سر نکته‌ای‌ست مشکلاین جا نبود ولیکن این جاست
جز در رخ جان مخند ای دلبی او همه خنده گریه افزاست
آن دل نبود که باشد او تنگزان روی که دل فراخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶

 

دود دل ما نشان سوداستوان دود که از دلست پیداست
هر موج که می‌زند دل از خونآن دل نبود مگر که دریاست
بیگانه شدند آشنایاندل نیز به دشمنی چه برخاست
هر سوی که عشق رخت بنهادهر جا که ملامت‌ست آن جاست
ما نگریزیم از این ملامتزیرا که قدیم خانه ماست
در عشق حسد برند شاهانزان روی که عشق شمع دل‌هاست
پا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱

 

گر جام سپهر زهرپیماستآن در لب عاشقان چو حلواست
زین واقعه گر ز جای رفتیاز جای برو که جای این جاست
مگریز ز سوز عشق زیراجز آتش عشق دود و سوداست
دودت نپزد کند سیاهتدر پختنت آتشست کاستاست
پروانه که گرد دود گردددودآلودست و خام و رسواست
از خانه و مان به یاد نایدآن را که چنین سفر مهیاست
از شهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۲

 

ای از کرم تو کار ما راستهر جای که خرمی‌ست ما راست
عاشق به جهان چه غصه داردتا جام شراب وصل برجاست
هر باد چغانه‌ای گرفتهکو منتظر اشارت ماست
هر آب چو پرده دار گشتهاندر پس پرده طرفه بت‌هاست
هر بلبل مست بر نهالیماننده راح روح افزاست
بسیار مگو که وقت آش استچون گرسنگی قوم شش تاست


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۴

 

بوی گل و بانگ مرغ برخاستهنگام نشاط و روز صحراست
فراش خزان ورق بیفشاندنقاش صبا چمن بیاراست
ما را سر باغ و بوستان نیستهر جا که تویی تفرج آن جاست
گویند نظر به روی خوباننهیست نه این نظر که ما راست
در روی تو سر صنع بی چونچون آب در آبگینه پیداست
چشم چپ خویشتن برآرمتا چشم نبیندت به جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۵

 

خوش می‌رود این پسر که برخاستسرویست چنین که می‌رود راست
ابروش کمان قتل عاشقگیسوش کمند عقل داناست
بالای چنین اگر در اسلامگویند که هست زیر و بالاست
ای آتش خرمن عزیزانبنشین که هزار فتنه برخاست
بی جرم بکش که بنده مملوکبی شرع ببر که خانه یغماست
دردت بکشم که درد داروستخارت بخورم که خار خرماست
انگشت نمای خلق بودنزشت است ولیک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸

 

تا نقش خیال دوست با ماستما را همه عمر خود تماشاست
آنجا که جمال دلبر آمدوالله که میان خانه صحراست
وانجا که مراد دل برآمدیک خار به از هزار خرماست
گر چه نفس هوا ز مشکستورچه سلب زمین ز دیباست
هر چند شکوفه بر درختانچون دو لب دوست پر ثریاست
هر چند میان کوه لالهچون دیده میان روی حوراست
چون دولت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸

 

شوری ز دو عشق در سر ماستمیدان دل از دو لشکر آراست
از یک نظرم دو دلبر افتادوز یک جهتم دو قبه برخاست
خورشید پرست بودم اولاکنون همه میل من به جوزاست
در مشرق و مغرب دل منهم بدر و هم آفتاب پیداست
جانم ز دو حور در بهشت استکارم ز دو ماه بر ثریاست
گر یافته‌ام دو در عجب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹

 

آن زخم، که از تو بر دل ماستمشنو که: به مرهمی توان کاست
کی وعده وفا کنی تو امروز؟کامروز ترا هزار فرداست
زلفت، که به کژ روی بر آمدبا ما به وفا کجا شود راست؟
دریاب، که دست ما فرو بستاین فتنه، که از سر تو برخاست
یک روز گرم به پرسش آییعذرت نتوان به سالها خواست
عشق و لب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶

 

شوری ز شراب خانه برخاستبرخاست غریوی از چپ و راست
تا چشم بتم چه فتنه انگیخت؟کز هر طرفی هزار غوغاست
تا جام لبش کدام می داد؟کز جرعه‌اش هر که هست شیداست
ساقی، قدحی، که مست عشقمو آن باده هنوز در سر ماست
آن نعرهٔ شور هم‌چنان هستوآن شیفتگی هنوز برجاست
کارم، که چو زلف توست در همبی‌قامت تو نمی‌شود راست
مقصود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷

 

از میکده تا چه شور برخاست؟کاندر همه شهر شور و غوغاست
باری، به نظاره‌ای برون آیکان روی تو از در تماشاست
پنهان چه شوی؟ که عکس رویتدر جام جهان نمای پیداست
گل گر ز رخ تو رنگ ناوردرنگ رخش آخر از چه زیباست؟
ور نه به جمال تو نظر کردچشم خوش نرگس از چه بیناست؟
ور سرو نه قامت تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۶

 

تا نافه زلف مجلس آراست
آهوی حواس، دشت پیماست
چشم تو شرابخانه دل
ابروی تو قبله تماشاست
قفل دل زنگ بسته ما
موقوف کلید بال عنقاست
اندیشه رزق، تنگ چشمی است
تا خرمن نه سپهر برجاست
از زیر سایه خیمه چرخ
مجنون مرا هوای صحراست
این دایره های آتشین سیر
سرگشته نقطه سویداست
نقشی به مراد اگر نشیند
بازی نخوری که آن نه از ماست:
کز پرتو دست جامه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۸۱

 

آنجاست دل من و هم آنجاستکان کج کله بلند بالا ست
خوابش دیدیم دوش و مستیمکان خواب هنوز در سرماست
آهسته رو ای صبا بدان بامکان مست شبانهٔ من آنجاست
از دوزخ اگر نشان بپرسندمن گویم : خوابگاه تنهاست


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۵

 

آنجاست دل من و هم آنجاست
کان کج کله بلند بالاست
خوابش دیدیم دوش و مستیم
کان خواب هنوز در سر ماست
آهسته رو، ای صبا، بدان بام
کان مست شبانه من آنجاست
رحمی نکند بر این دل پیر
یاری که چو بخت خویش برناست
از دوزخ، اگر نشان بپرسند
من گویم خوابگاه تنهاست
می کش که به هر چهار مذهب
خونم هدرست و خانه یغماست
گفتند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵

 

چشمی که به نور عشق بیناست
بیناست همیشه از چپ و راست
دیده نگران دیدهٔ اوست
این خرقه که نور دیدهٔ ماست
ما در غم هجر یار واصل
جان تشنه و دل غریق دریاست
عشقست که در بطون کس نیست
عشقست که از ظهور پیداست
امروز کسی که مست عشقست
فارغ ز خمار دی و فرداست
خورشید جمال او برآمد
از دیده خیال سایه برخاست
دیدیم چنانکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴

 

دل جام جهان نمای شاهیست
آئینهٔ حضرت الهی است
نقدیست دفینه در دل و دل
گنجینهٔ گنج پادشاهی است
روز و شب ماست زلف و رویش
چه جای سفیدی و سیاهی است
نقشی که خیال غیر بندد
در مذهب ما همه مناهی است
دل بحر و محیط جان عالم
در بحر محیط همچو ماهی است
دل دادن و جان نهاده بر سر
در حضرت عشق عذرخواهیست
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۶

 

هر چیز که آن متاع دنیاست
بیگانه ز ماست بشنو این راست
گر گندم دهر کاه گردد
بر ما بجوی چو یار با ماست


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۶۷

 

هر چیز که آن متاع دنیاست
بیگانه ز ماست بشنو این راست
گر گندم دهر کاه گردد
بر ما بجوی چو یار با ماست


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی