گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۵

 

رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلیآمد به گوش ناگهم آواز بلبلی
مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلاو اندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی
می‌گشتم اندر آن چمن و باغ دم به دممی‌کردم اندر آن گل و بلبل تاملی
گل یار حسن گشته و بلبل قرین عشقآن را تفضلی نه و این را تبدلی
چون کرد در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۶۰

 

هر روز باد می‌برد از بوستان گلیمجروح می‌کند دل مسکین بلبلی
مألوف را به صحبت ابنای روزگاربر جور روزگار بباید تحملی
کاین باز مرگ هر که سر از بیضه برکندهمچون کبوترش بدراند به چنگلی
ای دوست دل منه که در این تنگنای خاکناممکن است عافیتی بی‌تزلزلی
روییست ماه پیکر و موییست مشکبویهر لاله‌ای که می‌دمد از خاک و سنبلی
بالای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹ - در ستایش امیر انکیانو

 

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلیزنهار بد مکن که نکردست عاقلی
این پنج روزه مهلت ایام آدمیآزار مرمان نکند جز مغفلی
باری نظر به خاک عزیزان رفته کنتا مجمل وجود ببینی مفصلی
آن پنجهٔ کمانکش و انگشت خوشنویسهر بندی اوفتاده به جایی و مفصلی
درویش و پادشه نشنیدم که کرده‌اندبیرون ازین دو لقمهٔ روزی تناولی
زان گنجهای نعمت و خروارهای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۸۹

 

خواندم حکایتی ز کتابی که جمع کرداندر حکایت خلفا زید باهلی
گفتا که داد مامون یک شب دو بدره زربر نغمت سحاق براهیم موصلی
کس کرد و باز خواست دگر روز بدره‌هاگفتا فساد باشد و نوعی ز جاهلی
«هو ینصرف» لقبش نهادند مردمانواندر زبان گرفتش هر کس به مدخلی
لاینصرف تویی ز بزرگان روزگاروینک ز نام خویش مر این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۸

 

از چهره لاله سازی و از زلف سنبلیتا از خجالت تو نروید دگر گلی
عاقل به آفتاب نکردی دگر نگاهگر در رخ تو نیک بکردی تاملی
تو خوش نشسته فارغ و اصحاب شوق راهر دم بخیزد از سر کوی تو غلغلی
روی ترا تکلف زلفی بکار نیستاین بس که وقتها بترازیش کاکلی
در سیل‌خیز گریه نمی‌ماند چشم منگر داشتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶ - جمع و تفریق

 

ای گل به شکر آنکه در این بوستان گلیخوش دار خاطری ز خزان دیده بلبلی
فردا که رهزنان دی از راه میرسندنه بلبلی به جای گذارند و نه گلی
دیشب در انتظار تو جانم به لب رسیدامشب بیا که نیست به فردا تقبلی
گلچین گشوده دست تطاول خدای راای گل بهر نسیم نشاید تمایلی
گردون ز جمع ما همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷۹

 

فرتوت عشق را نگریزد ز بی دلی
ای یار بد مگوی تو باری که عاقلی
عیبت نمی کنم که ز مبدای کن فکان
دانسته ام که در چه مقامات مشکلی
غیر تو هیچ نیست حجابی که بگذری
دانی که بعد قطع سفر در چه منزلی
صبرم نداشت طاقت حسن جمال او
آری که بر خلاف محقی است مبطلی
بر ما چه اعتراض که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری