گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ای داده دل بمهر تو تا بر تو نوگلی

در گلشن امید تو نالان چو بلبلی

جز عارضت که از همه خوبان سر آمدست

هرگز شکفت بر سر سرو سهی گلی

دور و تسلسل ار چه محالست نزد عقل

دوری خوشست خطت و زلفت تسلسلی

باز اشک و چهره سیم و زری میدهد عجب

هستم بفر دولت او با تجملی

جور از تو میکشیم و تحمل همیکنیم

از دست عاشقان چه بر آید تحملی

از ترکتاز چشم تو پیوسته میرسد

بر دل ز تاب هندوی زلفت تطاولی

سیلاب چشم ابن یمین در هوای تو

افکند در بلای صبوری تزلزلی