گنجور

 
سنایی

خواندم حکایتی ز کتابی که جمع کرد

اندر حکایت خلفا زید باهلی

گفتا که داد مامون یک شب دو بدره زر

بر نغمت سحاق براهیم موصلی

کس کرد و باز خواست دگر روز بدره‌ها

گفتا فساد باشد و نوعی ز جاهلی

«هو ینصرف» لقبش نهادند مردمان

واندر زبان گرفتش هر کس به مدخلی

لاینصرف تویی ز بزرگان روزگار

وینک ز نام خویش مر این را دلایلی

در نحو وزن افعل لاینصرف بود

نام تو احمدست به میزان افعلی