بیچاره بلبلی، که نبیند رخ گلی
مسکین گلی، که نشنود آواز بلبلی
گستاخی رقیب، اثر التفات توست
بر خود زبان خلق ببند از تغافلی
ماهی و، چون لبت، نشکفته است غنچهای؛
سروی و، چون خطت، ندمیده است سنبلی
غافل مشو، ز حال گدایان کوی عشق؛
تا هست از متاع خجالت تجملی
تا کار ما و سنگدل ما کجا رسد؟!
او را ترحمی نه و ما را تحملی!
یا رب چه گفت غیر، که از بهر کشتنم
خنجر به کف گرفته و داری تأملی؟!
ای گل شکفته باش، که چون آذر از غمت
در بوستان عشق، ننالیده بلبلی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساساتی عمیق درباره عشق و رابطه میان محبوب و عاشق میپردازد. بلبلی که از دیدن گلی محروم است و گلی که آواز بلبلی را نمیشنود، به نوعی نماد جدایی و نرسیدن به آرزوهایشان هستند. شاعر به ناز و دلبرانه بودن محبوب اشاره میکند و از غفلت و بیتوجهی نسبت به حال گدایان عشق سخن میگوید. او به درد و رنج عاشقی و بیتوجهی محبوب اشاره میکند و خواهان توجه و محبت میباشد. در نهایت، شاعر ناامیدی و غم عشق را به تصویر میکشد و از گل میخواهد که در دل غم عشق، شکفته و شاداب باشد تا بلبلی که در بوستان عشق است، به ناله نیفتد.
هوش مصنوعی: بیچاره بلبل که نمیتواند زیبایی گل را ببیند و همچنین گل مسکین که صدای دلانگیز بلبل را نمیشنود.
هوش مصنوعی: اگر رقیب تو جسارت میکند، این ناشی از توجه تو به اوست. به همین خاطر، مردم را از نادیده گرفتن تو آگاه کن.
هوش مصنوعی: شما همانند یک ماهی بیخبر از دنیای بیرون، در دل خود نازکنرمی دارید که هنوز شکوفا نشده است. و همچون درخت سرو، شما هم در زیبایی و ظرافت، هنوز به گلدهی نرسیدهاید.
هوش مصنوعی: مراقب باش که از وضعیت افرادی که در عشق دچار سختی شدهاند، غافل نشوی؛ زیرا وقتی هنوز از شرم و احساس زیبا برخوردارند، باید به آنها توجه کنی.
هوش مصنوعی: تا کی باید منتظر بمانیم که وضعیت ما و سنگدل ما به چه نقطهای برسد؟ او نه شفقتی دارد و ما هم توانایی تحمل این وضعیت را نداریم!
هوش مصنوعی: ای پروردگار، چه چیزی غیر از من گفته که او با خنجر به دست برای کشتن من آماده شده، اما درنگ میکند؟
هوش مصنوعی: ای گل زیبا، شاد و خندان باش، زیرا که مانند آتش از غمت در باغ عشق، آواز بلبل به گل نرسیده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خواندم حکایتی ز کتابی که جمع کرد
اندر حکایت خلفا زید باهلی
گفتا که داد مامون یک شب دو بدره زر
بر نغمت سحاق براهیم موصلی
کس کرد و باز خواست دگر روز بدرهها
[...]
ز آیینه ی سپهر چو شد رنگ منجلی
خورشید را طلوع ده ای ترک قنقلی
بزدای دل، ز رنگ زمانه که روزگار
بس شام را سیه کند و صبح صیقلی
بازم رهان که بر دلم انده موکّلست
[...]
هر روز باد میبرد از بوستان گلی
مجروح میکند دل مسکین بلبلی
مألوف را به صحبت ابنای روزگار
بر جور روزگار بباید تحملی
کاین باز مرگ هر که سر از بیضه بر کند
[...]
فرتوت عشق را نگریزد ز بی دلی
ای یار بد مگوی تو باری که عاقلی
عیبت نمی کنم که ز مبدای کن فکان
دانسته ام که در چه مقامات مشکلی
غیر تو هیچ نیست حجابی که بگذری
[...]
از چهره لاله سازی و از زلف سنبلی
تا از خجالت تو نروید دگر گلی
عاقل به آفتاب نکردی دگر نگاه
گر در رخ تو نیک بکردی تاملی
تو خوش نشسته فارغ و اصحاب شوق را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.