گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۹

 

خیاط روزگار به بالای هیچ مردپیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد
بنگر هزار گول سلیم اندر این جهاندامان زر دهند و خرند از بلیس درد
گل‌های رنگ رنگ که پیش تو نقل‌هاستتو می خوری از آن و رخت می‌کنند زرد
ای مرده را کنار گرفته که جان منآخر کنار مرده کند جان و جسم سرد
خود با خدای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۵۱

 

جوشن بیار و نیزه و بر گستوان وردتا روی آفتاب معفر کنم به گرد
گر بردبار باشی و هشیار و نیکمرددشمن گمان برد که بترسیدی از نبرد


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۵۲

 

خون دار اگرچه دشمن خردست زینهارمهمل رها مکن که زمانش بپرورد
تا کعب کودکی بود آغاز چشمه سارچون پیشتر رود ز سر مرد بگذرد


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۱

 

چون بچهٔ کبوتر منقار سخت کردهموار کرد پرّ و بیوکند مویِ زرد،
کابوک را نخواهد و شاخ آرزو کندوز شاخ سوی بام شود باز گردگرد


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۴

 

تو طفل خردسالی و ما پیر سالخورد
با ما ببین که عشق تو پیرانه سر چه کرد
چشم سیاه سرخ چه سازی به خون من
موی سفید من نگر ای جان و روی زرد
بگشای بند زلف که افتاد صد گره
بر رشته امید من از چرخ تیزگرد
نقشی نکوتر از خط زنگاریت نبست
کلک قضا که زد رقم این لوح لاژورد
چندین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۵

 

وصلت نیافت دل به خیال تو جان سپرد
جویای آب تشنه لب اندر سراب مرد
یاری که پاک کرد به دامن رخم ز اشک
خون جگر چکید چو دامان خود فشرد
لاغر شدم چنان که چو چنگ از برون پوست
بر تن رگی که هست مرا می توان شمرد
عاشق نهاده جان به کف آمد به پیش تو
درویش خدمتی که توانست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۶

 

خاکی که زیر پای خود آن شوخ بسپرد
صد جان بها دهند اگر پا بیفشرد
مشتاق کعبه را ز بساط حریر به
ریگ حرم که در ته پهلو بگسترد
مویی شدم ز فقر و فنا کو قلندری
کین موی را به پاکی تجرید بسترد
گرمی مجو به مجلس واعظ که مستمع
گر باشد آتش از دم سردش بیفسرد
بر من به روز هجر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱

 

روی تو آب چشمه خورشید می‌برد
لعلت به خنده پرده یاقوت می‌درد
گر بنگرد عروس جمالت در آینه
خودبین شود هر آینه، آن به که ننگرد
گر لاله با عذار تو شوخی کند و را
معذور دار! کز سبکی باد می‌برد
چون مجمر از درون نفس گرم می‌زنم
بر بوی آنکه لطف تو دامن بگسترد
بگریست زار مردم چشم من از غمش
لیکن چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۷

 

رنگم نقاب غیرت آن جلوه می‌درد

فطرت جنون کند که ز بویم اثر برد

شادم ‌که بی‌ نشانی آثار رنگ و بو

بیرونم از قلمروتحقیق پرورد

این چار سو ادبگه سودای نازکیست

عمری‌ست ضبط آه من آیینه می‌خرد

خلقی در امل زد و با داغ یأس رفت

آتش به‌کارگاه فسون خانهٔ خرد

داغم ز جلوه‌ای که غرور تغافلش

آیینه‌خانه‌ها کند ایجاد و ننگرد

هنگامهٔ قبول […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۴

 

بر یاد دوستان نفسی می زنم به درد
خوش وقت دوستان که کسی یاد ما نکرد
ای باد بگذر امشب و با دوستان بگوی
تا می خوردند می که خردمند غم نخورد
گر فرصتی درافتد و باشد مجال آن
کز دوستان دو حرف توانی سوال کرد
گو یاد ما کنید و به همت مدد دهید
وآن گه به گرد هیچ مزاحم دگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۰

 

یک ره برآورد ز تو هم روزگار گرد
بسیار چون ترا که سزا در کنار کرد
یارا ، محققان غم دنیا نخورده اند
مجنون حقیقت است که اندوه یار خورد
آتش که بر خلیل نبی کرد گل ستان؟
آن کو ز وَرد خار برآرد ز خار وَرد
تن در ده ای حریص و ز دارالشفای عشق
درمان مجوی تا نکنی اختیار درد
هرگز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری