گنجور

 
جلال عضد

باز از شکوفه گشت فضای چمن سپید

و اطراف دشت گشت ز برگ سمن سپید

درجنب لطف ژاله و سرخی لاله هست

درّ عدن سیاه و عقیق یمن سپید

باران سیاهی از تن سنبل نمی برد

هندو به شست و شوی نخواهد شدن سپید

برگ شکوفه بر سر سنبل فتاده بین

مانند هندویی که کند پیرهن سپید

چرخ عجوزه باز ز سپیداب ابر کرد

نزد عروس باغ رخ خویشتن سپید

طفل شکوفه در رخ او خنده می زند

کاین گوژپشت بین که کند رخ چو من سپید

زان دم که شاه سیم فشاند به روز بذل

برگ شکوفه کرد زمین چمن سپید

هر لحظه ابر تند سر از کوه بر زند

سقّاست ابر، دامن از آن در کمر زند

شد طرف جویبار به فصل بهار سبز

آری به نوبهار شود جویبار سبز

بستان به دلکشی ست چو رخسار شاهدان

گل در میان شکفته و گشته کنار سبز

طوطی گهر گرفت به منقار گوییا

یا لاله ژاله دارد و شد مرغزار سبز

بر برگ بید قطره فشان شد چو دید ابر

بر دست شاه خنجر گوهرنگار سبز

تیغش نگار بست عروس زمانه را

بی رنگ مورد رنگ نگیرد به کار سبز

اعظم جمال چهره دین آنکه عدل او

دیوار و در کند چو چمن در بهار سبز

آن قلعه قدراوست که ازرشح فندقش

شد مرغزار گنبد نیلی حصار سبز

تا بر چمن فتاد فروغ لقای گل

سر می نهد بنفشه غمگین به پای گل

نرگس چو خصم تست ز تیمار و درد زرد

بر خاک ره نشسته و بیمار و زرد زرد

صبحی کز آفتاب سنانها شود به رزم

چون آفتاب زرد مصاف نبرد زرد

معموره زمین شود از خون کشته سرخ

گردون لاجورد نماید ز گرد زرد

گردد ز سهم خنجر لعل تو آن زمان

خورشید و ماه بر فلک لاجورد زرد

بیجاده ای است تیغ تو کآنجا که شد پدید

از عکس او چو کاه شود رنگ مرد زرد

بر خاک بس که ریخته آب روی خصم

گر بر دمد ز خاک بود رنگ ورد زرد

پیوسته باد تیغ تو اندر قتال سرخ

هرگز مباد چهره سرخت ز درد زرد

از باد فتح پرچم شاهیت جعد باد

نوروز و عید بر تو همایون و سعدباد

صانع که رنگ چهره گل آفرید سرخ

طغرای کارنامه حسنش کشید سرخ

باغ از طراوت است چو بزم خدایگان

وآنگه در اوست لاله چو جام نبید سرخ

بر نرگس ارغوان فتد از شاخ گوییا

بر روی خصم شاه سرشکی چکید سرخ

از عدل شامل تو و از خون دشمنت

شد کوه و دشت سبز و شقایق دمید سرخ

آبی ست خنجر تو که هر لحظه خصم را

در جویبار حلق گلی پرورید سرخ

طرف چمن گزین که در اطراف جویبار

هم سبز گشت سبزه و هم گل دمید سرخ

از باد قدّ نرگس رعنا گرفت خم

در روز زرفشان تو از بس که چید سرخ

تا هیبت تو چشم سوی آفتاب کرد

هر آفتاب زرد شود آفتاب زرد

وقت است کز بنفشه شود بوستان بنفش

گردد بنفشه همچو خطّ دلستان بنفش

صفراوی است نرگس رعنا و ارغوان

شد ناردان همه تن چون ناردان بنفش

درغنچگی ست لاله نورسته آنچنانک

خسرو کند به خون اعادی سنان بنفش

چندان بریخت خنجر تو خون دشمنان

کز خاک بر دمد پس از این زعفران بنفش

میدان بنفشه رنگ ز تیغ بنفش تست

آری هم از بنفشه شود بوستان بنفش

آن رنگرز حسام تو آمد که می کند

از خون بدسگالان جهان در جهان بنفش

بهرام و تیر را حسد از کلک و تیغ تست

تا روی این سیه شود و رنگ آن بنفش

از شرم این قصیده چو دیبای هفت رنگ

آن هفت رنگ دید ز رویش برفت رنگ

گشت از هراس رمح تو روی سما کبود

سختی زخم می کند اندام را کبود

خم داد پشت طاعت و چندان بایستاد

گردون به خدمتت که شدش پشت پا کبود

چرخ از کجاو گلشن تخت تو از کجا

فرقی تمام باشد ازین سبز تا کبود

شاها من از تغابن چرخ سیاهکار

بیم است تا چو چرخ بپوشم قبا کبود

دستم بگیر ورنه چو ناخن سرم ببُر

کم شد ز غبن ناخن انگشتها کبود

عیبم مبین همه هنرم بین از آنکه هست

فیّاض نور گرچه بود توتیا کبود

چون نرگس و بنفشه ز آسیب روزگار

بادند دشمنان تو یا کور یا کبود

در آفتاب حادثه بگداخت پیکرم

ای آفتاب ملک فکن سایه بر سرم

ای کرده سیر کلک تو روی قمر سیاه

خود چیست در جهان که نکرده ست سر سیاه

از کحل دولتت همه را چشم روشن است

الا مرا که هست جهان در نظر سیاه

در گردش زمانه شب و روز می کشم

جوری ز هر سپید و جفایی ز هر سیاه

دارم ز خون دیده و اندوه روزگار

چون لاله رخ شکفته ولیکن جگر سیاه

خصم آب روی داد و از آن یافت تیره بخت

توفیر دیده است و خریده به زر سیاه

زین بِه به حال من نظری کن وگرنه من

عالم ز دود سینه کنم سر به سر سیاه

بر بخت دشمن تو کنم ختم از آن که نیست

بالاتر از سیاهی رنگی مگر سیاه

بر هر چه در ضمیر تو گنجد بیاب دست

کآمد بقای عمر تو افزون ز هرچه هست

 
 
 
sunny dark_mode