گنجور

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - در ستایش اتابک مظفرالدین سلجوقشاه

 

آن روی بین که حسن بپوشید ماه راوآن دام زلف و دانهٔ خال سیاه را
من سرو را قبا نشنیدم دگر که بست؟بر فرق آفتاب ندیدم کلاه را
گر صورتی چنین به قیامت برآورندفاسق هزار عذر بگوید گناه را
یوسف شنیده‌ای که به چاهی اسیر مانداین یوسفیست بر زنخ آورده چاه را
با دوستان خویش نگه می‌کند چنانکسلطان نگه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱

 

چون کژ کنی به شیوه به سر بر کلاه رازلف و رخ تو طیره کند مشک و ماه را
یزدان هزار عذر بخواهد ز روی توفردا که هیچ عذر نباشد گناه را
نشگفت پای ما که بر آید به سنگ غمزیرت که احتیاط نکردیم راه را
دارم گواه آنکه تو کشتی مرا، ولیکترسم که: نرگست بفریبد گواه را
روزی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۳

 

از باده چون کند عرق آلود ماه را
در چشم آفتاب بسوزد نگاه را
کارم به یوسفی است که از جلوه های شوخ
در رقص گردباد فکنده است چاه را
بر صفحه عذار تو، از نقطه های خال
کرده است کلک صنع نشان بوسه گاه را
طومار ناامیدی ما ناگشودنی است
پیچیده ایم در گره اشک، آه را
عشق است غمگسار دل ناتوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۵

 

طاعت کند سرشک ندامت گناه را
ریزش سفید می کند ابر سیاه را
نقصی به سرکشان ز تواضع نمی رسد
حسن از شکستگی شود افزون کلاه را
ز افتادگی به مسند عزت رسیده است
یوسف کند چگونه فراموش، چاه را؟
از عشق پاک، دایره حسن شد تمام
آغوش هاله ساخت کمربسته چاه را
تا گشت روشنم که به جایی نمی رسد
کردم گره چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۴

 

رویت ز هاله حلقه کند نام ماه را
دلسرد از آفتاب کند صبحگاه را
هر جلوه ای ز قد قیامت خرام تو
از دل نفس گسسته برون آرد آه را
در دیده نظارگیان میل سرمه کرد
رخسار آتشین تو مد نگاه را
از خط رسد به نشو و نما سبزه امید
باران بود زیادتر، ابر سیاه را
تا بر سرشکسته نوازی است آفتاب
پروایی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۶

 

رفتم ز راه دل خس و خار گناه را
کردم به آه همچو کف دست راه را
موج کرم به قیمت اکسیر می خرد
در بحر رحمت تو غبار گناه را
روز ازل به قامت عاشق بریده اند
مانند کعبه، جامه بخت سیاه را
پیش رخ تو زخم دندان حیرت است
دستی که چاک کرد گریبان ماه را
یک گوهر نسفته درین بحر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵

 

پیغام روی تو چو ببردند ماه را
مه گفت من رعیتم آن پادشاه را
خالت محیط مرکز لطفست و، روشنست
کین نقطه نیست دایره روی ماه را
بهر سپید (رویی) حسنت نهاده اند
بر روی لاله رنگ تو خال سیاه را
دستارم از سرم بقدم درفتد چو تو
بر فرق راست کژ نهی ای جان کلاه را
خورشید روی روشن تو همچو آفتاب
بشکست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶

 

پیغام روی تو چو ببردند ماه (را)
مه گفت من رعیتم آن پادشاه را
خالت محیط مرکز لطفست و روشنست
کین نقطه نیست دایره روی ماه را
بهر سپید رویی حسنت نهاده اند
بر روی لاله رنگ تو خال سیاه را
دستارم از سرم بقدم درفتد چو تو
بر فرق راست کژ نهی ای جان کلاه را
خورشید روی روشن تو همچو آفتاب
بشکست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴

 

جستیم راه میکده و خانقاه رالیکن به سوی دوست نجستیم راه را
تا کی کشیم خرقهٔ تزویر را به دوشنتوان کشیدن این همه بار گناه را
کی بنده پا نهاد به سر منزل یقینزنهار خواجه هر مکن این اشتباه را
بیچاره آن گروه که از اضطراب عشقدیدند راه را و ندیدند چاه را
هر جا که آن سوار پری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶

 

هر جا کشند صورت زیبای شاه راخورشید سجده می‌کند آن جای‌گاه را
شمس الملوک ناصرالدین شه که صورتشمعنی نمود آیت خورشید و ماه را
شاهنشهی که حاجب دولت‌سرای اوبر خسروان گشوده در بارگاه را
فرماندهی که لشکر کشورگشای اوبرداشتند از سر شاهان کلاه را
شاهی که از سعادت پای مبارکشبر چشم خود فرشته کشد خاک راه را
سروی است قد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳

 

آنکو شناخت گردش خورشید و ماه را
جوید برای خفتن خود خوابگاه را
از عین اعتبار ببینم به گلرخت
زیرا قیاس نیست درازی راه را
ای سرفراز، تیغ اجل در قفا رسید
سر راست دار، کج چه نهادی کلاه را
مردم همه نگون شده جستند زیر خاک
قامت ازان نکوست سپهر دو تاه را
چون رستن گیاه ز خونهای مردم است
من خون دهم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » نور تو وانمود سپید و سیاه را

 

نور تو وانمود سپید و سیاه را

دریا و کوه و دشت و در و مهر و ماه را

تو در هوای آنکه نگه آشنای اوست

من در تلاش آنکه نتابد نگاه را


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴

 

ضحاک ‌وار کشته بسی بی گناه را

بر دوش تا فکنده دو مار سیاه را

قصد ذقن نمودمش از زلف عنبرین

چشمم ندید در شب تاریک چاه را

هوش از سرم به چابکی آن شوخ کج‌کلاه

برد آنچنان که دزد شب از سر کلاه را

حیران زاهدم که بر آن روی چون بهشت

از ابلهی گناه شمارد نگاه را

می خوردنم به مجلس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

عرفی شیرازی » غزلها » غزل شمارهٔ ۲۱

 

تا تیز کرده ای به سیاست نگاه را
صد منت است بر دل عاشق گناه را
ای روی غم سیاه که از شرم گریه ام
بر پشت پا دوخته چشم سیاه را
تلخی به عیش او نرساند ملال من
از ماتم گدا چه زیان عید شاه را
هر گه فتاد رهم به صحرای معرفت
با برق در معامله دیدم گیاه را
فردا به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عرفی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰

 

چشمت به غمزه کشن من بیگناه را
خود زلف را چه گویم و خال سیاه را
با آه و روی زرد ز خالت شدیم دور
باد آمد و ز دانه جدا کرد کاه را
مردم ز مه حساب گرفتند سالها
نگرفت در حساب جمال تو ماه را
جوهر که قیمتی است کشندش به احتیاط
من هم به دیده می کشم آن خاک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی