گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷

 

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفتآری به اتفاق جهان می‌توان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمعشکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من استخورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوستاز غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدمدوران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۷

 

بتوان به آه کام دل از آسمان گرفت
زور کمان به گرمی آتش توان گرفت
می بایدش ز حاصل ایام دست شست
سروی که جای بر لب آب روان گرفت
از ترکتاز عشق شکایت چسان کنم؟
کاین لشکر از سپاه من اول زبان گرفت
از وعده دروغ دل از دست می دهیم
یوسف به سیم قلب ز ما می توان گرفت
دندان به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲ - در عبرت از عاقبت کار شاه شیخ ابواسحاق

 

سلطان تاج بخش جهاندار امیر شیخکاوازهٔ سعادت جودش جهان گرفت
شاهی چو کیقباد و چو افراسیاب گردکشور چو شاه سنجر و شاه اردوان گرفت
پشتی دین به قوت تدبیر پیر کردروی زمین به بازوی بخت جوان گرفت
در عیش ساز و عادت خسرو بنا نهاددر رسم و عدل شیوهٔ نوشیروان گرفت
ایوان و قصر و جنت و فردوس برفراشتدر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۸

 

لشکر کشید عشق و دلم ترک جان گرفت
صبر گریز پای سر اندر جهان گرفت
گفتی که ترک من کن و آزاد شو ز غم
آسان به ترک همچو تویی چون توان گرفت
ای آشنا که گریه کنان پند می دهی
آب از برون مریز که آتش به جان گرفت
نظاره هم نکرد گه سوختن مرا
آن کس که آتشم زد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۹

 

چشمت به عشوه جان دو صد ناتوان گرفت
گر عشوه اینست جان و جهان می توان گرفت
رویت به زلف، بس دل و جانها که صید کرد
این گل به دام خویش چه خوش بلبلان گرفت
هر تیر غمزه ای که بینداخت بر دلم
دل چون الف میانه جانش روان گرفت
در گریه نام زلف تو بگذشت بر زبان
گریه گره ببست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۲

 

سلطان عشق ملک جهان را روان گرفت
جانم فدای او که تمام جهان گرفت
این عشق آتشی است که جان مرا بسوخت
داغی به دل نهاد و دلم زان نشان گرفت
گفتم که دامنش به کف آرم زهی خیال
بی دست عشق ، دامن او چون توان گرفت
نقش خیال غیر اگر دیده ای به خواب
شکرانهٔ تمام دلم را به جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۸۳

 

هر نور و هر نظام که ملک جهان‌ گرفت
از سنجر ملک شه آلب ارسلان‌ گرفت
صباحبقران مشرق و مغرب معزّ دین
شاهی که او به تیغ و به دولت جهان‌گرفت
تا گشت شاهنامهٔ او فاش در جهان
از شرق تا به غرب همه داستان گرفت
نه نه‌ که او همه هنر از خویشتن بیافت
حاجت نیامدش که ره باستان گرفت
ایدون‌ گمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۳

 

زلف کمند افکنت اقلیم جان گرفت
با این کمند روی زمین می توان گرفت
ترکان چه سان به نیغ بگیرنده ملک را
چشمت به غمزه ملک دل ما چنان گرفت
خوبان همه ز شرم گرفتند روی خویش
پیش نو از نخست به آسمان گرفت
ای دل مترس از آنکه نگردی شکار یار
اینک ز غمزه نپر وز ابرو گمان گرفت
سر پیش او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی