در دهر هر که دامن پیر مغان گرفت
بهر نجات دامن او می توان گرفت
نبود دگر ز خفت دور فلک غمش
آن کاو به کوی میکده رطل گران گرفت
دل داشتم نگه ز وی اما به عشوه ای
دانم گرفت لیک ندانم چسان گرفت
آنک او متاع هر دو جهان داد وصل یافت
گفتن توان که در ثمین رایگان گرفت
در خانقاه غیر ریا چون ندید دل
شد سوی دیر و مذهب رندان ازان گرفت
خون دلم که روی زمین را گرفته بود
نبود شفق که دامنه آسمان گرفت
فانی به وصل دوست ازان روز راه برد
کو ترک هوش و عقل و دل و خانمان گرفت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به زندگی و ارتباط با عالم معنوی و عشق به میکده میپردازد. او اشاره میکند که در گذر زمان هر کسی که به دامن پیر مغان (عاشق و عارف) دوستی بزند، میتواند به نجات برسد. شاعر از دلمشغولیهایی چون غم و درد دوری از معشوق سخن میگوید و بیان میکند که عشق و وصال به معشوق، ارزشمندتر از هر ثروتی است. او به انتخاب راهی میپردازد که در آن هیچگونه ریا و دروغی وجود ندارد و در نهایت، عشق به معشوق او را از همه چیز میرهاند و به وصال میرسد. در نتیجه، عشق و دوستی با معشوق، باعث نابودی دغدغههای دنیوی و تلاش برای رسیدن به آرامش و سعادت میشود.
هوش مصنوعی: در زندگی هر کسی که به دامن پیران و اهل معرفت و حکمت پناه ببرد، به خاطر نجات و رهایی او میتوان از برکت آنها بهرهمند شد.
هوش مصنوعی: شخصی که در دوری از غمها و گرفتاریها، به خوشی و لذت در میکده میپردازد، دیگر نیازی به نگرانی ندارد و از غصههای زندگی فاصله گرفته است.
هوش مصنوعی: من دلی داشتم که به او نگاه میکردم، اما او با چشمان فریفتهاش مرا اسیر کرد، ولی نمیدانم چگونه این کار را انجام داد.
هوش مصنوعی: او ارزش هر دو جهان را به دست آورد و به وصال رسید. در این حالت، توان گفت که در میانهی همه چیز، این نعمت را به رایگان دریافت کرده است.
هوش مصنوعی: در مکانهای روحانی که هیچ گونه خودنمایی و ریا وجود نداشت، دل به سمت میخانه و شیوه زندگی رندانه رفت و از همین رو، به آن سمت گرایش پیدا کرد.
هوش مصنوعی: خون دل من که بر روی زمین پاشیده شده بود، آسمان را به رنگ افق در نیاورده بود.
هوش مصنوعی: از آن روز که به وصال دوست رسیدم، تمام وجودم را به عشق او سپردهام، به طوری که هوش و عقل و دل و حتی خانه و زندگیام را نیز از دست دادهام.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مرغ وفا برون ز جهان آشیان گرفت
عنقا صفت ز عالم وحدت کران گرفت
از خون دل کنار زمین موج زد چنانک
ز آسیب موج دامن مغرب نشان گرفت
طوفان درد کشتی دل را ز راه برد
[...]
شاه جهان به تیغ چو ملک جهان گرفت
دولت رکاب دادش و نصرت عنان گرفت
فالی گرفت چرخ و همی گرفت مملکت
سلطان ابوالملوک ملک ارسلان گرفت
شاهی که ملک هرگز چون او ملک ندید
[...]
هر نور و هر نظام که ملک جهان گرفت
از سنجر ملک شه آلب ارسلان گرفت
صباحبقران مشرق و مغرب معزّ دین
شاهی که او به تیغ و به دولت جهانگرفت
تا گشت شاهنامهٔ او فاش در جهان
[...]
لشکر کشید عشق و مرا در میان گرفت
خواهند مردمانم از این در زبان گرفت
اندر زبان خلق فتادم ز دست عشق
تا بایدم بلا به در این و آن گرفت
جانا غلام عشق تو گشتم به رایگان
[...]
قد چو سرو او شکن خیز ران گرفت
رخسار چون گلشن صف زعفران گرفت
دردا که رفت جان زمان در دل زمین
زان پس که طول و عرض زمین و زمان گرفت
گر پیر با جوان نکند دست در کمر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.