گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۱

 

لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکردما را چه جرم اگر کرمش با شما نکرد
تشنیع می‌زنی که جفا کرد آن نگارخوبی که دید در دو جهان کو جفا نکرد
عشقش شکر بس است اگر او شکر ندادحسنش همه وفاست اگر او وفا نکرد
بنمای خانه‌ای که از او نیست پرچراغبنمای صفه‌ای که رخش پرصفا نکرد
این چشم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۶۴

 

دانی که بر نگین سلیمان چه نقش بوددل در جهان مبند که با کس وفا نکرد
خرم تنی که حاصل عمر عزیز رابا دوستان بخورد و به دشمن رها نکرد


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۰ - قصیده

 

هرگز به باغ دهر گیائی وفا نکردهرگز ز شست چرخ خدنگی خطا نکرد
خیاط روزگار به بالای هیچ کسپیراهنی ندوخت که آخر قبا نکرد
نقدی نداد دهر که حالی دغل نشدنردی نباخت چرخ که آخر دغا نکرد
گردون در آفتاب سلامت کرا نشاندکآخر چو صبح اولش اندک بقا نکرد
کی دیده‌ای دو دوست که جوزا صفت بدندکایامشان چو نعش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۶۵ - غزل

 

دردا که رفت دلبر و دردم دوا نکرد
صد وعده بیش داد و یکی را وفا نکرد
بردم هزار قصه حاجت به نزد یار
القصه شد روان و حاجت روا نکرد
از آن تیر غمزه بر تن من موی کرد راست
آن ترک مو شکاف به مویی خطا نکرد
بر خاک کوی دوست که مالید روی چو من
کان خاک در رخش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۶

 

جوش می‌ام چو خم به خروش آشنا نکرد
صد شیشه‌ام چو توبه شکست و صدا نکرد
خونگرمی زمانه ز من دست برنداشت
از رنگ و بو چو برگ گلم تا جدا نکرد
خرسند از آشنایی ضعفم که هیچ‌گاه
گوش مرا به ناله من آشنا نکرد
مخمور اگر فتد به قدح، عیب او مکن
نرگس مگر به دیده تو چشم وا نکرد؟
چون غنچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۲

 

دیدی که بار وعده خود را وفا نکرد
ما را بخویش خواند و بخلوت رها نکرد
بسیار لابه کردم و زاری و بیخودی
آن ناخدای ترس در بسته وا نکرد
گر بود در میانه حدیثی چرا نگفت
س ور داشت شکوه ای ز من آندم چرا نکرد
رفتم بدان امید که حاجت کند روا
از در روانه کردم و حاجت روا نکرد
ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۷

 

هرگز به باد زلف خود آن مه رها نکرد
کز هر طرف زدوش سری را جدا نکرد
هرگز دو چشم او به جفا وعدهای نداد
کان وعده را به چشم همان دم وفا نکرد
روئی نماند کز سره طه به چین نساخت
پشتی نمانده کز خم ابرو دو تا نکرد
بیمار کرد و درد فرستاد و جان ستاند
بیمار عشق را به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی