گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰

 

دی پیر می فروش که ذکرش به خیر بادگفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگگفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد
سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دستاز بهر این معامله غمگین مباش و شاد
بادت به دست باشد اگر دل نهی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۶

 

چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاددر چشم‌های مست تو نقاش چون نهاد
چشم تو برگشاید هر دم هزار چشمزیرا مسیح وار خدا قدرتش بداد
وان جمله چشم‌ها شده حیران چشم اوکان چشمشان بصارت نو از چه راه داد
گفتم به آسمان که چنین ماه دیده‌ایسوگند خورد و گفت مرا نیست هیچ یاد
اکنون ببند دو لب و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۷

 

چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاددر چشم‌های مست تو نقاش چون نهاد
چشمت بیافرید به هر دم هزار چشمزیرا خدا ز قدرت خود قدرتش بداد
وان جمله چشم‌ها شده حیران چشم توکه صد هزار رحمت بر چشم‌هات باد
بر تخت سلطنت بنشستست چشم توهر جان که دید چشم تو را گفت داد داد
گفتم که چشم چرخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۴

 

یک نیمه عمر خویش به بیهودگی به باددادیم و هیچ گه نشدیم از زمانه شاد
از گشت آسمان و ز تقدیر ایزدیبر کس چنین نباشد و بر کس چنین مباد
یا روزگار کینه کش از مرد دانشستیا قسم من ز دانش من کمتر اوفتاد


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۷

 

شب ماه عید را ز شفق چرخ جلوه داد
بر کف حریف لعل قبا جام زر نهاد
خونین دلی که بود جگر بسته اشک او
بر روی زرد یک سر ناخن جگر گشاد
نی نی که نعل زر به بساطی که یافت رنگ
از خون دشمنان ز سم اسب شه فتاد
شاهی که در مقام غلامیش ماه عید
خم کرد پشت خویش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۱۸۸

 

گفتم چگونه می کشی و زنده می‌کنیاز یک جواب کشت و جواب دگر نداد
ای دیده آب خویش نگهدار بعد ازینکاتش بده رسید و به خرمن نایستاد
گویند منگرش مگر از فتنه جان بریبسیار خواستم که دل من نایستاد


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

کسایی » دیوان اشعار » نرگس

 

نرگس نگر ، چگونه همی عاشقی کند
بر چشمکان آن صنم خَلُّخی نژاد
گویی مگر کسی بشد ، از آب زعفران
انگشت زرد کرد و به کافور بر نهاد


متن کامل شعر را ببینید ...

کسایی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۲

 

قد قامت الصّلات برآمد ز بامداد
برخیز ساقیا بستان از مدام داد
گر بر حلال زاده حرام است خون رز
پس آب و نان حرام بود بر حرام زاد
بگذار تا نماز کند اقضی القضات
برنه پیاله ای به کفش تا سلام داد
بسیار در محامد رز شعر گفته اند
من نیز هم ولیک ندارم تمام یاد
دهقان که در عمارت رز سعی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۳

 

مصحف به فال باز گرفتم ز بامداد
برفور السلام علیکم جواب داد
کردم از این سعادت کلی سپاس و شکر
گشتم از این بشارت عظما عظیم شاد
بختم از این نوید برآورد سر ز خواب
عقلم بر این دلیل اساسی دگر نهاد
بر نام قاصدی که فرستاده ام به دوست
فالی زدم که مقدم قاصد به خیر داد
من خود نیازمندی خود عرضه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۹

 

ای ترک ما گرفته و از ما نکرده یاد
یاران چنین کنند نه هرگز چنین مباد
آبم به روی کار برفته ست و دل ز دست
زان گه که آتشم ز تو در خرمن اوفتاد
گه گه اگر کنم به ادای نماز عقد
حالی خیال روی تو پیشم برایستاد
پس چون کنم چه چاره توان کرد با خیال
انصاف من که می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۱۵

 

نوروز فرخ آمد و بوی بهار داد
بوی بهار و مژده زلفین یار داد
یاری کزو وظیفه نوروز خواستم
گفت از لبم رطب دهم از غمزه خار داد
ترکی چه ترک سنگ دلی وچه سنگ دل
کز بهر بوسه ایم هزار انتظار داد
با من نمی نشست به جام ترنج شکل
او آب نار خورد و مرا تاب نار داد
چون مار مهره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

حزین لاهیجی » قصاید » شمارهٔ ۲۰ - مدح حضرت امیر مؤمنان (ع)

 

زین ششدرم چو بال فشانی دهد گشاد
این هفت قله را، چو غباری دهم به باد
بر سدره روح قدسی من آشیان کند
این دخمه را نهم به سر گور کیقباد
جان بی غمانه وارهد از جسم خیره سر
غیر از میانه پا کشد و افتد اتحاد
ریزد ز طرف بال همای سعادتم
رنگ هم آشیانی این ناخجسته خاد
ناسازگار بخت در آشتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی