گنجور

 
فرخی سیستانی

از باغ باد بوی گل آورد بامداد

وز گل مرا سوی مل سوری پیام داد

گفتا من آمدم تو بیا تا بروی من

آزادگان ز خواجه بنیکی کنند یاد

خواجه بزرگ ابوعلی آن بی بهانه جود

خواجه بزرگ ابوعلی آن بی بهانه راد

دستور شهریار که اندر سپاه او

صد شاه و خسروست چو کسری و کیقباد

این شهریار تا ابد الدهر زنده باد

وین خواجه جاودانه بدین شهریار شاد

شادند و بیغمند همه مردمان بدو

چندانکه ممکنست بشادی همی زیاد

رادست شاه وخواجه همان راه برگرفت

با شاه بس موافق و اندر خور اوفتاد

این راد مرد را بکه خواهم قیاس کرد

کاندر جهان بفضل ز مادر چنو نزاد

از عدل و داد به چه شناسی درینجهان

آراسته ست مجلس خواجه بعدل و داد

شرم و تواضعست مر او را ز حد بدر

آری چنین بود چو خرد باشد اوستاد

ما را همی نشاند و شاهان ترک را

آنجا ز بهر فخر بسر باید ایستاد

ایمن شداز بد و بهمه کامها رسید

آنکس که پای خویش بدین خانه در نهاد

جاوید شاد باد و تن آسان و تندرست

آن مهتر کریم خصال ملک نژاد

این نوبهار خرم و این روزگار خوش

بر خسرو جهان و بر او بر خجسته باد

بدخواه اونژند و سر افکنده و خجل

چون کل که از سرش برباید عمامه باد