گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲

 

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدندر کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکناز دوستان جانی مشکل توان بریدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگوان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتنگه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن
بوسیدن لب یار اول ز دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۹

 

ای مرغ آسمانی آمد گه پریدنوی آهوی معانی آمد گه چریدن
ای عاشق جریده بر عاشقان گزیدهبگذر ز آفریده بنگر در آفریدن
آمد تو را فتوحی روحی چگونه روحیکو چون خیال داند در دیده‌ها دویدن
این دم حکم بیاید تعلیم نو نمایدبی‌گوش سر شنیدن بی‌دیده ماه دیدن
داند سبل ببردن هم مرده زنده کردنهم تخت و بخت دادن هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۲

 

با آن غزال وحشی گر خواهی آرمیدنچندین هزار احسنت می‌بایدت کشیدن
روزی اگر در آغوش سروی کشی قباپوشسهل است در محبت پیراهنی دریدن
سر حلقهٔ سلامت در دام او فتادنسرمایهٔ ندامت از بام او پریدن
پیمانهٔ حیاتم پر شد فغان که نتوانپیمان ازو گرفتن، پیوند از او بریدن
آهوی چشمش آخر رامم نشد به افسونیارب به دو که آموخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴

 

خواهیم چون زلیخا، یوسف رخی گزیدن
بس دامنش گرفتن، وانگه فرو کشیدن
بی‌جهد بر نیاید، جان عزیز باید
جان عزیز دادن، یوسف به جان خریدن
گم کرده‌ایم خود را، راهی نمای مطرب
باشد مگر بدان ره، در خود توان رسیدن
حاجی دگر نبرد، قطعا ره بیابان
مسکین اگر تواند، یکره ز خود بریدن
نی هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۴

 

درس کمال خود گیر از ناله سر کشیدن

تا برنیایی از خویش نتوان به خود رسیدن

خوبی یکی هزار است از شیوهٔ تواضع

ابروی نازگردد شاخ گل از خمیدن

تا گوش می‌توان شد نتوان همه زبان شد

نقصان نمی‌فروشد سرمایهٔ شنیدن

ای هرزه جلوه فهمان غافل ز دل مباشید

کوری درشت رو‌یی آیینه را بدیدن

جز عجز سعی ناقص چیزی نمی‌برد پیش

افتادن است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۶

 

ما را ز بار هستی تاکی غم خمیدن

آیینه هم سیه‌ کرد دوش‌ از نفس‌کشیدن

چندین‌ گهر درین بحر افسرد و خاک ‌گردید

یمن آنقدر ندارد بر عافیت تنیدن

رنگ شکسته دارد اقبال سرخ رویی

این لعاب بی‌بها را نتوان به زر خریدن

ارباب رنگ یکسر زندانی لباسند

بی‌دام نیست طاووس در عالم پریدن

یک نخل از ین‌ گلستان از اصل باخبر نیست

سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی