گنجور

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰

 

در باغ طبیعت بفشردیم قدم را

چیدیم و گذشتیم،گل شادی و غم را

نوبت به من افتاد، بگویید که دوران

آرایشی از نو بکند مسند جم را

در بحث دل و عشق تصرف نتوان کرد

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳

 

صد قول به یک زمزمه طی می کنم امشب

مستی نه به اندازه ی می می کنم امشب

مجنون ترا قبله اجابت ز دعا بود

هنگام دعا روی به حی می کنم امشب

تا کی طلب از وادی راحت کندم دور

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷

 

صد چشمه ی زهر از لب داغ دل ما ریخت

غم روغن تلخی به چراغ دل ما ریخت

ساقی چو می عشق تو می کرد به ساغر

هر صاف که آید به ایاغ دل ما ریخت

هر گرد ملالی که برفتند ز دل ها

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳

 

صد شکر که بتخانه ی اندیشه خراب است

ناقوس و تبش در گرو باده ی ناب است

با قسمت خود هر که تو بینی جم و دارا است

محتاجی مردم همه آن سوی حساب است

سیرابی و لب تشنگی از هم نشناسیم

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹

 

تا کوکبه ی رحمت جاوید بلند است

بخت طلب و طالع امید بلند است

آوازه ی رندی به جهان پست نگردد

تا زمزمه ی جام ز جمشید بلند است

ما گلخنی یان بس که ز بد نامی راحت

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸

 

هر گاه که از مهر به کین میل تو بیش است

اول نمک سینه ی ما باش که ریش است

معشوق در آغوش و مرا آیینه در کف

از بس که دلم شیفته ی زشتی خویش است

زندان بود آمیزش آن کز ره عادت

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲

 

گر نوش وفا قحط شود، نیش کفاف است

امروز که مرهم نبود ریش کفاف است

گر سلطنت دنیی و دین جمع نکردیم

پیشانی شاه و دل درویش کفاف است

بی سلسله جنبان ستم چرخ بجستند

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵

 

خاموشی من قفل نهان‌خانهٔ عشق است

افسانهٔ من گریهٔ مستانهٔ عشق است

دیوانه دل من که درو فتنه زند جوش

گنجی است که آرایش ویرانهٔ عشق است

شوریده شد از ناخن عشق این دل صد شاخ

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶

 

منزلگه دل‌ها همه کاشانهٔ عشق است

هرجا که دلی گم شده در خانهٔ عشق است

ویرانهٔ جاوید بماند دل بی‌عشق

آن دل شود آباد که ویرانهٔ عشق است

فرزانه درآید به پری‌خانهٔ مقصود

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴

 

ما را به طرب موعظت و پند حرام است

بر اهل محبت دل خرسند حرام است

در مذهب ما تشنه لبان، شربت کوثر

بی چاشنی آن لب چون قند، حرام است

ناصح مگشا لب که گنه کار نگردی

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵

 

ما تشنه لب و چشمه ی حیوان نفس ماست

درویش جهانیم و هما در قفس ماست

آن زهر پرستی که بود در شکرستان

بیگانه ز خاییدن شکر مگس ماست

آن کعبه روانیم که در بادیه ی راز

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶

 

باز آتش غم دست در آغوش رخس ماست

دشنام و طرب قفل گشای نفس ماست

جمازه ی ما تا به ره کعبه روان است

رقصان همه از ذوق نوای جرس ماست

آن چشمه ی شهدیم که در عین حلاوت

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲

 

من بلبل آن گل که گلابش همه خون است

مرغابی آن بحر که آبش همه خون است

خونم به گلو ریز که بیمار محبت

آشوب نشانست و به آبش همه خون است

دیوانه ی عشقیم که این شاهد سرمست

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳

 

تنها نه دلم باده ی نابش همه خون است

مغز قلم و مغز کتابش همه خون است

دل ها شکند وز دل من یاد نیارد

چون بشکند این خم که شرابش همه خون است

از سوز دل ما مشکن توبه که این نیست

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹

 

هم صومعه را فیض به دستور نمانده است

هم گوشه ی آتشکده را نور نمانده است

بی نشأ ذوقی نبود خفته و بیدار

در صومعه و میکده مخمور نمانده است

بیمار تو کش زندگی از شدت درد است

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵

 

از شوق که این ناله گرانمایه متاعی است

این شعله ی دل نام دگر سست سماعی است

در معرکه ی عشق زبون شو که درین رزم

هر کس که به صد رنگ شهیدی است شجاعی است

زین باغ مجو بهره که هر میوه که چینند

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸

 

ماهم نه نهالی است که خورشید بر اوست

طوبی خس زیبا چمنی که این شجر اوست

مرغی که حرم را شرف از نسبت او بود

جاروب حرمگاه صنم بال و پر اوست

گه زهر فشاند به مگس، گه زند آتش

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰

 

بخت جم و کاووس، عنانش به کف توست

پیش آمدن از بخت، کشکش از طرف توست

وصفی نبود کان شرف ذات تو گردد

جز بندگی شاه جهان کان شرف توست

با ساز و نوا باش و ببین تا چه سرودم

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷

 

گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست

تا ریشه در آب است امید ثمری هست

هر چند رسد آیت یاس از در و دیوار

بر بام و در دوست پریشان نظری هست

منکر نشوی گر به غلط دم زنم از عشق

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱

 

اصلاح پریشانی ام اندازه ی کس نیست

اجزای مرا نسبت شیرازه ی کس نیست

سلمی طلبی چشم قدم شو که در این دشت

غماز جرس همره جمازه ی کس نیست

ما شیونیان نغمه ندانیم که ما را

[...]

عرفی شیرازی
 
 
۱
۲
۳
۴