گنجور

صوفی محمد هروی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷

 

امروز مرا فرقت آن روی چو ماه است

در هجر ندانم که در آفاق چه ماه است

از خلق نخواهم که کنم درد تو پنهان

اما چه کنم این دو رخ زرد گواه است

گوید که مکش آه، مرا آه چه سازد

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸

 

هر شب من و غمهای تو و روی به دیوار

جز شمع نسوزد دل کس بر من افگار

در عشق جفا و ستم و جور رقیبان

این هر سه بلا را بکشم آه به ناچار

در کوی سلامت شرف عشق مجاب است

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰

 

خواهم نظری در رخ خوب تو دگر بار

از عمر چو سیری نبود ای بت عیار

چشم تو به هم برزده حال دل ما را

دانم که چنینها نکند مردم هشیار

گل خار شده باز و چمن گشته معطر

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۲

 

گر کاتب قدرت به سر من ننوشتی

از صومعه دل میل نکردی به کنشتی

خرم دل آن کس که میسر شود او را

یاری و صراحی شراب و لب کشتی

گو بر سر خم می گلنار بمانید

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۵۴

 

ای دل اگر از خویشتن امروز بمیری

جاوید شوی زنده چو از من بپذیری

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۱۸

 

تا بر رخ آن مه نظر انداخته دیده

صد گونه بلا این دل بیچاره کشیده

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۲۰

 

دارم دل دیوانه گرفتار به بندی

ای همنفسان در خم ابروی کمندی

صوفی محمد هروی