گنجور

 
صوفی محمد هروی

باز این دل غمدیده به دام تو در افتاد

بس مرغ همایون که به تیر نظر افتاد

در جواب او

بر نعمت بازار مرا چون نظر استاد

میل دل بیچاره به شیر و شکر افتاد

بریان چو بدیدم به کسی فاش نگفتم

تا شد خبرم، در همه شهر این خبر افتاد

از مفلسیم دست به بریان نرسد زان

میل دل مسکین به کباب جگر افتاد

نان و عسل ای صاحب خوان رسم قدیم است

چون است که این رسم به عهد تو بر افتاد

شاید که از آن خاک همه سرو بروید

از سایه زناج که بر رهگذر افتاد

گرمی مکن ای کاسه کاچی که به عالم

هر کس که در افتاد به ما زود بر افتاد

صوفی غزلت نیست چو بسحاق ولیکن

با رستم دستان نزند هر که بر افتاد

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode