گنجور

 
صوفی محمد هروی

امروز مرا فرقت آن روی چو ماه است

در هجر ندانم که در آفاق چه ماه است

از خلق نخواهم که کنم درد تو پنهان

اما چه کنم این دو رخ زرد گواه است

گوید که مکش آه، مرا آه چه سازد

خورسندی بیمار چو از ناله و آه است

زلف آمد و بگرفت همه عارض او را

آشفتگی من همه از زلف سیاه است

کردم نظری و دلم افتاد درین قید

از قید دل ای دیده ترا عین گناه است

ای دل چو اسیر سر زلف و ذقنی تو

شب حاضر خود باش که در راه تو چاه است

باشد رخ صوفی و قدوم تو چو در شهر

مقبول بود زر که برو سکه شاه است