گنجور

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۱

 

لعلت که خجل کرد گل رعنا را

از پسته نمود خالِ مشک آسا را

میخواستم از پستهٔ سبزت شکری

تو بر در بسته خط نوشتی ما را

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۲

 

چون دیده به روی تو نظر بگشاید

از هر مژهای خون جگر بگشاید

در صد گره‌ام ز زلف خم در خمِ تو

تا پسته به یک تنگ شکر بگشاید

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۳

 

جانم که به لب از لب لعل تو رسید

دل تحفه به پیش لب لعل تو کشید

خوی خشک نمیکند زخون چون گل لعل

زان سنبل ترکز لب لعل تو دمید

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۴

 

زلفِ تو سرِ درازدستی دارد

چشمِ تو همه میل به مستی دارد

امّا دهنت که ذرّهای را ماند

یک ذرّه نه نیستی نه هستی دارد

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۵

 

ای کرده پسند از دو جهان چاره منت

حقّا که دریغ دارم از خویشتنت

چون بیخورشید ذرّه را نتوان دید

بیروی تو در چشم کی آید دهنت

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۶

 

بنگر که دلم چه گونه مظلوم نمود

گر زلف تو در وجود معدوم نمود

گر زلف ترا حال پریشانی داشت

از رستهٔ دندان تو منظوم نمود

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۷

 

لعل تو براتِ کامرانی دهدم

منشور به عمر جاودانی دهدم

بر روی تو صد بار بمردم هر روز

تا لعلِ تو آبِ زندگانی دهدم

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۸

 

چون توبهٔ تو گناه خواهد افتاد

بس کس که به تو ز راه خواهد افتاد

ای ماه! به صَدْقَه یک شکربخش مرا

کاین صَدْقه به جایگاه خواهد افتاد

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۹

 

زانگه که مرا سوی تو آهنگ افتاد

صبر از دلِ من هزار فرسنگ افتاد

هر کز دهنِ تو یک شکر کرد سؤال

تا در نگریست در دمی تنگ افتاد

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۱۰

 

فرسودنِ لعلِ آبدارت بر من

بنمودنِ زلفِ بیقرارت بر من

یک بوسه بخواهم و صدم عشوه دهی

وآنگه گویی ازین هزارت بر من

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۱۱

 

ای جانِ همه جهان زکوةِ لبِ تو

رسته ز شکر برون نباتِ لبِ تو

دل در ظلماتِ زلفت از دست برفت

آه ار نرسد آبِ حیاتِ لبِ تو

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۱۲

 

دل نیست کز آن ماه برنجد هرگز

کانجا دل کس هیچ نسنجد هرگز

هرکس سخن دهان او میگوید

لیکن سخنی درو نگنجد هرگز

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۱۳

 

ای ماه به چهره یا گلی یا سمنی

وز خوش بوئی شکوفه یا یاسمنی

شیرین لب و پسته دهن و خوش سخنی

المنة للَّه که به دندان منی!

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۱۴

 

از وعدهٔ کژ دل به غمت میافتد

وز کژگوئی راست کمت میافتد

جانا! سخن شکسته زان میگوئی

کز تنگی جان برهمت میافتد

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۱۵

 

آنجا که سر زلف تو جانها ببرد

جانها چو غباری به جهانها ببرد

وانجا که لب لعل تو جان باز دهد

سرگردانی ز آسمانها ببرد

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۱۶

 

آن خندهٔ خوش اگرچه پیوسته بهَست

اما به هزار و به آهسته بهَست

در بند درِ پستهٔ شورانگیزت

کان شوری پسته نیز در بسته بهَست

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۱۷

 

آن دل که ز دست من کنون خواهی برد

خونی است که در میانِ خون خواهی برد

باری چو برون میبری از تن دل من

آخر به شکر خنده برون خواهی برد

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۱۸

 

بر شاخِ دل شکسته یک برگم نیست

کز بی برگی بتر ز صد مرگم نیست

بی دانه چگونه برگ باشد آخر

بی دانهٔ نارِ لبِ تو برگم نیست

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۱۹

 

چون گشت لبت به یک شکر ارزانی

از لعلِ لبت شکر چه میافشانی

من در عوض یک شکر از پستهٔ تو

دل دادم نقد و قلب مینستانی

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۲۰

 

زهرم آید شکرستان بی لبِ تو

بگرفت مرا دل از جهان بی لبِ تو

گفتی که تو زود از لب من سیر شوی

بس سیر شدم بُتا ز جان بی لبِ تو

عطار
 
 
۱
۲