گنجور

مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵

 

تا کی به ما نشینی بیگانه‌وار یارا

آخر تفقدی کن یاران آشنا را

جانم فدای آن دم کز بعد انتظاری

باز آید آشنایی بنوازد آشنا را

دستم تو گیر یارب کز رنج خار وادی

[...]

مشتاق اصفهانی
 

مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱

 

دل داد دامن از کف تا زلف یار خود را

هم روز ما سیه کرد هم روزگار خود را

چون صید دیده صیاد گیرد دلم تپیدن

هرجا که بینم از دور عاشق شکار خود را

کس برنداشت هرگز چون نقش پا ز خاکم

[...]

مشتاق اصفهانی
 

مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱

 

خوش آنکه گشته تسلیم بر حکمت از بدایت

لب بسته از بد و نیک نه شکر و نه شکایت

ای دشمن قوی چیست بیمت ز ما ضعیفان

ما را نه زور خصمی نه از کسی حمایت

بر درگه تو دادند پاداش خدمتم را

[...]

مشتاق اصفهانی
 

مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۴

 

زان در کجا توان رفت از بی‌پناهی ای دوست

با دوستان جفا کن چندانکه خواهی ای دوست

رحمی که از جفایت در لجه محبت

وقتست کشتی ما گردد تباهی ای دوست

دور از زلال وصلت در خاک می‌تپد دل

[...]

مشتاق اصفهانی
 

مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۸

 

زآن مبتلای هجرت عشرت طلب نباشد

کز پی شب غمت را روز طرب نباشد

سرگرم آتش عشق در هیچ شب نباشد

گو تا بروز چون شمع در تاب و تب نباشد

غیر از دیار عشق و جز کوی مهوشان نیست

[...]

مشتاق اصفهانی
 

مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۱

 

از اشک و آه دایم در عشق آن پریوش

چشم و دلیست ما را لبریز آب و آتش

از دوری تو مار را روز و شب ای پریوش

خالیست بس پریشان خوابیست بس مشوش

دارم دلی و جانی در عشقت ای پریوش

[...]

مشتاق اصفهانی
 

مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۳

 

خوش آنکه با تو یکشب در باغ خفته باشم

چون بشکفد سحر گل منهم شکفته باشم

عمرم به پند او شد صرف و نشد که یکره

از من شنیده باشد پندی که گفته باشم

خوش آنکه آیم از پی ز آن ره که رفته باشی

[...]

مشتاق اصفهانی
 

مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۶

 

خوش آنکه بی‌تو دامن بر جسم و جان فشانم

از خویش گرد هستی دامن فشان فشانم

بر خاک آستانت خوش آنکه جان فشانم

از شوق جان بخاک آن آستان فشانم

خوش آنکه گرم جلوه سرو روان خود را

[...]

مشتاق اصفهانی
 

مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۶

 

حاشا که زنده مانم از جور غیر و جانان

شمعی بگو چه سازد با آستین فشانان

از جور خوبرویان مشکل رهند عشاق

این فرقه جان‌سپاران و آنقوم جان‌ستانان

کی حل عقده عشق زاهل خرد برآید

[...]

مشتاق اصفهانی
 

مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۳

 

من تشنه دشت بی‌آب بارد مگر سحابی

ورنه کسی نگیرد دست مرا بآبی

آن تشنه لب درین دشت آخر رسد بآبی

کز ره نرفته باشد از جلوه سرابی

هرکس که گشت روشن از لوح دل سوادش

[...]

مشتاق اصفهانی
 

مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۳

 

رهبر باوست هر نقش از کارگاه هستی

آغاز حق پرستیست انجام بت‌پرستی

قانع بقطره‌ای چند از بهر بی‌نیازی

همچون صدف نداریم پروای تنگدستی

هر مشت خاک از این دیر گاهی سبوست گه خم

[...]

مشتاق اصفهانی
 

مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۳

 

از دیر و کعبه در عشق گر نبودم نشانی

کافیست بر جبینم گردی ز آستانی

هر دم فغانم آید جانسوزتر که چون نی

دارم ز زخم تیرت پر رخنه استخوانی

آهی که از تو دزدد در سینه خسته جانی

[...]

مشتاق اصفهانی
 

مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ » شمارهٔ ۳ - تاریخ فوت شیخ المشایخ شیخ عبدالنبی

 

شیخ ستوده خصلت عبدالنبی که بودش

یکسر صفات نیکو جمله خصال زیبا

دانشوری که بودش از آبگینه دل

روشن چراغ حکمت از نور حق تعالی

بنمود کوکب او رو در نشیب و عالم

[...]

مشتاق اصفهانی