گنجور

 
مشتاق اصفهانی

دل داد دامن از کف تا زلف یار خود را

هم روز ما سیه کرد هم روزگار خود را

چون صید دیده صیاد گیرد دلم تپیدن

هرجا که بینم از دور عاشق شکار خود را

کس برنداشت هرگز چون نقش پا ز خاکم

بر باد دادم آخر مشت غبار خود را

از سوز دل چنانم سرگرم در ته خاک

کز آه بر فروزم شمع مزار خود را

این بار از فراقت بیرون نمی‌برد جان

مشتاق یافت ز آغاز انجام کار خود را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

از آه روز گردان شبهای تار خود را

آیینه دو رو کن لیل و نهار خود را

در ملک دل مگردان مطلق عنان هوس را

از دست باد بستان مشت غبار خود را

زان گوهر گرامی هرگز خبر نیابی

[...]

حزین لاهیجی

باغ و بهار سازد، جیب و کنار خود را

هرکس گذاشت چون من، با دیده کار خود را

من آن نیم که چون شمع، آسودگی گزینم

درکارگریه کردم، لیل و نهار خود را

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه