گنجور

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۷

 

چون شمع اگرچه آنمه مهرش گداخت ما را

برق چراغ حسنش جان تازه ساخت ما را

ما را ز در سگ او گر راند ازو نرنجیم

ما قلب نارواییم او هم شناخت ما را

در کوی عشقبازی داویست هر دو عالم

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰

 

زشت است کان نکورو از حد برد جفا را

گر بد نیاید او را طاقت نماند ما را

تا چند عاشقان را خوبان به رشک سوزند

یارب جزای خود ده این قوم بی وفا را

افسوس ای عزیزان کز بهر بی وفایی

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۳

 

از جوش گریه دارم پیشت خروش امشب

بنشین تو لیک سویم بنشان ز جوش امشب

دوش از خمار هجرت صد درد سر کشیدم

پیش آ که عرض دارم احوال دوش امشب

عمری شراب خوردی با همدمان دردی

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰

 

تا نقش نعل اسبت محراب اهل دین است

عشاق را سجودی در هر گل زمین است

ای آفتاب اگر من سر گشته ام چو ذرّه

من خود برین نبودم چرخ فلک برین است

طوفان آتشی تو عالم بسوخت حسنت

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۵

 

فرهاد را ز شیرین، حرمان ز بخت شور است

گوهر بسنگ می زن، دولت نه کار زور است

چون باد تند مگذر، ای شهسوار کاینجا

افتاده صد سلیمان، در خاک ره چو مور است

گر در تنور سینه آتش زند زبانه

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۳

 

خوش نیست بی تو ساقی گر بزم خلد باقی است

از صحبت دو عالم مقصود روی ساقی است

خاکم بباد دادی دامن فشاندی اما

تا دامن قیامت گرد ملال باقی است

صحبت خوش است با تو گر اتفاق افتد

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۳

 

سر رشته غم دل چون شمع جانگدازست

کوته کنم حکایت کاین قصه بس درازست

او همچو سرو سرکش من خاک ره چو سایه

آن رسم ناز و شوخی وین شیوه نیازست

آن سرو ناز، کاری نگشاید از نیازم

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۳

 

ای باغبان چه حاصل از سرو ناز باغت

شمعی طلب که از وی روشن شود چراغت

ای گل که سوخت عشقت سرتا قدم چو شمعم

جز چشم خود مدیدم جایی برای داغت

در مجمر محبت چون عود سوختم لیک

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۲

 

خورشید اوج عزت خوبان ماه رویند

معراج خاکساران این بس که خاک کویند

خامان ز عشق یوسف لافند چون زلیخا

من عاشق خموشم مردان ز خود نگویند

از عاشقان گریزان ایگل مشو که ایشان

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۵

 

شاید که پرده زان رخ باد صبا گشاید

روی گشاده او کار مرا گشاید

ما را ز بوی یوسف نگشود هیچ کاری

شاید که آن سهی قد بند قبا گشاید

زان آفتاب خوبان یکذره کم نگردد

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۳

 

عیسی گذاشت دنیا، قارون اسیر او شد

آن بر فلک برآمد این در زمین فرو شد

آب حیات وصلت تا روزی که گردد؟

نقد حیات ما را باری به جستجو شد

باصولجان عشقت مارا چه چاره باشد

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۶

 

در سجده خود آن مه صد آفتاب بیند

یوسف کی این عزیزی هرگز بخواب بیند

ما از صفای آن رخ حق بین شدیم و صوفی

این نکته در نیابد گر صد کتاب بیند

من گرچه دل خرابم بر من چه التفاتش

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۷۷

 

گرسنه شرح زخمت گوید گنه ندارد

آیینه هر چه بیند در دل نگه ندارد

با چشمه دهانت آب خضر سرابی است

عیب است با تو گفتن حرفی که ته ندارد

چون شمع من که دارد روی سفید جزمه

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۸

 

عیب دلم کند آن کز دل خبر ندارد

یا درد دل نداند یا دل مگر ندارد

پنهان شدی پری را از حسن و ناز نبود

با آفتاب رویت تاب نظر ندارد

در لاله زار عالم یکدل نمیتوان یافت

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۹

 

عاشق چو مرغ بسمل پروای سر ندارد

در خون خویش رقصد وز سر خبر ندارد

بنگر بدان غزالی کز ما رمد بشوخی

نبود کسی که از وی خون در جگر ندارد

ناصح مرا بکشتی از دردسر چه حاصل

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۷

 

کس چون غم زلیخا یوسف ندیده داند؟

دست بریده حالش دست بریده داند

خسرو ندیده حرمان کی ذوق وصل یابد

قدر بلان شیرین تلخی چشیده داند

کی مرهم وصالی بخشد به سینه ریشان

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۱

 

گر درد خسته یی را درمان دهی چه باشد؟

کار شکسته یی را سامان دهی چه باشد؟

جایی که بیدلان را در کار تو زیان شد

گر تو به نیم خنده تاوان دهی چه باشد؟

چشم تو کار ما را سازد بیک کرشمه

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۰

 

در خواب گنج وصلت جان خراب ببیند

مفلس خراب گنج است اما بخواب بیند

هر گه که مست آیی از بزم غیر بیرون

عاشق ز داغ غیرت خود را کباب بیند

آنرا که ساقیی تو لب تشنه بایدش مرد

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۱

 

تا عشق از آن ما شد بخت از جهان بر افتاد

تا ملک حسن از او شد مهر از میان بر افتاد

حسنش که بود پنهان برقع فکند ناگه

شور از جهان بر آمد عشق نهان بر افتاد

تا خانه کرد آن مه در کوچه خرابات

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۶۳

 

لعلت به تلخ گویی دل در خروش آرد

می تلخ و تند باید تا خون بجوش آرد

ساقی ز فکر و عقلم هوشی که بود کم شد

می ده که مستی می بازم بهوش آرد

در کوی میفرشان بی خانمان شدم من

[...]

اهلی شیرازی
 
 
۱
۲
۳