گنجور

 
اهلی شیرازی

سر رشته غم دل چون شمع جانگدازست

کوته کنم حکایت کاین قصه بس درازست

او همچو سرو سرکش من خاک ره چو سایه

آن رسم ناز و شوخی وین شیوه نیازست

آن سرو ناز، کاری نگشاید از نیازم

تا من نیاز دارم او در مقام نازست

در کوی بت پرستان خاموش باش زاهد

کانجا می حقیقت در ساغر مجازست

مارا بحسن صورت مجنون نساخت آن مه

محمود را محبت با سیرت ایازست

گردون گرت نماید از حقه مهره مهر

بازی مخور که گردون تا هست حقه بازاست

گر گنج وصل خواهی لب تشنه دار اهلی

یعنی کلید این در دردست اهل رازست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصر بخارایی

تا قوس ابروی او در آفتاب پیوست

زلف کجش ز ابرو طرفی ز ماه بربست

از پا درافتادم تا دوست دست گیرد

یاری نمی‌کند پا، یاری نمی‌دهد دست

موی میان او از نازکی میان نیست

[...]

یغمای جندقی

این شب نگر که پیوند با روز حشر پیوست

تا بر فراخت بالا شد رستخیز از او پست

نه شب از او به پایان وزوی نه صبح در دست

تحقیق شام هجران یغما چه می کنی هست

صامت بروجردی

تا در مغاک هستی ای مهر تابناکی

تابنده کوکبت پست از صدمه افول است

زال جهان غدار گرگیست تیز پنجه

کارش بدلفریبی نقل سراب و غولست

پستی ز سر بلندی است و ز شهرت است آفت

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صامت بروجردی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه