گنجور

ازرقی هروی » قصاید » شمارهٔ ۲۸

 

ای دست منت تو بمن بنده در دراز

درگاه تو ز حادثه من بنده را جواز

درهای رنج بسته بمن بر سخای تو

بر من در سرای تو بیگاه و گاه باز

صد کس نیازمند من و من بجاه تو

[...]

ازرقی هروی
 

وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۱۴ - در مدح خاقان کمال الدین محمود

 

در هجر روی و لعل تو،ای لعبت طراز

بر روی زرد کرده ام از خون دل تراز

ناکامم از تو ، ورچه برآوردمت به کام

رنجورم از تو ، ورچه بپروردمت به ناز

هستم ز حسرت بر چون سیم خام تو

[...]

وطواط
 

جمال‌الدین عبدالرزاق » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۷ - در شکایت از روزگار

 

ایچرخ سفله پرور خس یاردون نواز

تا کی خطا و چند دغا راستی بباز

جمال‌الدین عبدالرزاق
 

حمیدالدین بلخی » مقامات حمیدی » المقامة التاسعة فی صفة الشتاء

 

چرخ و زمین ز برف و ز یخ کرد برگ و ساز

در پوش پوستین که دی آمد ز در فراز

بس مومن بهشتی کز خوف رنج دی

خواهد که در میان جهنم شود دراز

هست از کمال شدت سرما در آبگیر

[...]

حمیدالدین بلخی
 

حمیدالدین بلخی » مقامات حمیدی » المقامة السابعة عشر - فی مناظرة الطبیب و المنجم

 

معلوم من نشد که کجا بردشان نیاز؟

یا چون گذشت بر سر شان چرخ یاوه تاز؟

هنگامه گاهشان بعدن بود یا بچین؟

آرامگاهشان بختن بود یا طراز؟

حمیدالدین بلخی
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۵۸

 

ای خسروی که از تف تیغ تو در نبرد

جان عدو فتد چو دل شمع در گداز

هرجا که می روی ظفر اندر رکاب توست

در هیچ منزل از تو نخواهد فتاد باز

دیگر شکی نماند جهان را درین که هست

[...]

ظهیر فاریابی
 

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶۸ - وصف صبح و مدح سلطان مظفر الدین قزل ارسلان سلجوقی

 

چون کرد دیده بان افق چشم خفته باز

میگفت با سیاهه ظلمت، سپیده راز

دندان نمود صبح شکر خنده گفتمی

کز غبغب هلال بخواهد ربود کاز

خاتون حجله بسته چو گل صبح خوش نفس

[...]

اثیر اخسیکتی
 

عراقی » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۲

 

ای بی‌نیاز، آمده‌ام بر در تو باز

بر درگه قبول تو آورده‌ام نیاز

امیدوار بر در لطفت فتاده‌ام

امید کز درت نشوم ناامید باز

دل زان توست، بر سر کویت فکنده‌ام

[...]

عراقی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۷

 

ما را به دام عشق درافکند دیده باز

باری نکردمی به کس این شوخ دیده باز

بی‌چاره دل ز دیده گرفتار می‌شود

ای دیده چند گویمت آخر نظر مباز

دل خود برفت و جان برود نیز لامحال

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۵

 

شادی به روزگار شناسندگان راز

جان‌ها فدای مقدم مردان پاک‌باز

بگذاشتند دنیی و بگذشت از صراط

آن‌ها که یافتند ز دیوان حق جواز

دیدند در سلوک که ابلیس بر ره است

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۸

 

می بایدم که بشنوم آواز دل‌نواز

تا بار دیگرم شود امید تازه باز

در بارگاه نفس بهیمی بمانده‌ام

باشد که در خلاص دهندم خط جواز

تا کی توان شنید محالات و باز گفت

[...]

حکیم نزاری
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲۶

 

افتادگان راه توییم از سر نیاز

دستی بگیر و در قدمت سر ز ما بباز

شمع جهانفروز تویی در جهان، ولی

ماییم از برای تو در سوز و در گداز

از ما چه احتراز نمودی که در جهان

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

ابن یمین » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ٩۶ - قصیده

 

بر من در سعادت و دولت کشاد باز

گردون پس از مشقت و اندوه دیرباز

بگشاد دیده باز همای سعادتم

ز آندم که چشم بسته همی دیدمش چو باز

از سعی دور اختر و توفیق لطف حق

[...]

ابن یمین
 

ابن یمین » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ٩٨ - وله ایضاً قصیده در مدح ملک معزالدین کرت

 

منت خدیرا که پس از هجر دیر باز

بخت رمیده روی بوصلم نهاد باز

اقبال بهر رونق کارم میان ببست

دولت در مراد برویم گشاد باز

چشم مرا چو چشمه خورشید نور داد

[...]

ابن یمین
 

خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۱۶۴

 

چون کوتهست دستم از آن گیسوی دراز

زین پس من و خیالش و شبهای دیرباز

امروز در جهان بنیازست ناز ما

و او از نیاز فارغ و از ناز بی نیاز

عشاق را اگر بحرم ره نمی دهند

[...]

خواجوی کرمانی
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۰

 

سروی به خون دیده بپروردمش به ناز

برداشت از سر من بیچاره سایه باز

گفتم چرا تو سایه ز ما برگرفته ای

گفتا تو بیش ازین به قد سرو ما نناز

ماییم سر کشیده بر اوج فلک ببین

[...]

جهان ملک خاتون
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۴

 

در بوستان حسن بگفتم به سرو ناز

پیش قدش تو بیش به بالای خود مناز

در قامتش نگه کن و انصاف خود بده

کز قدّ اوست سرو چمن جمله سرفراز

آری چو دید عارض خورشید منظرت

[...]

جهان ملک خاتون
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۸

 

آن سرو راست را که همی پرورم به ناز

از آب دیده، چون بودم بر قدش نیاز

آبم ببرد آن رخ چون آتشش از آن

در بوته ی فراق چو سیمیم در گداز

تا چند با فراق تو سازیم ای صنم

[...]

جهان ملک خاتون
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰

 

ای سروِ نازِ حُسن که خوش می‌روی به ناز

عُشّاق را به نازِ تو هر لحظه صد نیاز

فرخنده باد طلعتِ خوبت که در ازل

بُبْریده‌اند بر قدِ سَرْوَت قبایِ ناز

آن را که بویِ عَنبر زلفِ تو آرزوست

[...]

حافظ
 

شاه نعمت‌الله ولی » مفردات » شمارهٔ ۴۰

 

بردیم ما نیاز به درگاه بی ‌نیاز

بنواخت ساز ما به کرم لطف کارساز

شاه نعمت‌الله ولی
 
 
۱
۲