گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۶

 

ای دل سرمست، کجا می‌پری؟بزم تو کو؟ باده کجا می‌خوری؟
مایهٔ هر نقش و ترا نقش نیدایهٔ هر جان و تو از جان بری
صد مثل و نام و لقب گفتمتبرتری از نام ولقب، برتری
چونک ترا در دو جهان خانه نیستهر نفسی رخت کجا می‌بری؟
نقد ترا بردم من پیش عقلگفتم: « قیمت کنش ای جوهری
صیر فی نقد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۷

 

از مه من مست دو صد مشتریغمزه او سحر دو صد سامری
هر نفسی شعله زند دین از اوسوز نهد در جگر کافری
آتش دل بر شده تا آسمانوز تف او گشته افق احمری
دوش جمال تو همی‌شد شتابدر کف او مشعله آذری
گفتم هین قصد کی داری بگوشیر خدا حمله کجا می‌بری
ای تو سلیمان به سپاه و لواخاتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۲

 

ای که ازین تنگ قفس می‌پریرخت به بالای فلک می‌بری
زندگی تازه ببین بعد ازینچند ازین زندگی سرسری؟!
در هوس مشتریت عمر رفتماه ببین و بره از مشتری
دلق شپشناک درانداختیجان برهنه شده خود خوشتری
در عوض دلق تن چار میخبافته‌اند از صفتت ششتری
جامهٔ این جسم، غلامانه بودگیر کنون پیرهن مهتری
مرگ حیاتست و حیاتست مرگعکس نماید نظر کافری
جملهٔ جانها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۴

 

یا ملک المبعث والمحشرلیس سوی صدرک من مصدر
سر نبری ای سر، اگر سر بریآن ز خری دان که تو سر واخری
مقلة عینی لک یا ناظرینظرة قلبی لک یا منظری
همچو پری، باش ز خلقان نهانبر نپری تا نشنوی چون پری
غاب فؤادی لم غیبتهبعد حضوری لک، یا محضری
بر سر خشکی چو ثقیلان مرانبرتر از آنی که روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۴۷

 

خانه صاحب نظران می‌بریپرده پرهیزکنان می‌دری
گر تو پری چهره نپوشی نقابتوبه صوفی به زیان آوری
این چه وجود است نمی‌دانمتآدمیی یا ملکی یا پری
گر همه سرمایه زیان می‌کندسود بود دیدن آن مشتری
نسخه این روی به نقاش برتا بکند توبه ز صورتگری
با تترت حاجت شمشیر نیستحمله همی‌آری و دل می‌بری
گر تو در آیینه تأمل کنیصورت خود باز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۷

 

گشتن این گنبد نیلوفریگر نه همی خواهد گشت اسپری
هیچ عجب نیست ازیرا که هستگشتن او عنصری و جوهری
هست شگفت آنکه همی ناصبیسیر نخواهد شدن از کافری
نیست عجب کافری از ناصبیزانکه نباشد عجب از خر خری
ناصبی، ای خر، سوی نار سقرچند روی براثر سامری؟
در سپه سامری از بهر چیستبر تن تو جوشن پیغمبری؟
جوشن پیغمبری اسلام توستزنده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۴۹ - شاعری در زندان

 

آنچه در دورهٔ ناصری
مرد و زن کشته شد سرسری
آن به عنوان لامذهبی
این به عنوان بابیگری
آن به‌عنوان جمهوربت
این به‌عنوان دانشوری
وانچه ‌شد کشته در چند شهر
بین شیخی و بالاسری
شد ز نو تازه در عهد ما
آن جنایات و کین‌گستری
دوره پهلوی تاز کرد
عادت دورهٔ ناصری
نام مردم نهد بلشویک
این زمان دشمن مفتری
بلکه زان دوره بگذشت هم
شد عیان دورهٔ بربری
آخر نام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۵۰ - شکایت

 

پشت مرا کرد ز غم چنبری
گردش این گنبد نیلوفری
هستم من عیسی آموزگار
کرده جهودانم حبس از خری
بس که به من تیغ ببارند و تیر
روزم شد تیره و عمر اسپری
ساخت جدا از پسر و دخترم
دشمنم از بی‌پدر ومادری
چون نگرم نیست گناهی مرا
غیر وطن‌دوستی و شاعری
وز ره آزادگی و قانعی است
گر نکشم ذلت فرمان‌بری
کردم بدرود زر و جاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار