گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۵

 

آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنیغم نخورد از آنک تو روی بر او ترش کنی
می چو در او عمل کند رقص کند بغل زندز آنک نهاد در بغل خاص عقیق معدنی
مرد قمارخانه‌ام عالم بی‌کرانه‌امچشم بیار در رخم بنگر پیش روشنی
ننگرد او به رنگ تو غم نخورد ز جنگ توخواجه مگر ندیده‌ای ملک و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۰

 

پیشتر آ پیشتر چند از این رهزنیچون تو منی من توام چند تویی و منی
نور حقیم و زجاج با خود چندین لجاجاز چه گریزد چنین روشنی از روشنی
ما همه یک کاملیم از چه چنین احولیمخوار چرا بنگرد سوی فقیران غنی
راست چرا بنگرد سوی چپ خویش خوارهر دو چو دست تواند چه یمنی چه دنی
ما همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳۰

 

یا سندا لحاظه عاقلتی و مسکنییا ملکا جواره مکتنفی و مؤمنی
انت عماد بنیتی انت عتاد منیتیانت کمال ثروتی انت نصاب مخزنی
قره کل منظر مقصد کل مشتریقوه کل ناعش قدره کل منحنی
انت ولی نعمتی مونس لیل وحدتیانت کروم نائل حول جناه نجتنی
سید کل مالک مخلص کل هالکهادی کل سالک ناعش کل منثنی
چند خموش می‌کنم سوی سکوت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۰۶

 

کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منییک نفس از درون من خیمه به در نمی‌زنی
مهرگیاه عهد من تازه‌تر است هر زمانور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی
کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درممقبل هر دو عالمم گر تو قبول می‌کنی
چون تو بدیع صورتی بی سبب کدورتیعهد وفای دوستان حیف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۳۲

 

ای ز غبار خنگ تو یافته دیده روشنی
چند به شوخی و خوشی گرد هلاک من تنی
وه که ز شوق چون تویی دود بر آمد از دلم
خوب نه ای تو آفتی، دوست نه ای، تو دشمنی
بهر خدای دست را پیش از آستین مکش
زانکه زبان بری تو از ریزش خون چون منی
می بخور و به دامنم پاک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی