گنجور

 
مجد همگر
 

ای که به روی چون سمن رشک بهار و سوسنی

زان قد همچو نارون سرو روان گلشنی

بر سر ارغوان و گل حسن تو خاک تیره کرد

تا تو به خوبی و صفا همبر آب روشنی

بی رخ و نخل دلکشت در دل و دیده من است

طلعت بدر منخسف قامت سرو منحنی

چون نبری دلم که من عاشق بیدل توام

چون نخورم عمت که تو شادی شادی می

چشم من است در غمت از مدد سرشک من

طیره موج قلزمی غیرت ابر بهمنی

با همه بدخوئی جهان با همه سرکشی فلک

از تو برند سرکشی و زتو خرند توسنی

با تو و طبع تند تو جز من خسته دل کراست

رای بدین موافقی طبع بدین فروتنی

درد توام ریاضتی داد که پیشه شد مرا

شیوه خوب سیرتی عادت پاکدامنی

تا ز وفات ایمنی عهد و وفات نشکنم

گر چه تو هر دمی به نو عهدی تازه بشکنی

عشق توام به دوستی می کشد ای نگار و کس

دشمن خویش را چنین هم نکشد به دشمنی