گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۲

 

فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوانلب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رودگو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان
ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببینکاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان
گر چه تب استخوان من کرد ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۲

 

مانده شده‌ست گوش من از پی انتظار آنکز طرفی صدای خوش دررسدی ز ناگهان
خوی شده‌ست گوش را گوش ترانه نوش راکو شنود سماع خوش هم ز زمین هم آسمان
فرع سماع آسمان هست سماع این زمینو آنک سماع تن بود فرع سماع عقل و جان
نعره رعد را نگر چه اثر است در شجرچند شکوفه و ثمر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی