گنجور

 
خاقانی

جام ز می دو قله کن خاص برای صبح‌دم

فرق مکن دو قبله دان جام و صفای صبحدم

بر تن چنگ بند رگ وز رگ خم گشای خون

که‌آتش و مشک زد به هم نافه‌گشای صبح‌دم

جام چو دور آسمان در ده و زمین فشان

جرعه چنان که بر‌چکد خون به قفای صبح‌دم

چرخ قرابهٔ تهی است پارهٔ خاک در میان

پری آن قرابه ده جرعه برای صبح‌دم

حلق و لب قنینه بین سرفه‌کنان و خنده زن

خنده بهار عیش دان، سرفه نوای صبح‌دم

ساقی اگر نه سیب تر بر سر آتش افکند

این همه بوی چون دهد می به هوای صبح‌دم‌؟

صورت جام و باده بین معجز دست ساقیان

ماه نو و شفق نگر نور فزای صبح‌دم

باده به گوش‌ماهی‌یی بیش مده که در جهان

هیچ نهنگ بحرکش نیست سزای صبح‌دم

صبح شد از وداع شب با دم سرد و خون دل

جامه دران گرفت کوه‌، اینت وفای صبح‌دم

شمع که در عنان شب زردهٔ بش سیاه بود

از لگد براق جم‌، مرد بقای صبح‌دم

موکب صبح را فلک دید رکابدار شه

داد حلی اختران نعل بهای صبح‌دم

شاه معظم اخستان شهر گشای راستین

داد ده ظفر ستان، ملک خدای راستین

رطل کشان صبح را نزل و نوای تازه بین

زخمه زنان بزم را ساز و نوای تازه بین

رنگ بشد ز مشک شب‌، بوی نماند لاجرم

باد بر آبگون صدف غالیه‌سای تازه بین

بید بسوز و باده کن راوق و لعل باده را

چون دم مشک و عود تر عطر فزای تازه بین

سوخته بید و باده‌بین رومی و هندویی بهم

عشرت زنگیانه را برگ و نوای تازه بین

نافهٔ چین کلید زد صبح و کلید عیش را

بر در عده‌دار خم قفل گشای تازه بین

ترک سلاح‌پوش را زلف چو بر هم اوفتد

عقل صلاح کوش را مست هوای تازه بین

شاهد روز کز هوا غالیه‌گون غلاله شد

شاهد توست جام می زو تو هوای تازه بین

نیست جهان تنگ را جای طرب که دم زنی

ز آن سوی خیمهٔ فلک خم زن و جای تازه بین

زیر پل فلک مجوی آب وفا ز جوی کس

بگذر از این پل کهن آب وفای تازه بین

لهجهٔ راوی مرا منطق طیر در زبان

بر در شاه جم نگین‌، تحفه دعای تازه بین

قلعهٔ گلستان شه قلهٔ بوقبیس دان

حصن شما خیش حرم کعبه سرای تازه بین

رستم کیقباد فر حیدر مصطفی ظفر

همره رخش و دل دلش فتح و غزای راستین

بر ره قول کاسه‌گر نوای نو زند

بر سر خوانچهٔ طرب مرغ صلای نو زند

مرغ قنینه چون زبان در دهن قدح کند

جان قدح به صد زبان لاف صفای نو زند

طاس چو بحر بصره بین جزر و مدش به جرعه‌ای

ساحل خاک را ز در موج عطای نو زند

بزم چو هشت باغ بین باده چهار جوی دان

خاصه که ساز عاشقان حور لقای نو زند

سنگ به لشکر افکند منهی عقل و آخرش

قاضی لشکر مغان حد جفای نو زند

و آن می عقل دزد هم نقب زند سرای غم

لاجرمش صفیر خوش چنگ سرای نو زند

چنگ بریشمین سلب کرده پلاس دامنش

چون تن زاهدان کز او بوی ریای نو زند

نای چو زاغ کنده پر نغز نوا چو بلبلان

زاغ که بلبلی کند طرفه نوای نو زند

دست رباب را مجس تیز و ضعیف و هر نفس

نبض‌شناس بر رگش نیش عنای نو زند

بربط اگر دم از هوا زد به زبان بی‌دهان

نی به دهان بی‌زبان دم ز هوای نو زند

چنبر دف شود فلک مطرب بزم شاه را

ماه دو تا سبو کشد زهره ستای نو زند

شاه خزر گشای را هند و خزر شرف دهد

بر پسر سبکتکین هند گشای راستین

جام و تنوره بین به هم باغ و سرای زندگی

ز آتش و می بهار و گل زاده برای زندگی

بر در درج خط قدح از افق تنوره بین

عکس دو آفتاب را نورفزای زندگی

حجرهٔ آهنین نگر، حقهٔ آبگینه بین

لعل در این و زر در آن، کیسه‌گشای زندگی

جام پری در آهن است از همه طرفه‌تر ولی

نقش پری به شیشه بین سحرنما‌ی زندگی

دایرهٔ تنوره بین ریخته نقطه‌های زر

کرده چو سطح آسمان خط سرای زندگی

شبه سپید باز بین بر سر کوه پر طلا

باز سپید روز بین بسته قبا‌ی زندگی

قطره و میغ تیره بین شیره سفید و تخمه کان

عالم دردمند را کرده دوای زندگی

سال نو است و قرص خور خوانچهٔ ماهی افکند

وز بره خوان نو نهد بهر نوای زندگی

تابهٔ زر ندیده‌ای بر سر ماهی آمده

چشمهٔ خور به حوت بین وقت صفا‌ی زندگی

ابر چو پیل هندوان آمد و باد پیل‌بان

دیمه روس طبع را کشته به پای زندگی

روز یکم ز سال نو جشن سکندر دوم

خاک ز جمرهٔ سوم کرده قضای زندگی

شاه سکندر هدی، چشمهٔ خضر رای او

بی‌ظلمات چشمه بین زاده ز رای راستین

ای به هزار جان دلم مست وفای روی تو

خانهٔ جان به چار حد وقف هوای روی تو

رشتهٔ جان برون کشم هر مژه سوزنی کنم

دیده بدوزم از جهان بهر وفای روی تو

تا چو کبوتر‌ان مرا بام تو نقش دیده شد

کافرم ار طلب کنم کعبه به جای روی تو

گرچه چو پشت آینه حلقه به گوش تو شدم

آینه کردم اشک را خاص برای روی تو

از همه تا همه مرا نیم دل است و یک نفس

هر دو به مهر کرده‌ام بهر رضای روی تو

قفل به سینه برزدم کوست خزینهٔ غمت

قفل خزینه ساختم دست‌گشای روی تو

غمزه زنان چو بگذری سنبله موی و مه قفا

روی بتان قفا شود پیش صفای روی تو

چون به قفای جان دود عمر به پای روز و شب

عمر فشان همی‌دود جان به قفای روی تو

هر که نظارهٔ تو شد دست بریده می‌شود

یوسف عهدی و جهان نیم بهای روی تو

هستی خاقنی اگر نیست شد از تو جو به جو

بر دل او به نیم جو باد بقای روی تو

سمع خدایگان شود چون دهن تو گنج در

چون به زبان من رود مدح و ثنای روی تو

پانصد هجرت از جهان هیچ ملک چنو نزاد

از خلفای سلطنت تا خلفای راستین

نیست به پای چون منی راه هوای چون تویی

خود نرسد به هر سری تیغ جفای چون تویی

دل چه سگ است تا بر او قفل وفای تو زنم

کی رسد آن خرابه را قفل وفای چون تویی

بوسه‌خرانت را همه زر تر است در دهن

وان‌ِ من است خشک جان بوسه بهای چون تویی

گرچه چراغ در دهن زر عیار دارمی

کی شودی لبم محک از کف پای چون تویی

گه گه اگر زکات لب بوسه دهی‌، به بنده ده

تا به خراج ری زنم لاف عطا‌ی چون تویی

همچو سپند پیش تو سوزم و رقص می‌کنم

خود به فدا چنین شود مرد برای چون تویی

گفتی اگرچه خسته‌ای غم مخور این سخن سزد

خود به دلم گذر کند غم به بقای چون تویی

با همه خستگی دلم بوسه رباید از لبت

گربهٔ شیردل نگر لقمه ربای چون تویی

نوبهٔ خواجگی زنم بهر هوای تو مگر

نشکند از شکستگان قدر هوای چون تویی

بر سر خاقانی اگر دست فرو کنی سزد

کوست دلی و نیم جان روی نمای چون تویی

از تو به بارگاه شه لاف دو کون می‌زنم

کم ز خراج این دوده نزل گدای چون تویی

از شه عیسوی نفس عازر ملک زنده شد

معجزه را همین قدر هست گوای راستین

اهل نماند بر زمین‌، اینت بلای آسمان

خاک بر آسمان فشان هم ز جفا‌ی آسمان

چون پس هر هزار سال اهل دلی نیاورد

این همه جان چه می‌کند دور برای آسمان

ای مه مگو که‌آسمان اهل برون نمی‌دهد

اهل که نامد از عدم چیست خطا‌ی آسمان

کوه کوه می‌رسد، چون نرسد دل به دل؟

غصهٔ بی‌دلی نگر هم ز عنای آسمان

با همه دل شکستگی روی به آسمان کنم

آه که قبلهٔ دگر نیست ورای آسمان

محنت و حال ناپسند‌، اینت فتوح روز و شب

پلپل و چشم دردمند‌، اینت دوای آسمان

باد دریغ در دلم کشت چراغ زندگی

بوی چراغ کشته شد سوی هوای آسمان

بر سر پای جان کنان گردم و طالع مرا

پا و سری پدید نه چون سر و پای آسمان

گرچه به مویی آسمان داشته‌اند بر سرم

موی به موی دیده‌ام تعبیه‌های آسمان

زعم من است که‌آسمان سجدهٔ سگدلان کنم

زان چو دم سگان بود پشت دوتای آسمان

بس که قفای آسمان خوردم و یافتم ادب

تا ادب اذ السما کوفت قفای آسمان

جیب دریده می‌رود گرد قوارهٔ زمین

بو که رسم به محرمی زیر وطای آسمان

نیست فرود آسمان محرم هیچ ناله‌ای

نالهٔ خاقانی از آن رفت ورای آسمان

یا کند آسمان قضا عمر مرا که شد به غم

یا کنم از بقای شه دفع قضای آسمان

از گهر یزیدیان زاده علی شجاعتی

کز سر ذوالفقار او زاده قضای راستین

تاجور جهان چو جم تخت خدای مملکت

خاتم دیوبند او بند گشای مملکت

انس و پریش چون ملک زله‌ربا‌ی مائده

دام و ددش چو مورچه هدیه فزای مملکت

دیودلان سرکشش حامل عرش سلطنت

مرغ پران ترکشش پیک سبای مملکت

افسر گوهر کیان‌، گوهر افسر سران

خاک درش چو کیمیا بیش بهای مملکت

عقل که دید طلعتش حرز بر او دمید و گفت

اینت شه ملک سپه‌، عرش لوای مملکت

گفت جهانش ای ملک تو ز کیانی از کیان

گفت ز تخم آرشم نجل بقای مملکت

گفت به تیغش آسمان کای گهری تو کیستی

گفت من آتش اجل زهر گیای مملکت

گرچه به باطل اختران افسر عاجزان برند

اوست مظفری به حق خانه خدای مملکت

مار به ظلم اگر برد خایهٔ موش ناسزا

جان پلنگ چون برد کوست سزای مملکت

مشتری از پی ملک کرد سجل خط بقا

بست بنات نعش را عقد برای مملکت

بدر ستاره لشکر است اوج طراز آسمان

بحر نهنگ خنجر است ابر سخای مملکت

بدر چو شعری سیم بحر چو کسری دوم

دولت ظلم کاه او عدل فزای راستین

چون شه پیل‌تن کشد تیغ برای معرکه

غازی هند را نهد پیل به جای معرکه

بینی از اژدها دلان صف زدگان چو مورچه

خایهٔ مورچه شده چرخ ورای معرکه

تیغ نیام بفکند چون گه حشر تن کفن

راست چو صور دردمند از سر نای معرکه

اسب به چار صولجان گوی زمین کند هبا

طاق فلک به پا کند هم به هبای معرکه

بیشه ستان نیزه‌ها ایمن از آتش سنان

شیردلان ز نیزه‌ها بیشه فزای معرکه

قلزم تیغ‌ها زده موج به فتح باب کین

زاده ز موج تیغ‌ها صاعقه زای معرکه

تیغ کبود غرق خون صوفی کار آب کن

زاغ سیاه پوش را گفته صلای معرکه

مغز سران کدوی خشک اشک یلان زرشک تر

زین دو به تیغ چون نمک پخته ابای معرکه

تختهٔ خاک رزم را جذر اصم شده ظفر

خنجر شه چو هندوئی جذر گشای معرکه

رایت شه تذرو وش لیک عقاب حمله‌بر

پرچم شه غراب گون لیک همای معرکه

رشتهٔ جان دشمنان مهرهٔ پشت گردنان

چون به هم آورد کند عقد برای معرکه

حلقهٔ تن عدوی او بر سر شه ره اجل

شه چو سماک نیزه‌ور حلقه ربای راستین

عرش نگر به جای تخت آمده پای شاه را

کعبه نگر به قبله درساخته جای شاه را

جام کیان به دست شه زمزم مکیان شده

بر مکیان زکات چین گنج عطای شاه را

برده مهندس بقا ز آن سوی خطهٔ فلک

خندق حصن ملک را حد سرای شاه را

چون ز سواد شابران سوی خزر سپه کشد

روس والان نهند سر خدمت پای شاه را

ور به سریر بگذرد رایت شاه صاحبش

تاج و سریر خود نهد نعل بهای شاه را

هود هدایت است شاه اهل سریر عادیان

صرصر رستخیز دان قوت رای شاه را

چرخ چو باز ازرق است این شب و روز چون دو سگ

باز و سگ‌اند نامزد صید و هوای شاه را

مرغ که آبکی خورد سر سوی آسمان کند

گوئی اشارتی است آن بهر دعای شاه را

دهر شکست پشت من نیست به رویش آب شرم

ورنه چنین نداشتی مدح سرای شاه را

چرخ چرا به خاک زد گوهر شب چراغ من

کافسر گوهران کنم در ثنای شاه را

دیدهٔ شرق و غرب را بر سخنم نظر بود

آه که نیست این نظر عین رضای شاه را

دزد بیان من بود هرکه سخنوری کند

شاه سخنوران منم شاه ستای راستین

باد مثال را حکم قضای ایزدی

بر سر هر مثال او مهر رضای ایزدی

هفت فلک به خدمتش یکدل و تا ابد زده

چار ملک سه نوبتش در دو سرای ایزدی

رخنه ز دست هیبتش ناخن شیر آسمان

ناخن دست همتش بحر عطای ایزدی

باد دل جهانیان والهٔ نور طلعتش

چون نظر بهشتیان مست لقای ایزدی

قوت روان خسروان شمهٔ خاک درگهش

چون غذی ملائکه باد ثنای ایزدی

باد چو باد عیسوی گرد سم براق او

ای پی چشم درد جان شاف شفای ایزدی

خامهٔ مار پیکرش باد رقیب گنج دین

مهره و زهر در سرش درد و دوای ایزدی

کرده ضمان ازو ظفر فتح و سریر و روس را

او به فزودن ظفر شکرفزای ایزدی

چرخ ز خنجر زحل ساخته درع دولتش

آینه‌های درع او فر و بهای ایزدی

دهر ز چرخ اطلسش کرده ردای کبریا

نقش طراز آن ردا عین بقای ایزدی

شاه جهان گشای را از شب و روز آن جهان

باد هزار سال عمر، اینت دعای راستین