گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۶

 

به هر جا رفته‌ام از خویشتن راه تو می‌پویم

اگر نزدیک اگر دورم غبار آن سرکویم

هوای ناوکی دارم ‌که هر جاگل‌ کند یادش

ببالد استخوان مانند شاخ گل به پهلویم

به مضراب خیالی می‌کند توفان خروش من

زبان رشتهٔ سازم نمی‌دانم چه می‌گویم

به گردون گر رسم از سجدهٔ شوقت نی‌ام غافل

چو ماه نو جبینی خفته در محراب ابرویم

دوتا شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۷

 

فسردن نیست ممکن دست بردارد ز پهلویم

رگ خواب است چون مخمل ز غفلت هر سر مویم

به رنگ پرتو خورشید عالم را به زرگیرم

اگر میل پر افشانی نماید رنگ از رویم

ورق‌گردانده است از معنی تحقیق لفظ من

- بیاض نسخهٔ عبرت مراد چشم آهویم

من و نشو و نمای سرکشی حاشا معاذالله

نهال جاده‌ام یک سجدهٔ هموار می‌رویم

زبان لاف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۸

 

نه لفظ از پرده می‌جوشد نه معنی می‌دهد رویم

همان یک رفتن دل می‌کند گرد آنچه می‌گویم

مپرس ازمزرع بیحاصل نشو و نمای من

چو تخم اشک می‌کارم گداز ناله می‌رویم

به چندین ناز خونم می‌چکد در پردهٔ حسرت

تغافل بسملم یعنی شهید تیغ ابرویم

ندارم از هجوم ناتوانی رنگ گرداندن

به رنگ سایه گر آتش نهی در زیر پهلویم

ز بس شخص […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۱

 

اگر گویم که نیکویم مکن عیبم که من اویم
چنان مستم که از مستی نمی دانم چه می گویم
منم مطلوب و هم طالب که خود از خود طلبکارم
مکرم کرده ام خود را که خود را با تو می جویم
اگر نه ساقی مستم چرا جویای رندانم
و گر نه ذوق می دارم چرا میخانه می پویم
اسیر میفروشانم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۶

 

منم مجنون منم لیلی نمی گوئی چه می گویم
مگر گم کرده ام خود را که خود را باز می جویم
اگر نه ساقی مستم چرا جویای رندانم
وگر نه ذوق می دارم چرا میخانه می پویم
اگر گویم که نیکویم مکن عیبم که من اویم
چنان مستم که ازمستی نمی دانم چه می گویم
خیال غیر گر بینم که نقشی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۵

 

چه خوش بود آن شبی کز در در آمد بار مهرویم
رخش بوسیدم و لب هم دگرها را نمی گویم
مه خرگه نشین آن شب مرا زانو زدی صد جا
چو آن ترک از سرمستی نهادی سر به زانویم
کجا بابم من آن دل را که کردم بر در او گم
که در بتخانه گمگشتست و من در کعبه میجویم
زیارتگاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی