گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۳

 

سحرگه ره روی در سرزمینیهمی‌گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آن گه شود صافکه در شیشه برآرد (بماند) اربعینی
خدا زان خرقه بیزار است صد بارکه صد بت باشدش در آستینی
مروت گر چه نامی بی‌نشان استنیازی عرضه کن بر نازنینی
ثوابت باشد ای دارای خرمناگر رحمی کنی بر خوشه چینی
نمی‌بینم نشاط عیش در کسنه درمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۷

 

دلا تا نازکی و نازنینیبرو که نازنینان را نبینی
در این رنگی دلا تا تو بلنگینیابی در چنان تا تو چنینی
در آیینه نبینی روی خوبانکه تا با خوی زشتت همنشینی
تو زیبا شو که این آیینه زیباستتو بی‌چین شو که آیینه است چینی
مشو پنهان که غیرت در کمین استهمی‌بیند تو را کاندر کمینی
ز خود پنهان شدی سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۱۳

 

سزد گر نیکویی در من ببینی
که خودکام و جوان و نازنینی
به گاه خنده چون دندان نمایی
مرا اندر میان چشم شینی
مسلمان دیدمت، زان دل سپردم
ندانستم که تو کافر چنینی
مه و خورشید را بسیار دیدم
بهی از هر که می گویم، نه اینی
به عیش خوش ترش خوشنودم از تو
که گاهی سرکه گاهی انگبینی
ز جان آیم به استقبال تیرت
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » ز سوز این فقیر ره نشینی

 

ز سوز این فقیر ره نشینی

بده او را ضمیر آتشینی

دلش را روشن و پاینده گردان

ز امیدی که زاید از یقینی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بیا با شاهد فطرت نظر باز

 

بیا با شاهد فطرت نظر باز

چرا در گوشهٔ خلوت گزینی

ترا حق داد چشم پاک بینی

که از نورش نگاهی آفرینی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری