گنجور

 
فخرالدین اسعد گرگانی

چو باز آمد ز قلعه شاه شاهان

نبد همراه با او ماه ماهان

به پیش شاه شد شهرو خروشان

به فندق ماه تابان را خراشان

همی گفت ای نیازی جان مادر

به هر دردی رخت در مان مادر

چرا موبد نیاوردت بدین بار

چه بد دیدی ازین دیو ستمگار

چه پیش آمد ترا از بخت بد ساز

چه تیمار و چه سختی دیده‌ای باز

پس آنگه گفت موبد را به زاری

چه عذر آری که ویسم را نیاری

چه کردی آفتاب دلبران را

چرا بی ماه کردی اختران را

شبستانت بدو بودی شبستان

کنون چه این شبستان چه بیابان

سرایت را همی بی نور بینم

بهشتت را همی بی حور بینم

اگر دخت مرا با من سپاری

وگر نه خون کنم دریا به زاری

بنالم تا بنالد کوه با من

خورد تا جاودان اندوه با من

بگریم تا بگرید دهر با من

جهان گردد ترا همواره دشمن

اگر ویس مرا با من نمایی

وگرنه زین شهنشاهی برآیی

بگیرد خون ویس دلربایت

شود انگشت پایت بند پایت

چو شهرو پیش موبد زار بگریست

شهنشه نیز هم بسیار بگریست

بدو گفت ار بنالی ور ننالی

مرا زشتی و یا خوبی سگالی

بکردم آنچه پیش و پس نکردم

شکوه خویش و آب تو ببردم

اگر تو روی آن بت روی بینی

میان خاک بینی نقش چینی

یکی سرو سهی بینی بریده

میان خاک و خون در خوابنیده

جوانی بر تن سیمینش نالان

چه خوبی بر رخ گلگونش گریان

نهفته ابر گل خورشید رویش

بخورده زنگ خون زنجیر مویش

چو بشنید این سخن شهرو ز موبد

چو کوهی خویشتن را بر زمین زد

زمین ز اندام او شد خرمن گل

سرای از اشک او شد ساغر مل

ز گیتی خورده بر دل تیر تیمار

به خاک اندر همی پیچید چون مار

همی گفت ای فرومایه زمانه

بدزدیدی ز من دُرّ یگانه

مگر گفته‌ست با تو هوشیاری

که گر دزدی کنی در دزد باری

مگر چون من بدان در سخت شادی

که چون گنجش به خاک اندر نهادی

مگر چون دیدی آن سرو بهشتی

به باغ جاودانی در بکشتی

چرا برکندی آن سرو سمن‌بار

چو برکندی چرا کردی نگونسار

نگون گشته صنوبر چون بروید

به زیر خاک عنبر چون ببوید

الا ای خاک مردم خوار تا کی

خوری ماه و نگار و خسرو و کی

نه بس بود آنکه خوردی تا به امروز

کنون خوردی چنان ماه دل افروز

بریزد ترسم آن سیمین تن پاک

کجا بی شک بریزد سیم در خاک

چرا تیره نباشد اختر من

که در خاک است ریزان گوهر من

به باغ اندر نبالد بیش ازین سرو

که سرو من بریده گشت در مرو

به چرخ اندر نتابد بیش ازین ماه

که ماه من نهفته گشت در چاه

مگر پروین به دردم شد نظاره

که گرد آمد به هم چندین ستاره

نگارا سرو قدا ماه رویا

بتا زنجیر مویا مشک بویا

تو بودی غمگسار روزگارم

کنون اندوه تو با که گسارم

من این مُست گران را با که گویم

من این بیداد را داد از که جویم

جهانی را بکشت آنکه ترا کشت

ولیکن زان همه بدتر مرا کشت

پزشک آرم ز روم و هند و ایران

مگر درد مرا دانند درمان

نگارا در جهان بودی تو تنها

ندیدی هیچ کس را با تو همتا

دلت بگرفت از گیتی برفتی

به مینو در سزا جفتی گرفتی

بتا تا مرگ جان تو ببرده‌ست

بزرگ امید من با تو بمرده‌ست

کرا شاید کنون پیرایهٔ تو

کرا یابم به سنگ و سایهٔ تو

به که شاید پرند پر نگارت

قبا و عقد و تاج و گوشوارت

که یارد بردن آگاهی به ویرو

که گریان شد به مرگ ویسه شهرو

بشد ویس آفتاب ماهرویان

بماندم ویس گویان ویس جویان

بشد ویس و ببرد آب خور و ماه

که تابان بود چون ماه و خور از گاه

مه کوه غور بادا مه دز غور

که آنجا گشت چشم بخت من کور

به کوه غور ماهم را بکشتند

چنان کشته در اشکفتی بهشتند

به کوه غور در اشکفت دیوان

همی شادی کنند امروز دیوان

همه دانند زین خون خود چه خیزد

چه مایه خون آزادان بریزد

به خون ویسه گر جیحون برانم

ز خون دشمان وز دیدگانم

نباشد قیمت یک قطره خونش

که آمد زان رخان لاله‌گونش

الا ای مرو پیرایهء خراسان

مدار این خون و این پتیاره آسان

ز کوه غور گر آب تو زاید

به جای آب زین پس خون نماید

شود امسال خونین جویبارت

بلا روید ز کوه و مرغزارت

فزون از برگها بر شاخساران

سنان بینی و تیغ نامداران

نیارامد شه تو تا به شاهی

ببارد زی تو طوفان تباهی

کمر بندد به خون ویس دلبر

ز بوم باختر تا بوم خاور

چو آیند از همه گیتی سواران

بسایندت به سم راهواران

جهان بر دست موبد گشت ویران

نیازی دخترم چون شد ز گیهان

شکر اکنون بود خوش طعم و شیرین

که مانده نیست آن یاقوت رنگین

به باغ اکنون ببالد سرو و شمشاد

که مانده نیست آن شمشاد آزاد

کنون خوشبوی باشد مشک و عنبر

که مانده نیست آن دو زلف دلبر

کنون لاله دمد بر کوه و هامون

که مانده نیست آن رخسار گلگون

حسود ویس بودی روز نوروز

که نه چون روی او بودی دل افروز

کنون امسال گل زیبا برآید

نبیند چون رخش رعناتر آید

بهار امسال نیکوتر بخندد

که شرم ویس بر وی ره نبندد

دریغا ویس من بانوی ایران

دریغا ویس من خاتون توران

دریغا ویس من مهر خراسان

دریغا ویس من ماه کهستان

دریغا ویس من امید شاهان

دریغا ویس من اورنگ ماهان

دریغا ویس من ماه سخن گوی

دریغا ویس من سرو سمن بوی

دریغا ویس من خورشید کشور

دریغا ویس من امید مادر

کجایی ای نگار من کجایی

چرا جویی همی از من جدایی

کجا جویم ترا ای ماه تابان

به طارم یا به گلشن یا به ایوان

هر آن روزی که بنشستی به طارم

به طارم در تو بودی باغ خرم

هر آن روزی که بنشستی به گلشن

به گلشن در، نگشتی ماه روشن

هر آن روزی که بنشستی به ایوان

به ایوان در، نبودی تاج کیوان

اگر بی تو ببینم لاله در باغ

نهد لاله برین خسته دلم داغ

اگر بی تو ببینم در چمن گل

شود آن گل همه در گردنم غل

اگر بی تو ببینم بر فلک ماه

به چشمم ماه مار است و فلک چاه

ندانم چون توانم زیست بی تو

که چشمم رودخون بگریست بی تو

ببایستم همی مرگ تو دیدن

به پیری زهر هجرانت چشیدن

اگر بر کوه خارا باشد این درد

به یک ساعت کند مر کوه را گرد

وگر بر ژرف دریا باشد این غم

به یک ساعت کند چون سنگ بی نم

چرا زادم چنین بدبخت فرزند

چرا کردم چنین وارونه پیوند

نبایستم به پیری ماه زادن

بپروردن به دست دیو دادن

روم تا مرگ بنشینم غریوان

بنالم بر دز اشکفت دیوان

برآرم زین دل سوزان یکی دم

بدرم سنگ آن دز یکسر از هم

دزی کان جای دیوان بود و گربز

چرا بردند حورم را در آن دز

روم خود را بیندازم از آن کوه

که چون جشنی بود مرگی به انبوه

نبینم کام دل تا زو جدا ام

به ناکامی چنین زنده چرا ام

روم آنجا سپارم جان پاکم

برآمیزم به خاک ویس خاکم

ولیکن جان خویش آنگه سپارم

که دود از جان شاهنشه برآرم

نشاید ویس من در خاک خفته

شهنشه دیگری در بر گرفته

نشاید ویس من در خاک ریزان

شهنشه مِیْ خورد در برگ ریزان

شوم فتنه برانگیزم ز گیهان

بگویم با همه کس راز پنهان

شوم با باد گویم تو همانی

که بوی از ویس من بردی نهانی

به حق آنکه بو از وی گرفتی

هر آن گاهی که بر زلفش برفتی

مرا در خون آن بت باش یاور

هلاک از دشمان او برآور

شوم با ماه گویم تو همانی

که بر ویسم حسد بردی نهانی

به حق آنکه بودی آن دلارم

ترا اندر جهان هم چهر و هم نام

مرا یاری ده اندر خون آن ماه

که من خونش همی خواهم ز بدخواه

شوم با مهر گویم کامگارا

به نام خویش یاور باش مارا

کجا خود ویس را افسر تو بودی

و یا بر افسرش گوهر تو بودی

به حق آنکه تو مانند اویی

چو او خوبی چو او رخشنده رویی

به شهر دوستانش نور بفزای

به شهر دشمانش روی منمای

روم با ابر گویم تو همانی

که چون گفتار ویسم دُر فشانی

دو دست ویس با تو یار بودی

همیشه چون تو گوهر بار بودی

به حق آنکه او بود ابر رادی

بجای برق، خنده‌ش بود و شادی

به شهر دشمنش بر، بار طوفان

به سیل اندر جهنده برق رخشان

شوم لابه کنم در پیش دادار

به خاک اندر بمالم هر دو رخسار

خدایا تو حکیم و بردباری

که بر موبد همی آتش نباری

جهان دادی به دست این ستمگر

که هست اندر بدی هر روز بدتر

نبخشاید همی بر بندگانت

به بیدادی همی سوزد جهانت

چو تیغ آمد همه کارش بریدن

چو گرگ آمد همه رایش دریدن

خدایا داد من بستان ز جانش

تهی کن زو سرای و خان و مانش

چو دود از من برآورد این ستمگر

تو دود از شادی و جانش برآور

چو موبد دید زاریهای شهرو

هم از وی بیمش آمد هم ز ویرو

بدو گفت ای گرامی‌تر ز دیده

ز من بسیار گونه رنج دیده

مرا تو خواهری ویرو برادر

سمنبر ویسه ام بانو و دلبر

مرا ویس است چشم و روشنایی

فزون از جان و چیز و پادشایی

بر آن بی مهر چو نان مهربانم

که او را دوستر دارم ز جانم

گر او نا راستی با من نکردی

به کام دل ز مهرم بربخوردی

کنون حالش همی از تو نهفتم

ازیرا با تو این بیهوده گفتم

من آن کس را بکشتن چون توانم

که جانش دوستر دارم ز جانم

اگرچه من به دست او اسیرم

همی خواهم که در پیشش بمیرم

اگرچه من به داغ او چنینم

همی خواهم که او را شاد بینم

تو بر دردش مخوان فریاد چندین

مزن بر روی زرین دست سیمین

کجا من نیز همچون تو نژندم

نژندی خویشتن را کی پسندم

فرستم ویس را از دز بیارم

که با دردش همی طاقم ندارم

ندانم زو چه خواهد دید جانم

خطا گفتم ندانم نیک دانم

بسا تلخی که من خواهم چشیدن

بسا سختی که من خواهم کشیدن

مرا تا ویس باشد در شبستان

نبینم زو مگر نیرنگ و دستان

مرا تا ویس جفت و یار باشد

همین اندوه خوردن کار باشد

هر آن رنجی که از ویس آیدم پیش

همی بینم سراسر زین دل ریش

دلی دارم که در فرمان من نیست

تو پنداری که این دل زان من نیست

به تخت پادشاهی بر نشسته

چنان گورم به چنگ شیر خسته

در کامم شده بسته به صد بند

به بخت من مزایاد ایچ فرزند

مرا کز دست دل روزی طرب نیست

گر از ویسم نباشد بس عجب نیست

پس آنگه زرد را فرمود خسرو

که چون باد شتابان سوی دز رو

ببر با خویشتن دو صد دلاور

دگر ره ویس را از دز بیاور

بشد زرد سپهبد با دو صد مرد

به یک مه ویس را پیش شه آورد

هنوز از زخم شه آزرده اندام

چنانچون خسته گوری جسته از دام

بد آن یک ماه رامین دل شکسته

به خان زرد متواری نشسته

پس آنگه زرد پیش شاه شاهان

سخن گفت از پی رامین فراوان

دگر ره شاه رامین را عفو کرد

دریده بخت رامین را رفو کرد

دگر ره دیو کینه روی بنهفت

گل شادی به باغ مهر بشکفت

دگر ره در سرای شاه شاهان

فروزان گشت روی ماه ماهان

به رامش گشت عیش شاه شیرین

به باده بود دست ماه رنگین

گشاده دست شادی بند رادی

گرفته باز رادی کبگ شادی

دگر باره برآمد روزگاری

که جز رامش نکردند ایچ کاری

زمین را در گل و نسرین گرفتند

روان را در می نوشین گرفتند

جهنده شد به نیکی باد ایشان

برفت آن رنجها از یاد ایشان

نه غم ماند نه شادی این جهان را

فنا فرجام باشد هردوان را

به شادی دار دل را تا توانی

که بفزاید ز شادی زندگانی

چو روز ما همی بر ما نپاید

درو بیهوده غم خوردن چه باید