گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱

 

چو بگشایی لب شکر شکن را
لبا لب در شکرگیری سخن را
لبت گوید دلیری کن به بوسی
مرا زهره نباشد، صد چو من را
به دل آتش زدی و می دمی دم
بخواهی سوخت جان ممتحن را
شدی در بوستان روزی به گل گشت
نمودی روی خوبان چمن را
دو دیده نیست نرگس را که بیند
از آن گه باز روی یاسمن را
دلی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » چه گویم قصه دین و وطن را

 

چه گویم قصه دین و وطن را

که نتوان فاش گفتن این سخن را

مرنج از من که از بی مهری تو

بنا کردم همان دیر کهن را


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » ندانم نکته های علم و فن را

 

ندانم نکته های علم و فن را

مقامی دیگری دادم سخن را

میان کاروان سوز و سرورم

سبک پی کرد پیران کهن را


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۰

 

به کام دل بدیدم خویشتن را
گرفتم در بر آن سیمین بدن را
به دستم داد زلفی کز نسیمش
جگر خون گردد آهوی ختن را
ببوسیدم بنا گوشی که عکسش
طراوت داد برگ نسترن را
صنوبر قامتی کز رشک ساقش
به گِل درماند پا سرو چمن را
نه در پهلو که در چشمش نشاند
اگر چون گل دهد خاری سمن را
جهانی در شکر گیرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری