جهانسالار خسرو هر زمانی
به چربی جستی از شیرین نشانی
هزارش بیشتر صاحبخبر بود
که هر یک بر سر کاری دگر بود
گر انگشتی زدی بر بینی آن ماه
ملک را یک به یک کردندی آگاه
در آن مدت که شد فرهاد را دید
نه کوه، آن قلعهٔ پولاد را دید
خبر دادند سالار جهان را
که چون فرهاد دید آن دلستان را
درآمد زور دستش را شکوهی
به هر زخمی ز پای افکند کوهی
از آن ساعت نشاطی درگرفتهست
ز سنگ آیینِ سختی برگرفتهست
بدان آهن که او سنگ آزمون کرد
تواند بیستون را بیستون کرد
کلنگی میزند چون شیر جنگی
کلنگی نه که آن باشد کلنگی
بچربد روبَه اَر چربیش باشد
و گر با گرگ همحربیش باشد
چو از دینار جو را بیشتر بار
ترازو سر بگرداند ز دینار
اگر ماند بدین قوّت یکی ماه
ز پشت کوه بیرون آورَد راه
مَلِک بیسنگ شد زان سنگ سفتن
که بایستش به ترک لعل گفتن
به پرسش گفت با پیران هشیار
چه باید ساختن تدبیر این کار
چنین گفتند پیران خردمند
که گر خواهی که آسان گردد این بند
فرو کن قاصدی را کز سر راه
بِدو گوید که شیرین مرد ناگاه
مگر یک چندی افتد دستش از کار
درنگی در حساب آید پدیدار
طلب کردند نافرجامگویی
گرهپیشانییی دلتنگرویی
چو قصاب از غضب خونینشانی
چو نفاط از بروت آتشفشانی
سخنهای بدش تعلیم کردند
به زر وعده به آهن بیم کردند
فرستادند سوی بیستونش
شده بر ناحفاظی رهنمونش
چو چشم شوخ او فرهاد را دید
به دستش دشنهٔ پولاد را دید
بسان شیر وحشی جسته از بند
چو پیل مستگشته کوه میکند
دلش در کار شیرین گرم گشته
به دستش سنگ و آهن نرم گشته
از آن آتش که در جان و جگر داشت
نه از خویش و نه از عالم خبر داشت
به یاد روی شیرین بیت میگفت
چو آتش تیشه میزد کوه میسُفت
سوی فرهاد رفت آن سنگدلمرد
زبان بگشاد و خود را تنگدل کرد
که ای نادان غافل در چه کاری؟
چرا عمری به غفلت میگذاری؟
بگفتا بر نشاط نام یاری
کنم زینسان که بینی دستکاری
چه یار آن یار کاو شیرین زبان است
مرا صد بار شیرینتر ز جان است
چو مرد ترشروی تلخگفتار
دم شیرین ز شیرین دید در کار
برآورد از سر حسرت یکی باد
که شیرین مرد و آگه نیست فرهاد
دریغا آن چنان سرو شغبناک
ز باد مرگ چون افتاد بر خاک
ز خاکش عنبر افشاندند بر ماه
به آب دیده شستندش همه راه
هم آخر با غمش دمساز گشتند
سپردندش به خاک و بازگشتند
در او هر لحظه تیغی چند میبست
به رویشدر دریغی چند میبست
چو گفت آن زلف و آن خال ای دریغا
زبانش چون نشد لال ای دریغا؟!
کسی را دل دهد کاین راز گوید؟
نبیند ور ببیند بازگوید؟
چو افتاد این سخن در گوش فرهاد
ز طاق کوه چون کوهی درافتاد
برآورد از جگر آهی چنان سرد
که گفتی دورباشی بر جگر خورد
به زاری گفت کهآوخ رنج بُردَم
ندیده راحتی، در رنج مُردَم
اگر صد گوسفند آید فراپیش
بَرَد گرگ از گله، قربانِ درویش
چه خوش گفت آن گلابی با گلستان
که هر چت باز باید داد مستان
فرورفته به خاک آن سرو چالاک
چرا بر سر نریزم هر زمان خاک
ز گلبن ریخته گلبرگ خندان
چرا بر من نگردد باغ زندان؟
پریده از چمن کبک بهاری
چرا چون ابر نخروشم به زاری؟
فرو مرده چراغ عالمافروز
چرا روزم نگردد شب بدین روز؟
چراغم مرد، بادم سرد از آن است
مَهام رفت، آفتابم زرد از آن است
به شیرین در عدم خواهم رسیدن
به یک تک تا عدم خواهم دویدن
صلای درد شیرین در جهان داد
زمین بر یاد او بوسید و جان داد
زمانه خود جز این کاری نداند
که اندوهی دهد، جانی ستاند
چو کارافتاده گردد بینوایی
درش درگیرد از هر سو بلایی
به هر شاخ گلی کاو درزند چنگ
به جای گل ببارد بر سرش سنگ
چنان از خوشدلی بیبهر گردد
که در کامش طبرزد زهر گردد
چنان تنگ آید از شوریدن بخت
که بَرباید گرفتش زین جهان رخت
عنان عمر از اینسان در نشیب است
جوانی را چنین پا در رَکیب است
کسی یابد ز دوران رستگاری
که بردارد عمارت زین عماری
مسیحاوار در دیری نشیند
که با چندان چراغش کس نبیند
جهان دیو است و وقت دیو بستن
به خوشخویی توان زین دیو رستن
مکن دوزخ به خود بر خوی بد را
بهشت دیگران کن خوی خود را
چو دارد خوی تو مردمسرشتی
هم اینجا و هم آنجا در بهشتی
مخسب ای دیده چندین غافل و مست
چو بیداران برآور در جهان دست
که چندان خُفت خواهی در دل خاک
که فرموشت کند دوران افلاک
بِدین پنجاه ساله حقهبازی
بِدین یک مُهره گِل تا چند نازی؟
نه پنجه سال اگر پنجه هزار است
سرش بر نِه که هم ناپایدار است
نشاید آهنینتر بودن از سنگ
ببین تا ریگ چون ریزد به فرسنگ
زمین نطعی است، ریگش چون نریزد؟
که بر نطعی چنین جز خون نریزد
بسا خونا که شد بر خاک این دشت
سیاووشی نرست از زیر این تشت
هر آن ذره که آرد تندبادی
فریدونی بود یا کیقبادی
کفی گل در همه روی زمی نیست
که بر وی خون چندین آدمی نیست
که میداند که این دِیر کهنسال؟
چه مدت دارد و چون بودش احوال
به هر صد سال دوری گیرد از سر
چو آن دوران شد آرد دور دیگر
نماند کس که بیند دور او را
بدان تا در نیابد غور او را
به روزی چند با دوران دویدن
چه شاید دیدن و چهتوان شنیدن؟
ز جور و عدل در هر دور سازیست
در او داننده را پوشیدهرازیست
نمیخواهی که بینی جور بر جور
نباید گفت راز دور با دور
شب و روز ابلقی شد تند، زنهار!
بدین ابلق عنان خویش مسپار
به صد فن گر نمایی ذوفنونی
نشاید بُرد از این ابلق حرونی
چو گربه خویشتن تا کی پرستی؟
بیفکن از بغل گربه که رستی
فلک چندان که دیگ خاک را پخت
نرفت از خوی او خامی چو کیمخت
قمارستان چرخ نیمخایه
بسی پرمایه را برده است مایه
عروس خاک اگر بدر منیر است
به دست باد کن امرش که پیر است
مگر خسفی که خواهد بودن از باد
طلاق امر خواهد خاک را داد
گر آن باد آید و گر ناید امروز
تو بر خاکی چنین مشعل میفروز
در این یک مشت خاک، ای خاک در مشت!
گر افروزی چراغ از هر ده انگشت
نشد ممکن که این خاک خطرناک
بر انگشت بریده برکند خاک
تو بیاندام ازین اندام سستی
که گاهی رخنه دارد گَه درستی
فرود افتادن آسان باشد از بام
اگر در ره نباشد کسر اندام
نبینی مرد بیاندام در خواب؟
نرنجد گر فتد صد تیر پرتاب؟
ترنج از دود گوگرد آن ندیده
که ما زین نُه ترنج نارسیده
چو یوسف زین ترنج ار سر نتابی
چو نارنج از زلیخا زخم یابی
سحرگه مست شو سنگی برانداز
ز نارنج و ترنج این خوان بپرداز
برون افکن بُنه زین دارِ نُهدر
مگر کهایمن شوی زین مار نُهسر
نفس کاو خواجهتاش زندگانی است
ز ما پرورده باد خزانی است
اگر یک دم زنی بیعشق مردهست
که بر ما یکبهیک دمها شمردهست
بباید عشق را فرهاد بودن
پس آن گاهی به مردن شاد بودن
مهندس دستهٔ پولاد تیشه
ز چوب نارِ تر کردی همیشه
ز بهر آن که باشد دستگیرش
به دستاندر بود فرمانپذیرش
چو بشنید این سخنهای جگرتاب
فراز کوه کرد آن تیشه پرتاب
سنان در سنگ رفت و دسته در خاک
چنین گویند خاکی بود نمناک
از آن دسته برآمد شوشه نار
درختی گشت و بار آورد بسیار
از آن شوشه کنون گر نار یابی
دوای درد هر بیمار یابی
نظامی گر ندید آن ناربن را
به دفتر در چنین خواند این سخن را


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
شیرین فرهاد مسیحا (اشاره) سیاووش (اشاره) فریدون (اشاره) کیقباد (اشاره) یوسف (اشاره) نظامی
هوش مصنوعی: خسرو از رفتن شیرین به نزد فرهاد آگاه میشود و تصمیم به کشتن فرهاد میگیرد. در این ارتباط، مشاوران او پیشنهاد میدهند که خبر مرگ شیرین را به فرهاد برسانند تا او از کارش باز بماند. فرهاد، در حالی که به یاد شیرین است و از عشق او پرشور و شوق میزند، به سمت کوه میرود. زمانی که خبر مرگ شیرین به فرهاد میرسد، او غمگین و مجروح میشود و از شدت اندوه بر خود مینالد و تیشه را به سمت زمین میافکند؛ به طوریکه زمین از اشکهایش شسته میشود. در نهایت، این اندوه باعث میشود که فرهاد تحت فشار روحی قرار گیرد و به زندگی خود پایان دهد.
هوش مصنوعی: خسرو، پادشاه بزرگ، هر بار که از شیرین خبری میگرفت، به شوق و هیجان میافتاد.
هوش مصنوعی: خسرو از ماجراهای شیرین و فرهاد باخبرتر از آن بود که دیگران به کارهای خود مشغول شوند. او از همه چیز و همه کس بیشتر آگاه بود.
هوش مصنوعی: اگر فقط کمی بر بینی آن دختر زیبا بگذاری، همه چیز را دربارهاش به تدریج میفهمی.
هوش مصنوعی: در آن زمانی که فرهاد شیرین را دید، دیگر نه به کوه توجه داشت و نه به قلعهای که از فولاد ساخته شده بود.
هوش مصنوعی: به خسرو، پادشاه جهان، خبر دادند که فرهاد وقتی آن معشوقهٔ زیبا را دید، چه احساسی پیدا کرد.
هوش مصنوعی: زور و قدرت او باعث شده بود که هر زخم و جراحتی را که به او وارد میشد، به گونهای خم کند و تسلیم قدرت او شود، انگار که کوهی از پای خود افتاده باشد.
هوش مصنوعی: از آن زمان شادی و نشاطی در دل او ایجاد شده است، چون از سنگ و سختی، نشانهای از قدرت و استقامت گرفته است.
هوش مصنوعی: به خدا قسم که آن کسی که سنگ را مورد آزمایش قرار داد، میتواند کوه بیستون را هم بدون حمایت ستونها به زمین بکوبد.
هوش مصنوعی: او چنان ضربهای به سنگ میزند که شبیه ضربههای شیر جنگی است و این کلنگی که به کار میبرد، همان کلنگی نیست که معمولاً برای کارهای ساده استفاده میشود.
هوش مصنوعی: اگر روباه از نظر چربی بهتر باشد، او باید بچربد، حتی اگر با گرگ همپیمان باشد.
هوش مصنوعی: چونکه مقدار جو از دینار بیشتر شود، ترازو به سمت جو متمایل میشود و نشان میدهد که جو بیشتر است.
هوش مصنوعی: اگر یک ماه با این قدرت و توانایی باقی بماند، میتواند از پشت کوه راهی برای بیرون آمدن پیدا کند.
هوش مصنوعی: خسرو از اینکه سنگ شجاعت و استقامت خود را از دست داده، احساس ضعف میکند و میگوید که او دیگر قدرتی برای گفتن از عزیهای شیرین ندارد. در واقع، او به خاطر این وضعیت ناامید و بیتاب شده است.
هوش مصنوعی: خسرو از پیران دانا میپرسد که چه تدبیری برای حل این مشکل باید اندیشید.
هوش مصنوعی: پیران خردمند میگویند که اگر میخواهی این مشکل آسان حل شود، باید به تدبیری مناسب بیندیشی.
قاصدی را بفرست تا به فرهاد بگوید از سر راه که می آمدم دیدم که شیرین بصورت ناگهانی مرده است
هوش مصنوعی: شاید بعد از مدتی او از کارش باز بماند و در این حالت، نتیجهاش در حساب و وضعیت او روشن خواهد شد.
هوش مصنوعی: نافرجامگویی یعنی کسی که خبرهای بدی میدهد یا به آیندهای غمانگیز اشاره میکند. در این بیت از کسی میخواهند که به آنها خبرهای بدی را بدهد، زیرا مشخص است که حالت دلتنگ و ناامید دارند و به دنبال کسی هستند که به آنها در این وضعیت یاری رساند.
نفاط یعنی آتشانداز. از بروت آتش افشاندن یعنی از روی خشم و غرور آتش افکندن.
هوش مصنوعی: خسرو را وادار کردند تا سخنان بد را دربارهٔ فرهاد بیان کند و به او وعدهٔ طلا بدهند و از ترس آهن (بهمعنای ابزار و سلاح) او را بیمناک کنند.
هوش مصنوعی: به سوی بیستون (محل زندگی فرهاد) کسی فرستادند و او را به نقطهای که برای حفاظت (از شیرین) مناسب بود، راهنمایی کردند.
هوش مصنوعی: وقتی چشمهای شوخ شیرین فرهاد را دید، متوجه شد که او دشنهای از فولاد در دست دارد.
هوش مصنوعی: خسرو به شدت از فکر شیرین و رفتنش به نزد فرهاد مضطرب و خشمگین شده، به گونهای که مانند یک شیر وحشی که از قید و بند رها شده، به طور بیمحابا به کوهها حملهور میشود.
هوش مصنوعی: خسرو به خاطر عشق به شیرین احساسی عمیق و آتشین دارد، به طوری که در دستش سنگ و آهن هم نرم شده است؛ یعنی آنقدر عشق او قوی است که حتی سختیها برایش آسان میشود.
هوش مصنوعی: خسرو به قدری درگیر عشق و آتش سوزان درونش است که نه از خود و نه از زندگی اطرافش خبری ندارد. این آتش به شدت او را مشغول کرده و تمام وجودش را در بر گرفته است.
«بیت میگفت» در اینجا یعنی شادمانه ترانه میخواند. هنوز هم گاهی در مناطقی از غرب ایران «بیت خواندن» بهمعنی «خواندن آهنگ شاد» استفاده میشود. «ز بیت گفتن بلبل چنار میزد دست» مجد همگر، قرن هفتم.
هوش مصنوعی: شیرین به سمت فرهاد رفت و دلش را به درد آورد و به او حقیقت را گفت.
هوش مصنوعی: ای نادان و بیخبر، در چه چیزی مشغولی؟ چرا عمرت را به بیخبری و غفلت میگذرانی؟
هوش مصنوعی: خسرو میگوید که برای شاد کردن نام یاری (شیرین) تلاش میکنم، به گونهای که بتوانی آثار و تغییرات آن را ببینی.
هوش مصنوعی: یار شیرینزبان من، آنقدر برای من عزیز است که او را از جانم هم بیشتر دوست دارم.
هوش مصنوعی: وقتی مردی با چهرهٔ ترش و زبان تلخ سخن میگوید، دم شیرین (شیرینکاری) از شیرین را در کار او نمیبیند.
هوش مصنوعی: خسرو از روی حسرت و اندوه خود، فریادی بلند میزند که شیرین مرده است و فرهاد از این موضوع بیخبر است.
هوش مصنوعی: آه، آنچنان درخت زیبای شاداب و جوان که به خاطر مرگ، از ریشهاش بر زمین افتاد.
هوش مصنوعی: بر روی خاک فرهاد، که بر اثر مرگش به زمین افتاده، عطر خوش عنبر پاشیدند و با اشک چشمانشان او را در تمام مسیر غسل دادند.
هوش مصنوعی: در نهایت، همه به غم او دلسوزی کردند و او را به خاک سپردند و سپس به خانه بازگشتند.
هوش مصنوعی: خسرو به یاد شیرین و فرهاد، هر لحظه غم و اندوه زیادی را بر دل خود احساس میکند و این درد به شدت او را آزار میدهد.
هوش مصنوعی: خسرو از شنیدن سخن شیرین درباره زلفها و خالهایش غمگین و دلخوش است که چرا زبان او از گفتن حقیقت در این باره ساکت نمیشود و حرفی نمیزند.
هوش مصنوعی: کسی را دل میدهد تا این راز را بگوید؟ اگر کسی ببیند یا نبیند، آیا آن را بازگو خواهد کرد؟
هوش مصنوعی: وقتی این خبر در گوش فرهاد رسید، او مانند کوهی که از بلندی به پایین بیفتد، به شدت تحت تأثیر قرار گرفت.
هوش مصنوعی: فرهاد از شدت غم و اندوه آهی عمیق و سرد از دلش برآورد که گویی دردی دور بر قلب او نشسته است.
هوش مصنوعی: شیرین با دلسوزی میگوید که آه و زاری کرده و در سختی و مشقت بوده و هرگز آرامشی را ندیده است، به طوری که در همین رنج و درد جان داده است.
اگر صد گوسفند در یک گله باشد (از بخت آدم فقیر) گرگ همان را میبرَد که صاحب گله، نشان و نذر کردهاست که به فقرا بدهد.
هوش مصنوعی: گلابی (مردی دانشمند) به گلستان (محیط زیبا و شادی) میگوید که هر چیزی را به صورت و لذت بایستی با مستان (شرابنوشان) تقسیم کرد؛ یعنی شادی و خوشی را با دیگران باید شریک شد.
هوش مصنوعی: سروی خوشاندام و رشید در خاک فرورفته است، اما چرا هر بار که یاد او میکنم، خاک بر سر خود نریزم؟
هوش مصنوعی: چرا گلهای زیبا و خوشبو که از گلبن (محل رویش گلها) به زمین ریختهاند، بر من که در این باغ زندان هستم، نمیتابند و نمیدرخشند؟
هوش مصنوعی: چرا مانند ابرهای بارانی نگریستم و بیتابی نمیکنم، در حالی که از چمن بهاری کبک پرواز کرده و رفته است؟
هوش مصنوعی: چراغی که روشنیبخش دنیاست، خاموش شده چرا روز من به این بدی، شب نگردد؟
هوش مصنوعی: چراغ زندگیام خاموش شده و به همین خاطر روح و جانم سرد و بیحالت است، همچنین رفتن ماه وجودم (شیرین) و زردی آفتابم نیز به همین دلیل است.
هوش مصنوعی: برای رسیدن به شیرین، حاضرم به جایی بروم که دیگر در آن وجود ندارد، و حتی مایل هستم در این زمینه تلاش و کوشش کنم.
هوش مصنوعی: خداوندگار زمین به خاطر درد فراق شیرین، در جهانی که او را فراموش کرده، به یاد او ناله و فریاد میزند و جانش را فدای این یاد میکند.
هوش مصنوعی: زمانه کاری جز ایجاد اندوه ندارد و تنها برای گرفتن جانها تلاش میکند.
هوش مصنوعی: زمانی که بیچاره و درماندهای به مشکل برخورد کند، مصیبتها و دردسرها او را از هر طرف میفشارد و عذابش میدهد.
هوش مصنوعی: هر کسی که قصد آسیب به دیگران را داشته باشد، به جای گلی که انتظار دارد، سنگی بر سرش میبارد و دچار عذاب میشود.
هوش مصنوعی: چنان از شادی و خوشحالی غافل میشود که حتی چیزهای شیرین و دلچسب هم برایش تلخ و زهرآگین میشود.
مصرع دوم: که از این جهان باید رخت بَر گیرد و برود.
هوش مصنوعی: عمر انسان به این صورت در سراشیبی افتاده است که جوانی در حال نابودی و زوال است.
هوش مصنوعی: کسی میتواند به حالتی از رستگاری و نیکبختی برسد که بتواند از زندگی مرفه و شاداب خود، سازندگی و فعالیت مثبت انجام دهد.
هوش مصنوعی: در یک صومعه، مانند مسیحا (نجاتدهنده)، نشسته است که آنقدر در آنجا روشنایی وجود دارد که هیچکس نمیتواند آن را ببیند.
هوش مصنوعی: این جهان پر از بدی و شیطنت است و در زمان مقابله با این بدیها، با داشتن خوشخلقی و رفتار نیک میتوان از آن بیرون آمد.
هوش مصنوعی: بدیهای خود را به دوزخ نیفزای و تلاش کن که برای دیگران بهشت به وجود بیاوری.
هوش مصنوعی: اگر انسانها دارای خوی انسانی و نیکو باشند، در هر کجا که باشند، حتی در بهشت نیز جا دارند.
هوش مصنوعی: ای چشم، چرا اینقدر غافل و خوابآلودهای؟ مثل بیدارها در دنیای واقعی دست به کار شو و از خواب غفلت بیرون بیا.
هوش مصنوعی: هر چقدر هم در دل خاک بخوابی و در بیاطلاعی فرو بروی، دوران زمان و حوادث به قدری میگذرد که تو را فراموش میکند.
هوش مصنوعی: خسرو از شیرین میپرسد که در این پنجاه سال، چقدر میتوان به فریب و حقهبازی اکتفا کرد و به خاطر یک مهره کوچک (که به وضوح بیارزش و بیاهمیت است) برای توجیه زیبایی و ناز او، چقدر باید به زحمت بیفتد؟
هوش مصنوعی: اگرچه کسی پنجاه یا حتی پنجاه هزار سال عمر کرده باشد، اما باز هم باید توجه داشته باشد که زندگی او ناپایدار و بیثبات است.
هوش مصنوعی: مناسب نیست که بخواهیم سنگ را از آهن مستحکمتر بدانیم، زیرا اگر ریگ به تدریج بر روی سنگ بیفتد، به مرور زمان میتواند راهی دور را طی کند.
هوش مصنوعی: زمین نطعی (نظیر) است، آیا اگر ریگ روی آن بریزد، چیزی جز خون بر آن نمیریزد؟ یعنی اینجا به جایی اشاره میکند که فقط استحکام و استقامت خون را میتوان دید و به هر چیزی دیگر بها داده نمیشود.
هوش مصنوعی: در این دشت، خونهای زیادی بر زمین ریخته شده که هیچکدام مانند خون سیاووش نیستند و نتوانستهاند از زیر این تشت (محل تقسیم یا مرگ) برآیند. سیاووش، شخصیتی افسانهای و مظلوم در ادبیات فارسی است.
هوش مصنوعی: هر ذرهای که تندباد به این دشت میآورد، حاصل کار فریدون یا کیقباد است. این بیت به این نکته اشاره دارد که زمین پر از آثاری است که به خاطر سلطنت این دو پادشاه بزرگ، فریدون و کیقباد، به وجود آمده.
هوش مصنوعی: هیچ نقطهای در سطح زمین وجود ندارد که بر روی آن دلی خراب و پراز درد و رنج به خاطر کشتن آدمها نباشد.
هوش مصنوعی: هیچکس نمیداند که این معبد قدیمی (دیر) چقدر عمر کرده و حالا وضعیتش چگونه است.
هوش مصنوعی: هر صد سال یک بار، دوری و جدایی از سر میگیرد، و زمانی که آن دوران تمام شود، دور دیگری آغاز میشود.
هوش مصنوعی: هیچکس در این مدت طولانی نمیتواند او را ببیند و در نتیجه نمیتواند عمق وجود او را درک کند.
هوش مصنوعی: چند روزی را همواره در حال دویدن و حرکت گذرانده و زندگی کردهایم، اما در این مدت چه چیز واقعی را دیدهایم یا چه چیز حقیقی را شنیدهایم؟
هوش مصنوعی: در هر دور و زمان، کیفیتهایی از ظلم و عدالت وجود دارد که برای دانایان پنهان است و رازهای آن بر آنها واضح نیست.
هوش مصنوعی: اگر نمیخواهی ببینی که ستم بر ستم جمع شده است، نباید دربارهٔ سختیها و پیچیدگیهای ماجرا چیزی بگویی.
هوش مصنوعی: شب و روز، وضعیت عبوس و ناراحتکنندهای پیش آمده است. مواظب باش! به این حالات آشفته خودت اعتماد نکن و کنترل اوضاع را به دست نیاور.
هوش مصنوعی: اگر تو با صد نوع ترفند و مهارت هم تلاش کنی، به هیچ وجه نمیتوانی از این ابلق حرون (اسب ابلق) پیروز بیرون بیایی.
هوش مصنوعی: چرا تا وقتی مثل گربه به خودپرستی مشغولی، نمیخواهی از این خودخواهی و خودپسندی دست برداری؟ از آغوش خودپرستی رها شو و آزادی و رهایی را پیدا کن.
هوش مصنوعی: هرچند زمان و سرنوشت، فرد را به تغییر و تکامل وادار میکند، اما برخی از ویژگیها و صفات دیرینهٔ او، مانند خامی و ناپختگی، همچنان باقی میماند. کلام در مورد انسانی است که با وجود تجربیات و چالشها، نتوانسته است به پختگی و کمال دست یابد.
هوش مصنوعی: چرخ فلک (سرنوشت) بسیاری از افراد برجسته و باارزش را به بازی گرفته و از آنها مایه و سرمایهاش را گرفته است.
هوش مصنوعی: اگر عروس خاک (شیرین) همچون ماه درخشان است، تو با دستور باد (خسرو) او را به سوی پیر (فرهاد) بفرست، چرا که او (فرهاد) به سن و سال رسیده و ضعیف شده است.
هوش مصنوعی: اگر خسرو قصد داشته باشد که از همسرش طلاق بگیرد، آیا امر او به خاک (یعنی جهان و طبیعت) هم به همین سادگی تحت تأثیر باد (یعنی تغییرات و شرایط) قرار میگیرد؟
هوش مصنوعی: چه اتفاقی بیفتد؛ اگر آن باد (پیشامد ناگوار) بیاید یا نیاید، تو امروز بر این خاک یک مشعل روشن نکن.
هوش مصنوعی: ای خاکی که در دست دارم! اگرچه فقط یک مشت از تو را در اختیار دارم، اما اگر بخواهم، میتوانم از هر ده انگشتم چراغی روشن کنم و تو را روشن سازم.
هوش مصنوعی: این خاک خطرناک نمیتواند به انگشت بریده آسیبی برساند و آن را از جا بکند.
هوش مصنوعی: تو که ظاهراً بدنی ناقص و آسیبدیدهای، از همین جسم سست گاهی ثبات و استواری هم به وجود میآید.
هوش مصنوعی: به آسانی میتوان از جایی پایین آمد و سقوط کرد، اگر در مسیر سقوط مانعی وجود نداشته باشد که باعث شکسته شدن بدن شود.
هوش مصنوعی: آیا نمیبینی که مردی که بدون اندام است، در خواب قرار دارد؟ اگر او را صد تیر هم بزنند، احساس درد نمیکند؟
منظور دود گوگرد است که برای خشکاندن و ذخیره کردن میوهها استفاده میشود که امروزه نیز در صنایع غذایی بهکار میرود. بیت یعنی ترنج با آن رنگ و تاب و درخششی که دارد و پس از خشکاندن با دود گوگرد بیدرخشش و خشک و فسرده میشود ندیدهاست آنچه که ما نخورده و بهره نبرده از نُه اختر دیدهایم (نُه کنایه است از نُه دایره فلک، یا هفت کوکب باضافه دو عقده ذنب و رأس نیز گفتهاند)
هوش مصنوعی: اگر مانند یوسف (پیامبر) از این ترنج (میوه) روی برگردانی، همانطور که زلیخا (زن پادشاه مصر) زخمهایی به یوسف زد، تو هم دچار درد و زخم خواهی شد.
هوش مصنوعی: صبحگاه مست شو و سنگی را به سوی درخت نارنج و ترنج پرتاب کن و از این سفره بخور.
از این دار و سرای نُهدر بنهات را بیرون بیفکن و جایی دیگر اقامت گزین تا شاید که از این مار نهسر امان بیابی و برهی.
هوش مصنوعی: نفس کسی که میگوید تو بندهی او هستی و به او وابستهای، باید از ما جدا شود، زیرا او در حالت زوال و نابودی است.
هوش مصنوعی: اگر کسی یک لحظه بدون عشق زندگی کند، او بهراستی مرده است، زیرا او در گذر زمان فقط لحظهها را برای ما شمرده و از معنی واقعی زندگی بیبهره است.
هوش مصنوعی: عشق را باید مانند فرهاد بودن دانست و در برخی مواقع نیز باید با مردن شاد بود.
هوش مصنوعی: مهندس که در اینجا به معنای سازنده یا معمار است، تیشهای از جنس پولاد ساخته که از چوب درخت نار (نارنج یا مرکبات) همیشه استفاده میکند. این تیشه در کاربری خود، اشاره به قدرت و توانایی فرهاد در سنگتراشی دارد.
هوش مصنوعی: برای اینکه کسی به دست فرهاد دستگیر شود، باید زیر فرمان او باشد و فرمانبرداری کند.
هوش مصنوعی: خسرو وقتی این حرفها را که بسیار او را داغ میکند، شنید، بالای کوه رفت و تیشهای را به سمت پایین پرتاب کرد.
هوش مصنوعی: سُنان (نخستین ضربه چوبی تیشه) به سنگ برخورد کرد و دستهٔ تیشه در خاک فرو رفت؛ اینطور میگویند که خاک مرطوب و نمناک بود.
هوش مصنوعی: از آن دستهای که در خاک رفته بود، شوشهای به شکل میوهی درخت نار (رمان) ظاهر شد و میوههای زیادی روی آن آمد.
هوش مصنوعی: اگر اکنون از آن درختی که میوه نار دارد شوشهای پیدا کنی، درمان هر بیماری را نیز پیدا کردهای.
هوش مصنوعی: اگر نظامی آن موسیقیدان را نمیدید، در دفترش این شعر را به این شکل نمینوشت.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههای دیگر
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۱۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.