گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۶

 

نگاری مست لایعقل چو ماهیدرآمد از در مسجد پگاهی
سیه زلف و سیه چشم و سیه دلسیه گر بود و پوشیده سیاهی
ز هر مویی که اندر زلف او بودفرو می‌ریخت کفری و گناهی
درآمد پیش پیر ما به زانوبدو گفت ای اسیر آب و جاهی
فسردی همچو یخ از زهد کردنبسوز آخر چو آتش گاهگاهی
چو پیر ما بدید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۳ - در مدح عمادالدین پیروزشاه عادل

 

زهی بگرفته از مه تا به ماهیسپاه دولت پیروز شاهی
جهانداری که خورشیدست و سایهیکی شاهنشهی دیگر الهی
خداوندی که بنهادند گردنخداوندیش را تا مرغ و ماهی
همش بر آسمان دست اوامرهمش بر اختران حکم نواهی
جهان بر هیچکس تا مرجعش اوستندارد منت مالی و جاهی
اگر پیروزه در پاسش گریزدکه آمر اوست گیتی را و ناهی
به کلی رنگ رویش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۵۷

 

به قبرستان گذر کردم صباحیشنیدم ناله و افغان و آهی
شنیدم کله‌ای با خاک می‌گفتکه این دنیا نمی‌ارزد بکاهی


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۵۸

 

بنادانی گرفتم کوره راهیندانستم که می‌افتم بچاهی
بدل گفتم رفیقی تا به منزلندانستم رفیق نیمه راهی


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۲۹

 

فراهم کرد شکل کج کلاهی
که در زیر کلاهش هست ماهی
گناه از دیدن خوبانست حقا
که نفروشم به صد توبه گناهی
سیه رویم ز دل کاین دل چنان سوخت
که بر رو می رود خون سیاهی
چنانم شب دراز آمد که شادم
اگر خورشید بینم بعد ماهی
خیالت خوابگه در چشم من کرد
مرنج، ار هست ناخوش خوابگاهی
ز سوزت چون رهم، ای جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » گزیدهٔ اشعار رشحه » نامشخص

 

پی وصل تو ما را زور و زری نیستنگاه حسرتی داریم و آهی
به مقصد پی برم کی رشحه چون نیستبه غیر از بخت گمره، خضر راهی


متن کامل شعر را ببینید ...

رشحه
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » مسلمان آن فقیر کج کلاهی

 

مسلمان آن فقیر کج کلاهی

رمید از سینه او سوز آهی

دلش نالد چرا نالد نداند

نگاهی یارسول الله نگاهی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » جوانی خوش گلی رنگین کلاهی

 

جوانی خوش گلی رنگین کلاهی

نگاه او چو شیران بی پناهی

به مکتب علم میشی را بیاموخت

میسر نایدش برگ گیاهی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » بباد صبحدم شبنم بنالید

 

بباد صبحدم شبنم بنالید

که دارم از تو امید نگاهی

دلم افسرده شد از صحبت گل

چنان بگذر که ریزم بر گیاهی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » درین گلشن ندارم ب و جاهی

 

درین گلشن ندارمب و جاهی

نصیبم نی قبائی نی کلاهی

مرا گلچین بدموز چمن خواند

که دادم چشم نرگس را نگاهی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » مشو ای غنچهٔ نورسته دلگیر

 

مشو ای غنچهٔ نورسته دلگیر

ازین بستان سرا دیگر چه خواهی

لب جو، بزم گل، مرغ چمن سیر

صبا ، شبنم ، نوای صبحگاهی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » جهان کز خود ندارد دستگاهی

 

جهان کز خود ندارد دستگاهی

به کوی آرزو می جست راهی

ز آغوش عدم دزدیده بگربخت

گرفت اندر دل آدم پناهی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۰

 

درآمد از درم خوش پادشاهی
که دیده این چنین شاهی چو ماهی
همه ارواح پاکان در رکابش
به شوکت پادشاهی با سپاهی
نهادم سر به پایش بوسه دادم
ندارم غیر لطفش عذرخواهی
به حمدالله که از لطف اللهی
مرا آمد چنین پشت و پناهی
به غیر او نکردم هیچ میلی
وگر کردم از او دارم گناهی
نشستم بر در میخانه سرمست
نباشد این چنین جائی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۱

 

در آ در خلوت خاص الهی
طلب کن در دل ما گنج شاهی
بیا و رنگ بیرنگی به دست آر
چه کار آید سفیدی و سیاهی
در این دریا خوشی با ما به سر بر
بجو از عین ما ما را کماهی
گدای حضرت سلطان ما شو
اگر خواهی که یابی پادشاهی
به غیر او نجوید همت ما
بجو از همت ما هر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۲

 

کرم بنگر که الطاف الهی
به ما بخشید ملک پادشاهی
به ما آئینه ای انعام فرمود
در آن بنموده است اشیا کماهی
نموده لشکر اسما به اشیا
چنان سلطان چنین لشکر پناهی
توئی تو اگر با طاعت تست
نداری طاعتی محض گناهی
اگر نقش خیال غیر بندی
به نزد عاشقان باشد مناهی
بیا رندانه با ما در خرابات
که از ساقی بیابی هر چه خواهی
سخنهای لطیف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۵۳

 

صنوبر قامتی دیدم به راهی
رقیبش بر عقب افتاده ماهی
همین تا چشم من بر رویش افتاد
برآمد از دلِ پُر دردم آهی
بدو گفتم برایِ لله آخر
چه باشد گر کنی درما نگاهی
به چشمِ مرحمت کن التفاتی
مشو در خونِ جانِ بی گناهی
نمی ترسی که فردا در مظالم
بگیرد دامنت فریاد خواهی
به من گفت آخر ای فرسوده ایّام
نشد حاصل هنوزت انتباهی
چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۵۵

 

نظرمان تازه می کن هر پگاهی
چه باشد گر کنی در ما نگاهی
کدامین باغ دارد چون تو سروی
کدامین چرخ دارد چون تو ماهی
مکن بیگانگی با آشنایان
عقوبت شرط نبود بی گناهی
اگر بر کشتنم محضر نویسی
ز هر عضوم برون آید گواهی
چنان ساکن شدم بر خاکِ کویت
که پیر معتکف در خانقاهی
نباشد عاشق آن کز کویِ معشوق
فراتر می تواند برد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶۰

 

بتی در خیمه ی دیدم چو ماهی
که بازو کرده بر رخ تکیه گاهی
سهی سروی و بر سرو آفتابی
قبایی در برو بر سر کلاهی
شکر پاسخ لبی کوثر دهانی
نشسته بر لبِ کوثر سیاهی
سوادِ زلفِ دل گیرش همانا
مرا روشن کند رویی و راهی
اگر در قدرِ درویشی فزاید
چه کم گردد ز حسنِ پادشاهی
شود حاصل ثوابی بی عظیمش
به رحمت گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری