گنجور

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۱

 

ثنا و حمد بی‌پایان خدا راکه صنعش در وجود آورد ما را
الها قادرا پروردگاراکریما منعما آمرزگارا
چه باشد پادشاه پادشاهاناگر رحمت کنی مشتی گدا را
خداوندا تو ایمان و شهادتعطا دادی به فضل خویش ما را
وز انعامت همیدون چشم داریمکه دیگر باز نستانی عطا را
از احسان خداوندی عجب نیستاگر خط در کشی جرم و خطا را
خداوندا بدان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » بهای نیکی

 

بزرگی داد یک درهم گدا راکه هنگام دعا یاد آر ما را
یکی خندید و گفت این درهم خردنمی‌ارزید این بیع و شرا را
روان پاک را آلوده مپسندحجاب دل مکن روی و ریا را
مکن هرگز بطاعت خودنمائیبران زین خانه، نفس خودنما را
بزن دزدان راه عقل را راهمطیع خویش کن حرص و هوی را
چه دادی جز یکی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲

 

به حق نالم ز هجر دوست زاراسحرگاهان چو بر گلبن هزارا
قضا، گر داد من نستاند از توز سوز دل بسوزانم قضا را
چو عارض برفروزی می‌بسوزدچو من پروانه بر گردت هزارا
نگنجم در لحد، گر زان که لختینشینی بر مزارم سوکوارا
جهان این است و چونین بود تا بودو همچونین بود اینند بارا
به یک گردش به شاهنشاهی آرددهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹

 

مبارک روز بود امروز، یاراکه دیدار تو روزی گشت ما را
من آن دوزخ دلم، یارب، که دیدمبه چشم خود بهشت آشکارا
نه مهرست این، که داغ دولتست اینکه بر دل بر ز دست این بی‌نوا را
ز یک نا گه چه گنج دولتست این؟که در دست اوفتاد این بی‌نوا را
درین حالت که من روی تو دیدمعنایت‌هاست با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » ز من بر صوفی و ملا سلامی

 

ز من بر صوفی و ملا سلامی

که پیغام خدا گفتند ما را

ولی تأویل شان در حیرت انداخت

خدا و جبرئیل و مصطفی را


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » ز من گو صوفیان با صفا را

 

ز من گو صوفیان با صفا را

خدا جویان معنی آشنا را

غلام همت آن خود پرستم

که با نور خودی بیند خدا را


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۴ - ایضا له

 

ایا صدری که شد پیش ضمیرت
همه اسرار گردون آشکارا
به خدمت چند بار آمد دعاگو
به عزم آن که بستاید شما را
کشیده از برای عرض در سلک
دعا و خدمت و مدح و ثنا را
مرا نگذاشت دربان تو با آنک
فراوان کردمش لطف و مدارا
ز درگه بازگشتم کام و ناکام
همی خاریدم از خجلت قفا را
بلای ماست این دربان غر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل