گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۳۲۲

 

برفت آن دل که با صبر آشنا بودچه می‌گویم ؟ نمیدانم کجا بود ؟
همه شب دیده‌ام خفتن ندادستکه بوی گلرخ من باصبا بود
منال ای بلبل از بد عهدی گلکه تابودست خوبی بی‌وفا بود


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۲

 

برفت آن دل که با صبر آشنا بود
چه می گویم، نمی دانم کجا بود؟
همه شب دیده ام خفتن نداده ست
که بوی گلرخ من با صبا بود
ازان بر گل زند فریاد بلبل
که او سالی تمام از گل جدا بود
منال، ای بلبل، از بدعهدی گل
که تا بوده ست خوبی، بی وفا بود
ز ما یادش دهی گه گاه، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » چو رخت خویش بر بستم ازین خاک

 

چو رخت خویش بر بستم ازین خاک

همه گفتند با ماشنا بود

ولیکن کس ندانست این مسافر

چه گفت و با که گفت و از کجا بود


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری