گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵

 

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستمبیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به بادبه خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشقکه در هوای رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سر امنبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۶۵

 

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستمز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم
کجا روم که بمیرم بر آستان امیداگر به دامن وصلت نمی‌رسد دستم
شگفت مانده‌ام از بامداد روز وداعکه برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم
بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارسیکی منم که ندانم نماز چون بستم
نماز کردم و از بیخودی ندانستمکه در خیال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰

 

از آن به خدمت میخوارگان کمر بستمکه با وجود می از قید هر غمی جستم
اگر به یاد سلیمان همیشه دستی داشتمن از لب تو سلیمان باده بر دستم
گهی ز نرگس مستانهٔ تو مخمورمگهی ز گردش پیمانهٔ تو سرمستم
سگ سرای توام گر عزیز و گر خوارمپی هوای توام گر بلند و گر پستم
خیال گشتم و در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۳

 

کبیره‌ایست که خود را گمان کنم هستم

گناه دیگر آن کز می خودی مستم

گناه خویش خودم دوزخ خودم هم خود

اگر ز خویش برستم ز هول پل رستم

بروی من ز سوی حق گشود چندین در

ز سوی خویش دری چون بر وی خود بستم

ز خود اگر فکنم خویش را رسم بخدا

بوصل او نرسم تا بخویش یا بستم

بود بد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی