گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۲

 

درخت اگر متحرک بدی به پا و به پرنه رنج اره کشیدی نه زخمه‌های تبر
ور آفتاب نرفتی به پر و پا همه شبجهان چگونه منور شدی بگاه سحر
ور آب تلخ نرفتی ز بحر سوی افقکجا حیات گلستان شدی به سیل و مطر
چو قطره از وطن خویش رفت و بازآمدمصادف صدف او گشت و شد یکی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۸

 

کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شرهنوز خواجه در اینست ریش خواجه نگر
عجب که خواجه به رنگی که طفل بود بماندکه ریش خواجه سیه بود و گشت رنگ دگر
بگویمت که چرا خواجه زیر و بالا گفتبدان سبب که نگشتست خواجه زیر و زبر
به چار پا و دو پا خواجه گرد عالم گشتولیک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۴

 

چو دررسید ز تبریز شمس دین چو قمرببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر
چو روی انور او گشت دیده دیدهمقام دیدن حق یافت دیده‌های بشر
فرشته نعره زنان پیش او چو چاوشانفلک سجودکنان پیش او به چشم و به سر
به چشم نفس نشد روی ماه او دیدنکه نفس می‌نگشاید به سوی شاه نظر
که لعل آن مه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۵

 

از آن مقام که نبود گشاد زود گذربرو به سوی خریدار خویش همچون زر
درخت اگر متحرک شدی ز جای به جانه رنج اره کشیدی نه زخمه‌های تبر
زمان چو حاکم تست و مکان چو معبر تومکان نیک گزین و زمان نکو بنگر
چنان شوی که مکان و زمان و اهل زماندگر نتاند کردن به فعل در تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » کیفر بی هنر

 

بخویش، هیمه گه سوختن بزاری گفتکه ای دریغ، مرا ریشه سوخت زین آذر
همیشه سر بفلک داشتیم در بستانکنون چه رفت که ما را نه ساق ماند و نه سر
خوش آنزمان که مرا نیز بود جایگهیمیان لاله ونسرین و سوسن و عبهر
حریر سبز بتن بود، پیش از این ما راچه شد که جامه گسست و سیاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در ذکر سفر سومنات و فتح آنجا و شکستن منات و رجعت سلطان

 

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندرسخن نو آر که نو را حلاوتیست دگر
فسانهٔ کهن و کارنامهٔ به دروغبه کار ناید رو در دروغ رنج مبر
حدیث آنکه سکندر کجا رسید و چه کردز بس شنیدن گشته ست خلق را از بر
شنیده‌ام که حدیثی که آن دوباره شودچو صبر گردد تلخ، ارچه خوش بود چو شکر
اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۸۷ - در تولد دختر خود

 

یکی دو زایند آبستنان مادر طبعز من بزاد به یکباره صدهزار پسر
یکان یکان حبشی چهره و یمانی اصلهمه بلال معانی، همه اویس هنر
یگانهٔ دو سرا و سه وقت و چار ارکانامیر پنج حس و شش جهات و هفت اختر
مرا چه نقصان گر جفت من بزاد کنونبه چشم زخم هزاران پسر یکی دختر
که دختری که ازینسان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳

 

دوال رحلت چون بر زدم به کوس سفرجز از ستاره ندیدم بر آسمان لشکر
چو حاجبان زمی از شب سیاه پوشیدهچو بندگان ز مجره سپهر بسته کمر
به هست و نیست در آرد عنان من در مشتچو دو فریشته‌ام از دو سو قضا و قدر
مباش و باش ز بیم و امید با تن و جانمجوی و جوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۸ - در مدح نظام‌الملک صدرالدین محمد میراب مرو

 

شبی گذاشته‌ام دوش در غم دلبربدان صفت که نه صبحش پدید بد نه سحر
چنان شبی به درازی که گفتی هردمسپهر باز نزاید همی شبی دیگر
هوا سیاه به کردار قیرگون خفتانفلک کبود نمودار نیلگون مغفر
چو اخگر اخگر هر اختر از فلک رخشانوزان هر اختر در جان من دو صد اخگر
رخم ز انده جان زرد و جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۲ - در مدح میرآب مرو صاحب سعید صدر الدین نظام‌الملک

 

نماز شام چو کردم بسیج راه سفردرآمد از درم آن سرو قد سیمین‌بر
ز تف آتش دل وز سرشک دیده شدهلب چو قندش خشک و رخ چو ماهش تر
در آب دیده همی گشت زلف مشکینشچو شاخ سنبل سیراب در می احمر
مرا دلی ز غریوش چو اندر آتش عودمرا تنی ز وداعش چو اندر آب شکر
چه گفت، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۳ - در صفت بغداد و مدح ملک الامرا قطب الدین مودود شاه

 

خوشا نواحی بغداد جای فضل و هنرکسی نشان ندهد در جهان چنان کشور
سواد او به مثل چون پرند مینا رنگهوای او به صفت چون نسیم جان‌پرور
به خاصیت همه سنگش عقیق لؤلؤباربه منفعت همه خاکش عبیر غالیه‌بر
صبا سرشته به خاکش طراوت طوبیهوا نهفته در آبش حلاوت کوثر
کنار دجله ز خوبان سیم‌تن خلخمیان رحبه ز ترکان ماه‌رخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۷

 

زهی بقای تو دوران ملک را مفخرخهی لقای تو بستان عدل را زیور
به بارگاه تو حاجب هزار چون خاقانبه بزم‌گاه تو چاکر هزار چون قیصر
ز امن داشته عزم تو پیش خوف سنانز عدل ساخته حزم تو پیش ظلم سپر
زبان تیغ تو پیوسته در دهان عدوسنان رمح تو همواره در دل کافر
به احتشام تو بنیاد جود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

ابوسعید ابوالخیر » ابیات پراکنده » تکه ۴۰

 

بده تو بار خدایا درین خجسته سفرهزار نصرت و شادی هزار فتح و ظفر
به حق چار محمد به حق چار علیبدو حسن به حسین و به موسی و جعفر


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۱۶ - فتح الفتوح

 

مکن حدیث سکندر که اندرین کشور
«‌فسانه گشت وکهن شد حدیث اسکندر»
جوان چو آید باطل شود فسانهٔ پیر
عیان چو آید ویران شود بنای خبر
خبرگزافه بود گوش برگزافه منه
فسانه بافه بود در فسانه رنج مبر
خبر دهند که اسفندیار بر درگنگ
چگونه برد سپاه وچگونه راند حشر
چگونه برد خشایارشا سپه به اروپ
چگونه کرد از آن تنگنای بحر گذر
خبر دهند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۳ - کناره گیری از وزارت و شکایت از دوست

 

حدیث عهد و وفا شد فسانه درکشور
زکس درستی عهد و وفا مجوی دگر
به کارنامهٔ من بین و نیک عبرت گیر
که کارنامهٔ احرار هست پر ز عبر
من آن کسم که چهل ساله خدمتم باشد
بر آسمان وطن ز آفتاب روشن‌تر
ز نظم و نثرکس ار پایه‌ور شدی بودی
مرا به کنگرهٔ تاج آفتاب‌، مقر
بهای خدمت و سعی خود ار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - قصیدهٔ در مدح مرتضی نظام شاه بحری

 

زهی محیط شکوه تو را فلک معبرسفینهٔ جبروت تو را زمین لنگر
ضمیر خازن رای تو را ز دار قضازبان خامهٔ حکم تو هم زبان قدر
ز نعل رخش تو روی زمین پر از خورشیدز عکس تیغ تو سطح زمین پر از جوهر
ز قبهٔ سپرت لامع آسمان شکوهز مهجه علمت طالع آفتاب ظفر
ز خاکروبی کاخ تو کام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - تجدید مطلع

 

شبی به دایتش از روزگار هجر به ترنهایتش چو زمان وصال فیض اثر
شبی در اول دی شام تیره‌تر ز عشاولی در آخر او صبح پیشتر ز سحر
شبی عیان شده از جیب او ره ظلماتولی زلال بقا زیر دامنش مضمر
شبی چو غره ماه محرم اول اوولی ز سلخ مه روزهٔ آخرش خوش‌تر
شبی مشوش و ژولیده موی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰ - در مدح دلشاد خاتون

 

کجایی ای زنسیمت دماغ باغ معطر ؟
بیا که باغ به شمع شکوفه گشت منور
هوا زعکس شقایق صحیفه ایست ، ملون
زمین زشکل حدایق کتابه ایست مصور
شکوفه چون گل رویت گشاده روی مطرا
بنفشه چون سر زلفت کشیده خط معنبر
دهان غنچه چولعلت ز خنده گشت لبالب
خط بنفشه چو زلفت معنبر است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۸۳ - هم در مدح اتسز گوید

 

علاء دولت خوارزمشاه دین پرور
که آفتاب جلالست و آسمان هنر
خدایگانی ، دریا دلی ، خداوندی
که هست گوهر دریای شرع پیغمبر
شده مسخر پیمان او شهور و سنین
شده متابع فرمان او قضا و قدر
بقا بدوست کرم را ، چو جسم را بروان
شرف بدوست خرد را، چو چشم را ببصر
بجنب قدر رفیعش ستاره را چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۲۳ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن سبکتکین

 

چگونه برخورم از وصل آن بت دلبر
که سوخت آتش هجرش دل مرا در بر
طمع کند که ز معشوق برخورد عاشق
بدین جهان نبود کار ازین مخالفتر
از آنکه عاشق نبود کسی که دل ندهد
چو داد دل نتواند گرفت از دلبر
ز بهر وصلش هر حیلتی همی سازم
وصال باشد با او مرا بحیله مگر
شدم بصورت چنبر ، چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۲۶ - در مدح سلطان محمود غزنوی

 

مراد عالم و شاه زمین و گنج هنر
قوام ملک و نظام هدی و فخر بشر
یمین دولت و دولت بدو فزوده شرف
امین ملت و ملت بدو گرفته خطر
چهار چیز بود در چهار وقت نصیب
خدایگان جهانرا چو کرد رای سفر
چو عزم کرد : صواب و چو رای زد : توفیق
چو باز گردد : فتح و چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۲۷ - ایضاً در مدح سلطان محمود

 

اگر چه کار خرد عبرت است سرتاسر
نگر چگونه نماید همی خرد بعبر
ز کار خسرو مشرق خدایگان بزرگ
یمین دولت و پشت هدی و روی ظفر
بمعدنی که همی وهم حاسبان نرسد
همیرساند شاه جهان سپاه و حشر
ز باد و مرغ همی بگذرد چو باد و چو مرغ
ز دشت بی هنجار و ز رود بی معبر
بحمله لشکر او آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۳۴ - در مدح سلطان محمود غزنوی

 

ایا شنیده هنرهای خسروان بخبر
بیا ز خسرو مشرق عیان ببین تو هنر
دروغ زیر خبر دان و راست زیر عیان
اکر دروغ تو نیکوست راست نیکوتر
اگر بطلعت گوئی خجسته طلعت او
همی ز طلعت خورشید بیش دارد فر
از آنکه طلعت او سر بسر همه نفع است
بود ز طلعت خورشید گاه گاه ضرر
اگر بهمت گوئی دعای ابدالان
نبود هرگز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۳۸ - در مدح ابو جعفر محمد بن ابی الفضل

 

هزار گونه زره بست زلف آن دلبر
ز مشک حلقه شده بر شکست یکدیگر
چنانکه باد هر آنگه که بر وزید بر وی
گره گشای شد و مشکسای و حلقه شمر
اگر بتابد پر پرنیان و زر گردد
وگر بپیچد پر ارغوان شود چنبر
بروی او زده (؟) گیرد وثاق بر کشمیر
بقدّ او شرف آرد سرای بر کشمر
گل شکفته همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۴۵

 

اگر ندیدی در مشک تابدار قمر
و گر ندیدی در لعل آبدار شکر
چو آن نگار پدید آید از میان سپاه
به زلف و روی و لب لعل آن نگارنگر
از آنکه در لب و در زلف و روی اوست به هم
حلاوت شکر و بوی مشک و نور قمر
به زیر آن شکرش رشته‌های مروارید
به‌گرد آن قمرش دسته‌های سیسنبر
اگر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۵۴

 

به‌گوش بر منه ای ترک زلف تافته سر
مکن دلم ز دو زلفین خویش تافته تر
که من شوم به سرکوی عشق تافته دل
چو بر نهی به سرگوش زلف تافته سر
دو زلف تو چوکند زرد و سرخ‌روی مرا
کند ز غمزه کبود آن دو چشم جادوگر
گهی دو سنبلت از لاله شنبلید کند
چو بر نهی به سرگوش زلف تافته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۵۷

 

همیشه پرشکن است آن دو زلف حلقه‌ پذیر
شکن‌شکن چو زره حلقه‌حلقه چون زنجیر
رسد ز حلقه بدو هر زمان هزار نفر
وز آن نفر چو دل من هزار تن به‌نفیر
ز تیرگیش همی روشنی دهد بیرون
بود هر آینه از شب دمیدن شبگیر
چنانکه شیر بود پرورندهٔ اطفال
شکنج و حلقهٔ او هست پرورندهٔ سیر
ز مشک بر مه روشن همی‌کشد پرگار
ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۵۹

 

چو آفتاب و مَه است آن نگار سیمین‌بر
گر آفتاب‌ گل و ماه سنبل آرد بر
نهفته درگل و سنبل شکفته عارض او
مه است در زره و آفتاب در چنبر
شکوفه را شکن زلف او شدست حجاب
ستاره را گره زلف او شدست سپر
به زیر هر گرهی توده‌ توده از سنبل
به زیر هر شکنی حلقه‌ حلقه از عنبر
شنیده‌ام به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۶۱

 

به فرخی و خوشی بر خدایگان بشر
خجسته باد چنین عید و صدهزار دگر
جلال دولت و دولت بدو فزوده شرف
جمال ملت و ملت بدو نموده هنر
شهی‌ که بر همه روی زمین همی تابد
ز ماه رایت او آفتاب فتح و ظفر
نبود تا که جهان است و هم نخواهد بود
خدایگانی بر خلق از او مبارکتر
همی دهد قلم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۶۴

 

خدای هر چه دهد بنده را ز فتح و ظفر
به‌دین پاک دهد یا به عقل یا به هنر
چو دین و عقل و هنر داد شاه عالم را
به عالم اندر از او تازه کرد فتح و ظفر
ببین که از ظفر و فتح او به‌شرق و به‌غرب
هزار گونه دلیل است و صد هزار اثر
به‌روم و مغرب پیرار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۹۱

 

سوال کردم از اقبال دوش وقت سحر
چهار چیز که نیکوترست یک ز دگر
نخست گفتم کان بی‌کرانه دریا چیست
که آب او همه جودست و موج او همه زر
رسیده منفعت آب او به شرق و غرب
رسیده مشعلهٔ موج او به بحر و به بر
از آب او شده در ملک باغ دولت سبز
ز موج او شده بر چرخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قطعات » شمارهٔ ۱۱

 

جهان ‌گشاده ثنای تو را چو شیر دهان
زمانه بسته رضای تو را چو تیر کمر
غبار موکب تو کرده چشم گردون کور
صهیل مرکب تو کرده گوش گردون کر
فکند رمح تو هر ساعتی از آن مردم
ربود تیغ تو هر لحظه‌ای از آن لشکر
هزار جوشن و تن در میانهٔ جوشن
هزار مغفر و سر در میانه مغفر


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی