گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱

 

شراب و عیش نهان چیست کار بی‌بنیادزدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد
گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکنکه فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخاز این فسانه هزاران هزار دارد یاد
قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبشز کاسه سر جمشید و بهمن است و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۷

 

به عهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاقبه پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد
نخست پادشهی همچو او ولایت بخشکه جان خویش بپرورد و داد عیش بداد
دگر مربی اسلام شیخ مجدالدینکه قاضی‌ای به از او آسمان ندارد یاد
دگر بقیهٔ ابدال شیخ امین الدینکه یمن همت او کارهای بسته گشاد
دگر شهنشه دانش عضد که در تصنیفبنای کار مواقف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۸

 

چو کارزار کند شاه روم با شمشادچگونه گردم خرم چگونه باشم شاد
جهان عقل چو روم و جهان طبع چو زنگمیان هر دو فتاده‌ست کارزار و جهاد
شما و هر چه مراد شماست در عالممن و طریق خداوند مبدا و ایجاد
به اختلاف دو شمشیر نیست امن طریقکه اختلاف مقرر ز شورش اضداد
ولیک ملک مقرر نصیبه خردستکه امن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۸

 

هزار جان مقدس فدای روی تو بادکه در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد
هزار رحمت دیگر نثار آن عاشقکه او به دام هوای چو تو شهی افتاد
ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفتکه هر یکی ز یکی خوبتر زهی بنیاد
دلم هزار گره داشت همچو رشته سحرز سحر چشم خوشت آن همه گره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۹

 

ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مرادهر آن که توبه کند توبه‌اش قبول مباد
هزار شکر و هزاران سپاس یزدان راکه عشق تو به جهان پر و بال بازگشاد
در آرزوی صباح جمال تو عمریجهان پیر همی‌خواند هر سحر اوراد
برادری بنمودی شهنشهی کردیچه داد ماند که آن حسن و خوبی تو نداد
شنیده‌ایم که یوسف نخفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۷

 

هزار جان مقدس فدای روی تو بادکه در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد
هزار رحمت دیگر نثار آن عاشقکه او به دام هوای چو تو شهی افتاد
ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفتکه هر یکی ز یکی خوشترست زهی بنیاد
دلم هزار گره داشت همچو رشته سحرز سحر چشم خوشت آن همه گره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در نصیحت و ستایش

 

جهان بر آب نهادست و زندگی بر بادغلام همت آنم که دل بر او ننهاد
جهان نماند و خرم روان آدمییکه بازماند ازو در جهان به نیکی یاد
سرای دولت باقی نعیم آخرت استزمین سخت نگه کن چو می‌نهی بنیاد
کدام عیش درین بوستان که باد اجلهمی برآورد از بیخ قامت شمشاد
وجود عاریتی خانه‌ایست بر ره سیلچراغ عمر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » مراثی » در مرثیهٔ اتابک ابوبکر بن سعد زنگی

 

به اتفاق دگر دل به کس نباید دادز خستگی که درین نوبت اتفاق افتاد
چو ماه دولت بوبکر سعد افل شدطلوع اختر سعدش هنوز جان می‌داد
امید امن و سلامت به گوش دل می‌گفتبقای سعد ابوبکر سعد زنگی باد
هنوز داغ نخستین درست ناشده بودکه دست جور زمان داغ دیگرش بنهاد
نه آن دریغ که هرگز به در رود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۷

 

مرا به غزنین بسیار دوستان بودندبه نامه‌ای ز من آن قوم را نیامد یاد
مگر که جمله بمردند و نیز شاید بودخدای عزوجل جمله را بیامرزاد


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

وحشی » گزیده اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۴ - سپهر مرتبه، بکتاش بیگ

 

زهی ارادهٔ تو نایب قضا و قدرستاره امر ترا تابع و فلک منقاد
تویی خلاصه آبا و امهات وجودبه سان تو خلفی مادر زمانه نزاد
سپهر پیر که تا بوده گشته گرد جهانبه هیچ عهد جوانی چو تو ندارد یاد
چو عقل، مایه دانش، چو درک ، منشاء یافتچو جان ، عزیز وجود و چو روح، پاک نهاد
سپهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۷

 

جهان به کام خداوند باد و دیر زیادبرو به هیچ حوادث زمانه دست مداد
درست و راست کناد این مثل خدای ورااگر ببست یکی در، هزار در بگشاد
خدای عرش جهان را چنین نهاد نهادکه گاه مردم شادان و گه بود ناشاد
… این مصرع ساقط شده …خدای چشم بد از ملک تو بگرداناد


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در ذکر مراجعت سلطان محمود از فتح سومنات

 

یمین دولت شاه زمانه با دل شادبه فال نیک کنون سوی خانه روی نهاد
بتان شکسته و بتخانه‌ها فکنده ز پایحصارهای قوی بر گشاده لاد از لاد
هزار بتکده کنده قوی‌تر از هرماندویست شهر تهی کرده خوشتر از نوشاد
گذاره کرده بیابانهای بی‌فرجامسپه گذاشته از آبهای بی فرناد
گذشته با بنه زانجا که مایه گیرد ابررسیده با سپه آنجا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۰۳ - این قطعه را در واقعهٔ حبس خویش گفته

 

بهشت صدرا تا دولت تو در دربستبر آستان تو درهای آسمان بگشاد
قریشی هدی از رایت تو کرد شرفیمانی ظفر از تیغ تو گرفت نژاد
به بارگاه تو دامن کشان رسید انصافز درگه تو گریبان دریده شد بیداد
سپهر مهرهٔ بازوی بندگان تو گشتاز آن قبل ز قبول فنا شده است آزاد
سیه سپید جهان گوئی از دوات تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۴۴ - در مدح ملک نصرةالدین

 

مبشر آمد و اخبار فتح ختلان دادنشاط باده کن ای خسرو خراسان شاد
درخت رقص‌کنان گشت و مرغ نعره‌زنانچو برد مژدهٔ فتحت به باغ و بستان باد
تویی که هرچ بخواهی خدات آن بدهدبدان دلیل کزو هرچه خواستی آن داد
تویی که تیغ تو چون سیل خون برانگیزدکنند انجم و ارکان ز روز طوفان یاد
به عون عدل تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۴۹ - در جواب مکتوب عمادالدین پیروزشاه

 

مثال عالی دستور چون به بنده رسیدقیام کرد و ببوسید و بر دو دیده نهاد
خدای عزوجل را چو کرد سجدهٔ شکرزبان به شکر خداوند و ذکر او بگشاد
چه گفت گفت زهی ساکن از وقار تو خاکچه گفت گفت زهی سایر از نفاذ تو باد
تویی که عاشق عهد بقای تست جهانمگر که عهد تو شیرین شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - وله علیه الرحمه

 

نگفتمت که: منه دل برین خراب آباد؟که بر کف تو نخواهد شد این خراب آباد
دلت ز دام بلا گرچه میرمید، ببینکه: هم به دانه نظر کرد و هم به دام افتاد
به خانه ساختنت میل بود و می‌گفتم:نگاه دار، که بر سیل می‌نهی بنیاد
چنان شدی تو که مستان به دوش بردندتکه کس ز جام غرور زمانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶

 

ببوی زلف تو دادم دل شکسته ببادبیا که جان عزیزم فدای بوی تو باد
ز دست ناله و آه سحر بفریادماگر نه صبر بفریاد من رسد فریاد
چو راز من بر هرکس روان فرو می‌خواندسرشک دیده از این رو ز چشم من بفتاد
هنوز در سر فرهاد شور شیرینستاگر چه رفت بتلخی و جان شیرین داد
ز مهر و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹

 

نسیم باد صبا جان من فدای تو بادبیا گرم خبری زان نگار خواهی داد
حدیث سوسن و گل با من شکسته مگویکه بنده با گل رویش ز سوسنست آزاد
ز دست رفتم و در پا فتاد کار دلمبساز چارهٔ کارم کنون که کار افتاد
چو غنچه گاه شکر خند سرو گلرویمزبان ناطقه دربست چون دهان بگشاد
چو از تموج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳

 

گهی که شرح فراقت کنم بدیده سوادشود سیاهی چشمم روان بجای مداد
کجا قرار توانم گرفت در غربتکه گشته‌ام بهوای تو در وطن معتاد
هر آنکسی که کند عزم کعبهٔ مقصودگر از طریق ارادت رود رسد بمراد
در آن زمان که وجودم شود عظام رمیمز خاک من شنوی بوی بوستان وداد
مریز خون من خسته دل بتیغ جفامکن نظر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵

 

بدان ورق که صبا در کف شکوفه نهادبدان عرق که سحر بر عذار لاله فتاد
بدان نفس که نسیم بهار چهره گشاینقاب نسترن و گیسوی بنفشه گشاد
ببرد باری خاک و بحدت آتشبه نقش بندی آب و بعطر سائی باد
به سحر نرگس جادوی دلبر کشمیربه چین سنبل هندوی لعبت نوشاد
به تاب طره لیلی و شورش مجنونبه شور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵۸

 

خوشا کسی که دل خود به چشم مست تو داد
ز سر گذشت و به دنبال این بلا افتاد
تو تا شکفته شدی گل به خویشتن بالید
تو تا بلند شدی قد کشید نخل مراد
چگونه دل به دو زلف معنبرش ندهم؟
نمی توان به دو عالم به یک طرف افتاد
چنین که رحمت او بی دریغ می بخشد
چرا خموش نباشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵۹

 

بر آن سرم که بشویم ز دیده نقش سواد
چه فتنه ها که مرا زین شب سیاه نزاد!
نسیم مشک ز داغ پلنگ می جوید
ز کعبتین نقط هر که جست نقش مراد
بنای شعر به ماتم گذاشت چون آدم
سیاه روز ازانند اهل خط و سواد
نظر به مطلع ابرو نمی توانم کرد
ز بس که بر دل من رفت از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - وله ایضا

 

اگر چه مادر ایام خوش نتیجه فتاددرین زمان پسری به نزاد از بهزاد
مه سپهر حکومت که در زمانهٔ اوزمانه را فزع دادخواه رفت از یاد
گل بهار سخاوت که در محل کرمدرم چو برگ خزان می‌دهد کفش بر باد
بجای خون همه یاقوت و لعل خواهد ریختبه دست او نیش اگر زند فصاد
گرفته کشور دلها که هست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - در مدح عالم فاضل شیخ عبدالعال

 

مرا غمی است ز بیداد چرخ بی‌بنیادکه بردهٔ عشرتم از خاطر و نشاط از یاد
مرا تبی است که گر از درون برون افتدبه نبض من نتواند طبیب دست نهاد
مرا دلیست که هست از کمال بوالعجبیبه آه سرد گدازنده دل فولاد
مرا رخیست کبود آن چنان ز سیلی غمکه روی اخگر پیکر گداخته ز رماد
مرا سریست گران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳

 

نسیم خاک مصلی و آب رکن آبادغریب را وطن خویش میبرد از یاد
زهی خجسته مقامی و جانفزا ملکیکه باد خطهٔ عالیش تا ابد آباد
بهر طرف که روی نغمه میکند بلبلبهر چمن که رسی جلوه میکند شمشاد
بهر که درنگری شاهدیست چون شیرینبهر که برگذری عاشقیست چون فرهاد
در این دیار دلم شهر بند دلداریستکه جان به طلعت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - در مدح شاه شیخ ابواسحاق گوید

 

جهان خوشست و چمن خرمست و بلبل شادببار بادهٔ گلرنگ هرچه بادا باد
به شش جهت چو از این هفت چرخ بوقلموناز آنچه هست مقدر نه کم شود نه زیاد
به نای و نی نفسی وقت خویشتن خوش دارچو نای و نی چه دهی عمر خویشتن بر باد
بگیر دست بتی وز زمانه دست بدارغلام سرو قدی باش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۱۸۹

 

چوکارهای جهانست جمله بی بنیادحکیم دروی ننهاد کارها بنیاد
مشو مقیم درآبادی خراب جهانچو کس مقیم نماند درین خراب آباد
مبر ز باد غرور ار بلندیی داریکه خس بلند شد از باد لیک باز افتاد
چو هست بندهٔ خلق آدمی ز بهر طمعخوشاکسی که ازین بندگی بود آزاد
چنان بزی که نمیری اگر توانی زیستچو هر که هست به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۵۲

 

چو کارهای جهان است جمله بی بنیاد
حکیم در وی ننهاد کارها بنیاد
مشو مقیم در آبادی خراب جهان
چو کس مقیم نماند در این خراب آباد
مبین که ملک فرو بست شمع دولت را
بسی چراغ سلیمان که کشته گشت ز باد
مپر ز باد غرور ار بلندییی داری
که خس بلند شد از باد، لیک باز افتاد
چو هست بنده خلق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲

 

بیا که ملک جمال تو را، زوال مباد
به غیر طره، پریشانیی، بدو مرساد
ز حضرتت خبری، کان به صحت است قرین
سحر گهان، به من آورد، دوش قاصد باد
نسیم « سلمه الله » اگر چه بود سقیم
به من رسید و من خسته را، سلامت داد
مرا تو جان عزیزی و جان توست، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴۴

 

کنار حرص الا پر کجا توانی کرد
تو از طمع که سه حرف میان تهی افتاد
عزیز من در درویشی و قناعت زن
که خواری از طمع و عزت از قناعت زاد


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴۷

 

خدایگان وزیران ملک آصف عهد
زهی نهاده نهاد تو عدل را بنیاد
غبار ادهم کلک تو عنبر اشهب
غلام سنبل خلق تو سوسن آزاد
ز صنع تربیت رای بنده پرور توست
خرد که پیر فلک را نزاده دارد یاد
گر از شمامه خلقت صبا اثر یابد
شود بنفشه محزون چو گل از آن هم شاد
زبان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۱

 

ز درد یآس ندانم‌کجاکنم فریاد

قفس شکسته‌ام و آشیان نمانده به یاد

به برقی از دل مایوس‌ کاش در گیرم

کباب سوختنم چون چراغ در ره باد

به غربت از من بی‌بال وپر سلام رسان

که مردم و نرسیدم به خاطر صیاد

چو شمع خواستم احرام وحشتی بندم

شکست آبلهٔ پا به گردنم افتاد

ز تنگی دلم امکان پرگشودن نیست

شکسته‌اند غبارم به بیضهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳

 

خوشا کسی که درین عالم خراب آباد
اساس ظلم فگند و بنای داد نهاد
بیا، بیا، که از آن رفتگان بیاد آریم
که رفته اند و ازیشان کسی نیارد یاد
مکن اقامت و بنیاد خانمان مفگن
که دست حادثه خواهد فگندش از بنیاد
توانگری که در خیر بر فقیران بست
دری ز عالم بالا بروی او نگشاد
کسی که یافت بر احوال زیردستان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۹

 

مده به باد هوا جان خویشتن بر باد
بنوش جام شرابی که نوش جانت باد
در آ به خلوت میخانه فنا بنشین
چه می کنی تو در این خانقاه ب بنیاد
هزار جان عزیزم فدای غم بادا
که خاطرم ز غم عشق می شود دلشاد
دلم ز دست بیفتاد در سر زلفش
اسیر گشت چه چاره کنم چنین افتاد
دمی که بی می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵

 

بیا بیا که در این خطه ی خراب آباد
نگشت بی تو دمی این دل خراب آباد
گره زن آن زلف بنفشه بر لاله
که کار بسته ی من جز بدان گره نگشاد
چو لاله صرف مکن با پیاله حاصل عمر
که دور مایه ی جوراست و دهر بی بنیاد
به ناز خویش مبین در نیاز من بنگر
که روزگاربسی چون من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۸۸

 

به فال فرخ و روز مبارک از بغداد
شه ملوک سوی دارملک روی نهاد
ز رای و همت عالی به مدت شش ماه
هزار سیرت نیکو نهاد در بغداد
خرابه‌های کهن را به فرّ دولت خویش
چو بوستان اِرم کرد خرّم و آباد
به دشت ‌کوفه و هیت و مداین و تکریت
شکارکرده و داده به شیر مردی داد
نشسته بر لب دجله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۶

 

زمانه گرچه بسی بر سرم نهاد
کمند زلف تو باری دگر به دستم داد
خوشا حیات به رویت که زنده زان نفسم
که با تو باز ملاقاتم اتفاق افتاد
بلی حصول مراد از حیات جسمانی
دمیست در نظرِ همدمی ، دگر همه باد
رفیق همدم ما در سفر خیال تو بود
که آفرین خدا بر رفیق همدم باد
بهشت اهل صفا چیست ؟ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۳۴ - و قال ایضاً یمدحه

 

درین جناب همایون که تا قیامت باد
بیمن معدلت صدر روزگار آباد
مجال لطف فراخست و من عجب دلتنگ
نمود خواهم حالّی و هرچه باداباد
بزرگوارا ! قرب چهار ماه گذشت
که بنده یک نفس از بنده غم نبود آزاد
اگر هزار یکی از غمم نهی برکوه
شود چو سوزن زردوز بیضۀ پولاد
امید برتری از پایۀ خمولم نیست
که نیک پست فکندست دولتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۸۰ - وله ایضا

 

هر آن سعادت کاندر ضمیر افلاکست
نثار حضرت عالیّ مجد دینی باد
بزرگ و سرور و مخدوم و منعم و سیّد
که هم کریم نهادست و هم کریم نژاد
زنور نسبت او نقش مهر برخواند
بروز ابر و شب تیره کور مادر زاد
دعا و خدمت خادم قبول فرماید
گهی ز جستن برق و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۱۶

 

دلم که در همه عالم غم تو کرده مراد
امید ده که ز وصل تو کی رسد به مراد؟
منم که می سپرم سال و ماه راه غمت
جز اشک دیده و خون جگر نه آب،نه زاد
گرفته نقش هوایت دو رویه تخته دل
بر آن مثال که بر پشت دست وَشمِ سواد
هر آن خبر که بود در جهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۱۷

 

مراد ز دست هنرهای خویشتن فریاد
که هریکی به دگرگونه داردم ناشاد
بزرگتر ز هنر در عراق عیبی نیست
زمن مپرس که این نام بر تو چون افتاد ؟
هنر نهفته چو عنقا بماند ز آنک نماند
کسی که باز شناسد همای را از خاد
تنم گداخت چو موم از عنا درین فکرت
که آتش از چه نهادند در دل فولاد؟
چمن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۲۷

 

سپهر فضل و جهان هنر رضی الدین
تویی که همت تو هست با فلک همزاد
تو آنکسی که ببیند طلیعه حزمت
کمین آتش موهوم در دل پولاد
به خدمت تو درین چند روز بیتی ده
نوشته بودم و احوال خویش داده به یاد
مگر به چشم رضا ننگرید رای رفیع
که هیچ گونه به تشریف من مثال نداد
ولیکن از راه انصاف دور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۲۸

 

خدایگان کرام جهان رضی الدین
تویی که همت تو هست با فلک همزاد
زمانه چون تو کریمی به عهد ندید
سپهر چون تو لطیفی به هیچ دور نزاد
بخاست ساعقه آنجا که دشمنت بنشست
بمرد حادثه آن شب که دولت تو بزاد
نسیم لطف تو در باغ دامنی بفشاند
دمید نکهت عنبر ز طرّه شمشاد
سموم قهر تو با کوه صدمتی بنمود
بمرد آتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

کمال خجندی » مقطعات » شمارهٔ ۳۱

 

جز آه و ناله ندارم به عاشقی هنری
مرا زدست هنرهای خویشتن فریاد
زاشک سرخ و رخ و زرد چون زیم بیغم
که هر یکی بدگر گونه داردم ناشاد


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی