گنجور

 
ظهیر فاریابی

دلم که در همه عالم غم تو کرده مراد

امید ده که ز وصل تو کی رسد به مراد؟

منم که می سپرم سال و ماه راه غمت

جز اشک دیده و خون جگر نه آب،نه زاد

گرفته نقش هوایت دو رویه تخته دل

بر آن مثال که بر پشت دست وَشمِ سواد

هر آن خبر که بود در جهان ز رنج و عنا

زبان راوی عشقت بدو کند اِسناد

چه خواهم از دل بیچاره ستمکش اگر

شده ست حکم هوای تو را به جان منقاد ؟

کسی که صورت خوب تو دید و فتنه نشد

به نزد عقل نباشد جز از حساب جماد

مرا به ششدر غم بسته در هزاره عشق

زیاده می کنی از جور یک یکم چو زیاد

مده ز آتش عشق آب روی من بر باد

اگر چه پیش تو هستم چو خاک کوی کساد

به خون من چه دهی رخصه زلف و عارض را

چو خواست غمزه ات این شغل را به استبداد

زنوک ناوکش آن دیده ام که در جنبش

به مرهمی شمرم زخم نشتر فصاد

زپیکرش که نشاید نگاشتن به قلم

در آرزوش منم تیره روزتر ز مداد

به دلفروزی و خوبی توراست چون شه را

به تاج بخشی وکشور ستانی استعداد

حسام دولت و دین کز پی صلاحش کرد

خدای عزّوجلّ حافظ بلاد و عیاد

جم عجم ملک اعظم اردشیر دوم

که اوست افسر اسلاف ومفخر اجداد

شهی که روشنی چشم کاینات آمد

برای رغم اعادی و کوری حساد

رسید مایه بذلش به هر غنی و فقیر

کشید سایه عدلش به هر دیار و بلاد

به جنب رای درفشان و درفشان دستش

نه مهر و ماه منیر و نه ابر و بحر جواد

زهی رسیده زتیغ تو بر مخلاف دین

عقوبتی چو در ایام هود بر سر عاد

حریم ملک تو آمد مصون ز رَیب مَنون

چنانکه نسرسپهر از تعرض صیاد

به هر مکان که رسد نور روز و ظلمت شب

گرفته است بر او صیت جاه تو مرصاد

اگر ز ملک سلیمان کسی سوال کند

فلک نفاذ تو را آورد به استشهاد

وجود خصم تو جز کثرت سوادی نیست

چنانک هیبت صفر از میانه اعداد

مراد و کام تو خواهد سپهر در دوران

ثنا و حمد تو خواند فرشته در اوراد

به نور پر نشدی زآفتاب کیل هلال

گر از ضمیر منیرت نکردی استمداد

بدان خدای که از روی کبریا و جلال

منزه است ز اکفا مقدس از اندا د

نه ذات بی بدلش راست تهمت از اشباه

نه ملک لم یزلش راست و صمت از اضداد

که خسروی چو تو بیدار بخت عالیقدر

به خواب نیز نبیند سرای کون وفساد

شها چه موسم نوروز فراخ آمده است

که تا به لهو و طرب عقل را کند ارشاد

به خواه باده نوشین و داد وقت بده

که روز رفته نگردد به هیچ حال معاد

بهشت وار یکی بزم ساز نوروزی

چنانک هست ز آیین خسروان معتاد

که تا به تهنیه در پای بزمت افشانم

طویلهای دُر،از بحر خاطر و قاد

منم که یافته ام چیرگی و پیروزی

زبندگی تو بر جمله مطلب و مرتاد

به خدمت تو امان یا فته ز صرف زمان

چنانکه از اثر سعی مرتضی مقداد

به ابر مرحمت و افتاب عاطفتت

رسید خوشه امّید من به وقت حصاد

میان زمره اقرانم از عنایت محض

تو کردی او حد از آن پس که بودم از آحاد

ز تربیت چو کنی بیشتر نیایم کم

به نظم ونثر ز صابی و صاحب عباد

همیشه تا که به تقدیر صنع بی علت

بود فراخته این چهار طاق سیع شداد

سرادقات جلالت کشیده باد چنان

که از بقاش طناب آید از دوام اوتاد

قبای مدت دوران تو بدان قد باد

که دامنش ز درازی رسد به روز معاد