گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷

 

تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاجسزد اگر همه دلبران دهندت باج
دو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبشبه چین زلف تو ماچین و هند داده خراج
بیاض روی تو روشن چو عارض رخ روزسواد زلف سیاه تو هست ظلمت داج
دهان شهد تو داده رواج آب خضرلب چو قند تو برد از نبات مصر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶ - ویلن تاجبخش

 

شنیده ام که به شاهان عشق بخشی تاجبه تاج عشق تو من مستحقم و محتاج
تو تاج بخشی و من شهریار ملک سخنبه دولت سرت از آفتاب دارم تاج
کمان آرشه زه کن که تیر لشگر غمبر آن سر است که از قلب ما کند آماج
اگر که سالک عشقی به پیر دیر گرایکه گفته اند قمار نخست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸

 

توئی به جای دو جدت سر جهان را تاج
سزد که از رؤسای جهان ستانی باج
ز چه برآ و جهان را چو آب روشن کن
به روشنائی روشن‏تر از شب معراج
برآی تو ز تو گیرد چراغ عقل فروغ
برآی تا ز تو یابد متاع شرع رواج‏
برآی تا به حضور تو مرده زنده شود
برآی تا به ظهورت شود هبا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۵۴

 

چو بحر نامتناهیست دایما موّاج
حجاب وحدت دریاست کثرت امواج
جهان و هرچه در او هست جنبش دریاست
ز قعر بحر بساحل همی کند اخراج
دلم که ساحل بینهایت اوست
بود مدام بامواج بحر او محتاج
علاج درد دلم غیر موج دریا نیست
چو طرفه درد که موحش بود در او علاج
بهر خسی برسد زین محیط در و گهر
یکی بخس رسد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵

 

چو پوست تخت من است و کلاه پشمین تاج
به تخت و تاج کیانی کجا شوم محتاج
کلاه فقر بود خود اشاره در معنی
به اینکه دور کن از سر هوای افسر و تاج
زبان حالت درویش دلق‌پوش این است
که راه میکده باشد مرا بهین منهاج
ز جان و تن بگذر تا رسی به کعبه دل
که این بود حرم خاص […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحدت کرمانشاهی