ببزم دل چو برافروختم ز عشق سراج
دگر به مشعل خورشید نیستم محتاج
چو در سفینهٔ عشقم چه باک از این دارم
که بحر حادثه از چار سو بود مواج
ببوسه ای ز لبش زندهٔ ابد گشتم
دهید مژده که جستم بدرد مرگ علاج
ندانم از تو چه اندر سر ا ست مردم را
که دیده در بر تیر تو میکنند آماج
بماه روی تو نازم که سیم و زر شب و روز
طبق طبق ز مه و مهر میستاند باج
من از دو کون به میخانه روی آوردم
کجا روم گر از این درگهم کنند اخراج
نهم کلاه نمد کج بشکر درویشی
که شاه هیچ بجز دردسر ندید از تاج
صغیر هستی خود داد از آن بباد فنا
که دید عاقبتش میکند اجل تاراج
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از عشق و اشتیاقش سخن میگوید. او با برافروختن دلش به عشق، دیگر به نور خورشید نیاز ندارد و عاشقانه در دریاچه عشق شنا میکند. بوسهای از محبوبش او را به زندگی ابدی رسانده و این احساس را نوعی درمان برای مرگ میداند. او از حال و روز مردم در عشق نمیداند و به زیبایی محبوبش میبالد که حتی ثروت و جواهرات نیز نمیتوانند با آن مقایسه شوند. در نهایت، او از دو دنیا به میخانه روی آورده و میگوید که در جستجوی معنای واقعی زندگی از دنیا فاصله گرفته است. او تاج و مقام را بیفایده میداند و به این نتیجه میرسد که زندگی موقتی است و سرانجام همه به فنا میروند.
هوش مصنوعی: وقتی که دل خود را از عشق روشن کردم، دیگر نیازی به چراغی مانند مشعل خورشید ندارم.
هوش مصنوعی: در دل عشق من، نگرانیش نیست که در این دریای پر طوفان، چه مشکلاتی از هر طرف بر من میگذرد.
هوش مصنوعی: از بوسهای که بر لبانش داشتم، به حیات جاویدانی دست یابم. بشارت دهید که درمانی برای درد مرگ پیدا کردهام.
هوش مصنوعی: نمیدانم در دل تو چه میگذرد که مردم برای تیر عشق تو به دام میافتند و خود را هدف قرار میدهند.
هوش مصنوعی: من به زیبایی چهره تو افتخار میکنم، زیرا زیبایی و ثروت شب و روز به شکلهای گوناگون از ماه و خورشید خراج میگیرند.
هوش مصنوعی: من از دو حال به میخانه پناه آوردم، حالا اگر از اینجا اخراج شوم، به کجا بروم؟
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به وضعیتی اشاره میکند که در آن فردی سعی دارد از زندگی ساده و بیدردسر خود لذت ببرد. او با قرار دادن کلاهی از جنس نمد و مایل به شکل درویش، نشان میدهد که زندگی اشرافی و دردسرهای آن را رد کرده است. این نشان میدهد که فرد ترجیح میدهد که در آرامش و بیدغدغه زندگی کند، زیرا تجربیات سلطنتی چیزی جز مشکل و رنج برای او به ارمغان نیاورده است.
هوش مصنوعی: کودکی از وجود خود سخن گفت و از آنچه که به زوال میرود خبر داد، زیرا دید سرانجام نزدیک است و مرگ همه چیز را خواهد گرفت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
رخ تو روز منیر است و زلف تو شب داج
برید صبر مرا تیغ عشقشان اوداج
منم که روز منیرم زمان زمان گیرد
ز عشق روز منیر تو گونه شب داج
چو حاجبان سر زلفت سیاه پوشیده ست
[...]
مرا دلی است زصد گه نهاده بر ره حاج
بباجشان شده لکن طمع نداشته باج
شکر شکسته ز مقلان غنچه بویا
سپر فکنده ز پیکان غنچه غناج
به پرده دار صبا داده جان که باز افکن
[...]
تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاج
سِزَد اگر همهٔ دلبران دَهَندَت باج
دو چشمِ شوخِ تو برهم زده خَطا و حَبَش
به چینِ زلفِ تو ماچین و هند داده خراج
بیاضِ رویِ تو روشن چو عارِضِ رُخِ روز
[...]
چو بحر نامتناهیست دایما موّاج
حجاب وحدت دریاست کثرت امواج
جهان و هرچه در او هست جنبش دریاست
ز قعر بحر بساحل همی کند اخراج
دلم که ساحل بینهایت اوست
[...]
کسی که ملک دلش کرد خیل غم تاراج
پی عمارت آن غیر باده نیست علاج
جنون و عشق بتان باعثم به رسوائیست
کجاست می که مهیا شدست مایحتاج
به کوی عشق میان گدا و شه فرق است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.