گنجور

 
ادیب الممالک

زهی بچین دو زلف از حبش گرفته خراج

نموده لشگر حسنت عقول را تاراج

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات

ز بهر مبحث این قطعه گشته استخراج

کنونه حال و منش طبع و کوفشان نساج

جشان بود گز درزی ارش بود قلاج

وظیفه جامگی و ماهواره شهریه

پژول کعب و گزید و گزیت مال خراج

وژوه قطره باران که می چکد از سقف

چنانکه بکران ته دیگ و طلمه نام کماج

قراقروت تو رخبین شمار با فرفور

چو کشک پینو و آش سماق دان تتماج

کبیده پست و بدوره مر آن که زله کند

فروشه حلوا سختو همی بود زناج

کرن پهول قرنفل چو باد رنگ خیار

چنانکه کاهو کوک اسپناج اسفاناج

ایازی است و ایاسی چو بیژه چشم آویز

هو و وسنی و انباغ را بدان تو، نباج

نویم محض و مجرد شوه بود باعث

عداوت آمده آریغ و نهب شده تاراج

سپیچه آنچه به بندد بروی سرکه و می

سپهر بند طلسم است و سرکبا سگباج

ایخشت است فلز دارتو بود طر طیر

ضداخشیچ و سپیداب باشد اسفیذاج

تو بهرمان دان یاقوت و کامه شد مرجان

چو لعل باشد گر کند و آبگینه زجاج

هزینه خرج بود چک برات و یافته قبض

چو خفچه شوشه زربا ژوساو باشد باج

متاع باشد کالا اثاث کاچار است

شله قصاص بود داو جنگ و کینه لجاج

دمان و گاه و کمانکش زمان و مدت و وقت

شتاب باشد اوژول و ناگهان تا کاج

کلاژه کچله و دیگر کلاغ پیسه بود

حمامه کالوچ است و تراج دان دراج

تویل مردم اصلع چکاد پیشانی

بسونه زلف و مجعد غف است و تاری داج

شخار قلیا هم بیخ آن کنشتو دان

چنانچه صابون برهوه و زاک باشد زاج

چو مصطکی کیه گوشاد جنطیا نا شد

شنوشه عطسه و پیلسته نیز باشد عاج

چلاس لواس است و طفیل بشتالم

کراس لقمه زناع کاره هست تو مرکاج

نماک رونق و نو سیره بحث و کاغذ نفج

بود تماخره فیرید و مشوت کنگاج

کمند خام و سنان نیزه توپ کشگنجیر

کباده هست کمان و هدف بود آماج

بواشه آلت مذراة و ماله دان بتکن

شیار شخم بود خیش و یوغ سر آماج

رعیتان دان گودهچگان و باد رمان

چو امتان نبی بربروش و فر سنداج

سجاف هست فراویز و لبنه دان خشتک

قبا ست یلمه و دیباه را شمر دیباج

هموخ مشعله باشد شماله اسپندار

پلیته باشد افروشه و چراغ سراج

نی مجوف غرو است و نای پرهیرون

درخت ساک که سازند کشتی از آن ساج

فرات باشد فالاد و دجله اروند است

چو تنگه طنجه برنیو جزیره مهراج

فکانه هست جنینی که مرده سقط شود

چنانکه آن زن نوزاده زاجه باشد و زاج

بیوک و دغد عروس است و بکر دوشیزه

چنانکه حایض دشتان و قابله پازاج

کنشک تیرک عضو آمد و کنیسه کذشت

ولیک کمرا زنار شد چلیپا خاج

دروگر است گته کار و کفشگر اسکاف

خیاط درزی و الباد و پنبه زن حلاج

بدیهه آمده، انگارده فسانه و نقل

نکشک مردم مقروض دان و عریان لاج

ضعیف غامی و مفلوج شیک و شیشله دان

چهار چوبه در بواس و نردبان معراج

قدیم بوباشستی و نوشده حادث

گواژه طعنه گواسه صفت بهشت اجماج

سروش هوش و خرد شد سرو شبد جبریل

نیاز حاجت و آمین بود بجای تراج

بن است بطم و بود کاکیان خسکدانه

علک و نیژد وزرنیله شد همان ریواج

مقطعه خامه زن و مصقله بود یزداغ

ظروف و احول و ناژوو کاشکی همه کاج

سفینه هست سماری خله بود مردی

چنانکه نوژیه سیل است و اشتراک امواج

بتک کتابت و کرکز علامت است و دلیل

بنا به نوبت و دیهیم و گرزن آمد تاج

ستیم ریم جروح است و با خسه نشتر

پروش مطلق جوشش هزار چشمه خراج

چو گردنا گل سرخ است و زعفران گیماس

ولیک نیلپر و توله را شمر ور تاج

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ادیب صابر

رخ تو روز منیر است و زلف تو شب داج

برید صبر مرا تیغ عشقشان اوداج

منم که روز منیرم زمان زمان گیرد

ز عشق روز منیر تو گونه شب داج

چو حاجبان سر زلفت سیاه پوشیده ست

[...]

اثیر اخسیکتی

مرا دلی است زصد گه نهاده بر ره حاج

بباجشان شده لکن طمع نداشته باج

شکر شکسته ز مقلان غنچه بویا

سپر فکنده ز پیکان غنچه غناج

به پرده دار صبا داده جان که باز افکن

[...]

حافظ

تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاج

سِزَد اگر همهٔ دلبران دَهَندَت باج

دو چشمِ شوخِ تو برهم زده خَطا و حَبَش

به چینِ زلفِ تو ماچین و هند داده خراج

بیاضِ رویِ تو روشن چو عارِضِ رُخِ روز

[...]

شمس مغربی

چو بحر نامتناهیست دایما موّاج

حجاب وحدت دریاست کثرت امواج

جهان و هرچه در او هست جنبش دریاست

ز قعر بحر بساحل همی کند اخراج

دلم که ساحل بینهایت اوست

[...]

امیرعلیشیر نوایی

کسی که ملک دلش کرد خیل غم تاراج

پی عمارت آن غیر باده نیست علاج

جنون و عشق بتان باعثم به رسوائیست

کجاست می که مهیا شدست مایحتاج

به کوی عشق میان گدا و شه فرق است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه